- تاریخ ثبتنام
- 24/10/18
- ارسالیها
- 588
- پسندها
- 10,052
- امتیازها
- 28,173
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #11
[THANKS]دستش لرزید و جعبه را با کمی بیدقتی روی زمین سرد و سنگی گذاشت. مردمکهایش لحظهای آرام نمیگرفتند. زانو زد که چهرهاش را ببیند اما موهایش آنقدر پریشان و شلخته بودند که هیچ دیدی به چشمهایش نداشت و احساس میکرد این صحنه، دستی با ناخنهای تیز است که قلبش را از سینه بیرون میکشید.
ابایی از چنین صحنههایی نداشت؛ خودش، با دستهای خودش، مردها و زنان بسیاری را شکنجه کرده و ککش هم نگزیده بود اما این صحنه فرق داشت. این خواهر کوچکش بود؛ با این دستهای کوچک، این موهای بلند پریشان... اینها با همه چیز فرق داشتند که دستهایش میلرزیدند و دیگر نتوانست صدایش را محکم و خشک نگه دارد:
- هی! بیا این زنجیرا رو باز کن!
نگهبان، فقط نگاه کوتاهی انداخت و سریع چشم گرفت:
- نمیتونم، قربان...
ابایی از چنین صحنههایی نداشت؛ خودش، با دستهای خودش، مردها و زنان بسیاری را شکنجه کرده و ککش هم نگزیده بود اما این صحنه فرق داشت. این خواهر کوچکش بود؛ با این دستهای کوچک، این موهای بلند پریشان... اینها با همه چیز فرق داشتند که دستهایش میلرزیدند و دیگر نتوانست صدایش را محکم و خشک نگه دارد:
- هی! بیا این زنجیرا رو باز کن!
نگهبان، فقط نگاه کوتاهی انداخت و سریع چشم گرفت:
- نمیتونم، قربان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش