• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نبض زلف | پرنده‌سار کاربر انجمن یک رمان

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #11
[THANKS]دستش لرزید و جعبه را با کمی بی‌دقتی روی زمین سرد و سنگی گذاشت. مردمک‌هایش لحظه‌ای آرام نمی‌گرفتند. زانو زد که چهره‌اش را ببیند اما موهایش آن‌قدر پریشان و شلخته بودند که هیچ دیدی به چشم‌هایش نداشت و احساس می‌کرد این صحنه، دستی با ناخن‌های تیز است که قلبش را از سینه بیرون می‌کشید.
ابایی از چنین صحنه‌هایی نداشت؛ خودش، با دست‌های خودش، مردها و زنان بسیاری را شکنجه کرده و ککش هم نگزیده بود اما این صحنه فرق داشت. این خواهر کوچکش بود؛ با این دست‌های کوچک، این موهای بلند پریشان... این‌ها با همه چیز فرق داشتند که دست‌هایش می‌لرزیدند و دیگر نتوانست صدایش را محکم و خشک نگه دارد:
- هی! بیا این زنجیرا رو باز کن!
نگهبان، فقط نگاه کوتاهی انداخت و سریع چشم گرفت:
- نمی‌تونم، قربان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #12
[THANKS]زاک بی‌معطلی روبه‌روی دختر نشست. پیراهن سفیدش کثیف و پاره و برای سرمای دیوارهای سنگی این زندان، بیش از حد نازک بود.
موهای سیاه و بلندش را از روی صورتش کنار زد و احساس کرد دیگر آن دست نامرئی با ناخن‌های تیزش، قلبش را بیرون نمی‌کشد؛ بلکه قلبش را وسط سینه، تکه تکه می‌کند.
تنفسش را به سختی به جریان انداخت و هر دو پلک بی‌حال دختر را بوسید:
- خوبی عزیزم؟
پاسخ این سوال، هر چه بود، هیچ رقمه از فضاحت ماجرا چیزی کم نمی‌کرد؛ اما باید چیزی می‌گفت. چیزی که نگرانی و احساسش را نشان دهد. بگوید احوال تو برایم اهمیت دارد، حتی اگر خوب نباشی و حتی اگر خوب نباشم.
- خوبم.
صدایش این را نمی‌گفت اما زبانش چرا. و زاک بی‌دلیل ابراز پشیمانی کرد و نمی‌دانست برای توضیح این اتاقک پر از کثافت بی‌نور و این اوضاع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #13
[THANKS]دستی به صورت منجمد از سرمای دختر کشید. رد اشک‌هایش، گرم بودند:
- گریه نکن. تموم می‌شه. همه‌ی اینا تموم می‌شن. تموم هم نشه، به هر قیمتی که شده تمومش می‌کنم؛ گریه نکن عزیزم.
مقداری از نوشیدنی گران‌قیمت و خنک را به دستش داد. از داخل جعبه، شانه‌ای بیرون کشید و موهای آشفته‌اش را شانه کشید. نابلد، آرام. با همان صدای آهسته ادامه داد:
- هر چند به نظر میاد دیگه چیزی به پایان سختی‌هامون نمونده. امروز توی بازرسی، اتفاقی دختری رو دیدم که موهای بلندی داشت.
دستش نلرزید ولی با یادآوری آن دختر اخمی روی ابرو نشاند. به شانه کشیدن ادامه داد:
- بلند. در واقع... خیلی بلندتر از موهای تو. اگه بتونم زودتر پیداش کنم و تحویل لرد بدمش، آزاد کردن تو میشه ساده‌ترین کار دنیا. لرد همین‌طوریش هم کلی بهم اعتماد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #14
[THANKS]آب دهانش را قورت داد:
- آره. آره فهمیدم.
اسکناس‌ها را از دست زاک گرفت و به همراه خنجرش، لای سنگ‌های دیوار پنهان کرد.
- خیلی خب؛ من دیگه باید برم. خیلی مراقب خودت باش رینای عزیزم.
باز هم موهایش را نوازش کرد و پشت پلک‌هایش را بوسید:
- یکم دیگه تحمل کن اینجا رو؛ آزادت می‌کنم. آزادت می‌کنم و می‌برمت بالای کوه آرک. از اونجا طلوع خورشید رو کنار هم تماشا می‌کنیم. قول می‌دم بهت.
برخاست و بدون درنگ، از اتاقک خارج شد.
رو سمت پسرک نگهبان کرد. نگاهی خاموش. نفسش را خسته و پرصدا بیرون فرستاد. چشم از چهره ی جوان و خپل نگهبان گرفت، و راه آمده را بازگشت.
زاک، احساس می‌کرد کف دست راستش کمی دچار خارش شده اما توجهی نشان نداد. زندان، سرد، تاریک و کثیف بود. نمی‌خواست سر بچرخاند و آدم‌های درون اتاقک‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #15
سوار اسبش شد و افسار را دست گرفت. رینا چه راحت و خجسته‌دل می‌گفت فکر اسارت آن دختر را از سرش بیرون کند. نیشخندی زد و پایش را در رکاب کرد. برای نجات تنها بازمانده‌ی خانواده‌اش صدها نفر را هم قربانی می‌کرد. یک دختر و چند سرباز بی‌چاره که رقمی نبودند. قطعاً بعضی جان‌ها باارزش‌تر بودند.
مسافت طولانی و خسته‌کننده‌ای را زیر نور ماه و ستارگان طی کرد تا به خوابگاه ارتش سلطنتی برسد. استید هم خسته و بی‌حوصله بود. این را زاک، از گام‌های سنگینش می‌فهمید. او را قدم‌زنان و کلافه، تا اصطبل کنار خوابگاه همراهی کرد. از اینجا به بعد را استید بهتر بلد بود. به عنوان وداع و شب بخیر، دست نوازشی به روی صورتش کشید. و رفت.
درِ اتاق مشترکش با جورج را باز کرد. نگاه بی‌حوصله‌ای در تمام اتاق چرخاند؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #16
خدای بزرگ خیلی خوشحالم بالاخره تونستم متن مخفی رو با فونت گندم بنویسمممم سیمبنتیسنمتبیسنمکل

[THANKS]

تحمل ندانستن را ندارم اما خوب می‌دانستم همین حالا هم اگر از آن‌ها بپرسم دربارۀ چه چیزی صحبت می‌کنند، موضوع را عوض می‌کنند و مادر مرا به پدر وامی‌گذارد و پدر هم تا نخواهد حرفی نمی‌زند. دستم خسته شد. به لویی نگاه کردم که روی طاقچه نشسته بود. خودش اهلِ کایولا بود. لباس‌هایش را مادرم دوخت. لویی، بهترین دوستِ من. می‌دانستم بچه‌ها توی شهر خیلی فقیرند. مادرم همیشه بهترین لباس‌ها را از گران‌قیمت‌ترین پارچه‌ها برایم آماده می‌کرد و پدر هر ابزاری که می‌خواستم در اختیارم می‌گذاشت. لویی، عروسک زیبایی بود، هدیۀ تولد هشت سالگی‌ام. ده سال پیش کنارش می‌ایستادم و آرزو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #17
بعد از مدت‌هااا "---"
ولی خب موردی نداره؛ زندگی همین شروع‌های دوباره‌ست :د

[THANKS]
تا خواستم چیزی بگویم، مادر گفت:
- این حرف‌ها رو بذارین برای بعداً. هیام تازه بیدار شده نیاز داره که تقویت بشه.
شاکی به سمت او برگشتم:
- مامان!
صدای پدر به گوشم رسید:
- بعداً حرف می‌زنیم. فعلاً آبی به دست و صورتت بزن و به خودت برس.
و در حالی که استوار قدم برمی‌داشت، دور شد. به دست‌هایم نگاه کردم. توی دست راستم، گردنبندم قرار داشت. آن‌قدر سفت فشارش داده بودم که کف دستم را زرد کرده بود. همرنگ لیموها. و به سختی رنگش برمی‌گشت؛ بدنم روز به روز ضعیف‌تر میشد.
- هیام... عزیزم... .
به زنی که روبه‌رویم زانو زده بود، نگاه کردم. زنی با چشم‌هایی غمناک و بی‌ستاره. با شالی که دور سرش بسته بود و موهایی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #18
و بعد، بدون آنکه منتظر شنیدن پاسخی از جانب زاک بماند، ادامه داد:
- خیلی تدارک دیدن برای امشب. میگن آلن شاو هر چهار سال یک بار تو روز تولد شاهدخت میاد اینجا و ضیافتی بر پا می‌کنه که همه انگشت به دهن می‌مونن! باورت میشه؟
به سمت کمد لباس‌هایش رفت:
- من که باورم نمیشه! اصلاً باورم نمیشه می‌تونم صدای نواختنش رو با گوش‌های خودم بشنوم! خدای بزرگ!
کت آبی‌رنگی را از کمد بیرون کشید و به یقۀ آن نگاه کرد. چشم‌هایش ریز شدند:
- این کت منه یا تو؟
زاک با بی‌حوصلگی نگاهش را از پاهایش گرفت. جورج با پیراهنِ سفید و اتوکرده‌ای وسط اتاق ایستاده و به یونیفرم توی دستش خیره مانده بود و سعی داشت صاحبش را کشف کند.
- معلومه که مال خودته. چرا فکر کردی من لباسامو می‌ذارم پیش لباسای تو که بوی گند عرق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #19
[THANKS]

به کمان کوچکِ گوشهٔ اتاق نگاه کرد و شانه بالا انداخت:
- بعضی وقتا دلم شکار می‌خواد.
آستین‌هایش را صاف می‌کرد که برایان در اتاق را باز کرد و در حالی که فقط سرش را داخل آورده بود، خوش‌رو گفت:
- آقایان! آماده شدین؟
جورج به سمت در رفت و آن را بیشتر باز کرد:
- برایان! بیا تو.
زاک خندید:
- مثل همیشه حسابی برق می‌زنی.
لبخند برایان عمق گرفت و چالِ گونه‌اش نمایان شد و با منظور گفت:
- اما بهره رو کسای دیگه می‌برن.
زاک با بی‌قیدی شانه بالا انداخت:
- برام سواله چرا سربازی مثل تو رو بین مهمون‌ها نذاشتن.
جورج با کنجکاوی وارد بحث شد و رو به برایان پرسید:
- مگه تو جزء گارد حفاظت شاهزاده نیستی؟
برایان چهرهٔ حسرت‌زده‌ای به خودش گرفت:
- نه! من حفاظت ورودی‌ام. واقعاً حیف شد. فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #20
[THANKS]
برای بار هزارم به موهای شاهدخت خیره شد. حریر سفید زیبایی، از پشت به تاجِ روی سرش وصل بود اما چیز زیادی از موهایش را نمی‌پوشاند.
اولین باری نبود که شاهدخت را می‌دید. خیلی قبل‌تر، وقتی که برای رژهٔ نظامی و برای اولین بار وارد قصر شده بود، از دور او را دید، در حالی که گنجشک طلایی کوچکی روی انگشت داشت و روسری براق و بلندی پوشیده بود. حالا نمی‌توانست درک کند که چرا باید شاهدخت میرا، موهایی به این بلندی و سیاهی داشته باشد، وقتی زنان معمولی نباید حتی یک تار مو روی سرشان می‌رویید.
توی فکر بود که جام کوچکی روبه‌رویش قرار گرفت. نگاهش را بالا آورد. زنی بود با چشم‌های سبز و لب‌های سرخ.
- حالتون خوبه؟
نگاهش را با احترام پائین انداخت و سرش را پائین آورد:
- بله، خانم.
کمی گردنش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا