• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نبض زلف | پرنده‌سار کاربر انجمن یک رمان

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
نام رمان:
نبض زلف
نام نویسنده:
پرنده‌سار
ژانر رمان:
فانتزی، عاشقانه
کد: 4135
ناظر: @TomSasha


خلاصه:
موسس امپراطوری میرا از قرن‌ها قبل هشدار داده بود که اگر در این سرزمین، فرزند دختری متولد شود، باید رشد موهایش را تا ابد متوقف سازند؛ چرا که موهای زنان، ممکن است شیطان گورگون را بیدار کند.
نسل پشت نسل می‌گذشت و زنان مویی در سر خود نداشتند، تا این‌که دختر جوانی، ورق را برمی‌گرداند ...

- گورگون [Gorgon]، نام یکی از سه زن بدسیمای افسانه‌های یونان است که موهایش مار بوده و به هر کس نگاه می‌کرد، تبدیل به سنگ می‌شد -

• تمام غممون «نوشتن» بود تا اینکه درگیر بازی‌های حاشیه‌ای شدیم و کمی طول کشید تا آثار خستگی رو از تن پاک کنیم؛ امیدوارم که دوستش داشته باشید، و باعث خجالت این ژانر نشم.
•• دیگر آثار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Rahel.

مدیر بازنشسته + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
22/7/20
ارسالی‌ها
1,570
پسندها
19,552
امتیازها
43,073
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

[COLOR=rgb(184, 49...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
بسمه تعالی

تو مرا پیدا کردی؛
مانند سنگ‌ریزه‌ای که آن را در ساحل جمع کنند...
همانند چیزی غریب و گم‌شده
که کس کاربرد آن را نداند.
-لویی آراگون-

[THANKS]
برای ثانیه‌ای احساس کردم هوایی برای تنفس وجود ندارد. نفسم سخت و سنگین در حرکت بود و چشم‌های او... انگار که اگر می‌توانست، تمام صورتش را تبدیل به چشم‌هایی حیرت زده می‌کرد!
- ت... تو...!
اسب سلطنتی... چکمه‌هایی با سه نوار طلایی... شمشیر بزرگ غلاف‌شده... .
محو بودم که ناگهان اسب سفیدش، درست مقابل چشمانم، با شدت شیهه کشید. اسب هیبت غول عظیمی را داشت! سفید و براق و وحشی... سُم‌هایش درست تا بالای سرم کشیده شدند.
موهایم را به یاد آوردم!
به خودم آمدم و تا زمانی که سرباز می‌خواست اسبش را رام کند، فرار کردم. سبد و سیب‌ها را جا گذاشتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
[THANKS]
چشمم به چاله‌ی پیش پایم خورد. بزرگ بود و نه چندان عمیق. کثیف و تاریک. پر از چمن‌های هرز. زیر یک صخره‌ی زشت. می‌ترسیدم حشره‌ای آن‌جا باشد، اما چاره‌ای نداشتم. اگر دستش به من می‌رسید، موهایم را می‌برید. با همان شمشیر غلاف‌شده. یا نه، شاید هم با آن خنجری که به ران پایش غلاف کرده بود...
هر دو پایم را در چاله فرو کردم و تا آخر آن سر خوردم. از سرما و ترس و هزاران احساس بد دیگر لرزیدم و دیگر صدای پایی نمی‌شنیدم.
کمی منتظر ماندم. خاک درست جلوی صورتم بود و احمقانه به این فکر می‌کردم که این جنگل، حتی نوع خاکش هم تفاوت دارد!
موهای بافته شده‌ام که حالا نامرتب بود، از شنل درآمده و روی خاک‌ها رها بودند. با فشار دستانم، کمی صورتم را از خاک فاصله دادم و تا خواستم با دست دیگرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
[THANKS]حیوان را که «هی» کرد، گام‌های اسب دور و دورتر شدند. چند ثانیه، عمیق نفس کشیدم. انگشتانم هنوز می‌لرزیدند.
انگشتم را از لای فشار دندان‌هایم بیرون آوردم و خودم را بالا کشیدم. تمام پیراهن و شنلم کثیف شده بود. روی چمن‌های پراکنده و وحشی نشستم و پایم را با شدت تکان دادم تا آن جانور لعنتی حال‌به‌هم‌زن از پایم دور شود. کمی بالاتر از مچ پایم را نیش زده بود، اما دردی را احساس نمی‌کردم.
سریع شنلم را روی موهایم کشیدم و دویدم. نقش چکمه‌هایش از آن نزدیکی، خیلی وحشتناک بود. بزرگ و سیاه. با سه نوار طلایی رنگ روی ساقش.
صدای رودخانه را که شنیدم، پرشتاب به همان سو تغییر جهت دادم.
راه رفته رفته آشنا می‌شد و با تیرهای پدرم، دیگر می‌توانستم راه کلبه را پیدا کنم.
پدرم تمام روز، در شهر یا ولایت‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
[THANKS]شمایل کلبه‌ی چوبی‌مان که در چشم‌هایم پدید آمد، شنلم را از روی سرم انداختم و سریع‌تر راه رفتم. لنگه‌ی در را هل دادم و بی‌توجه، از کنار مرغ و خروس‌هایمان گذشتم. نمی‌دانستم توضیح این مسئله برای مادرم کار درستی بود یا نه؛ گفتنش یک درد بود و نگفتنش هزار درد. در خانه را با دست دردناکم هل دادم و نبستم.
طبق معمول، مادرم در حال دوختن پیراهن‌های دخترانه‌ای بود که از شهر سفارش می‌گرفت. ندیدمش و مرا و ظاهر آشفته‌ام را ندید. یک راست بالا رفتم:
- سلام من میرم بخوابم.
پله‌ها را تندتند بالا رفتم و صدایش محو می‌شد:
- سلام عزیزم برای ناهار بیدارت می‌کنم.
به اتاق زیرشیروانی که رسیدم، اول از همه شنل کثیف و دست‌وپاگیرم را درآوردم و گوشه‌ی اتاق انداختم. کفش‌های گلی‌ام را دم در اتاق شوت کردم. دستی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
[THANKS]باز هم بی‌توجه به مرغ و خروس‌ها، از کنارشان گذشتم و نگاه خصمانه‌ای به مزرعه‌ی کوچک هویجمان انداختم. در اتاقک کنار کلبه را با کتفم هل دادم و وارد شدم. کفش‌هایم را دم در رها کردم.
این اتاقک، جای هیزم‌ها، غذای مرغ و خروس‌ها و انبار برخی وسایل بود که گوشه‌ای از آن، لباس‌هایمان را هم با آبی که از رودخانه می‌آوردیم، می‌شستیم.
کمربند را هم کناری انداختم و تمام لباس‌ها را توی سطل پرآب فرو کردم. آب سرد، تنم را لرزاند. دستم را از آب بیرون کشیدم و دیدم آستین‌های پیراهنم تا آرنج خیس شده‌اند. لعنت به بی‌حواسی!
بی‌قراری‌ام را درک نمی‌کردم. هنوز ترس آن لحظات توی دست و پایم بود؛ اما نمی‌توانستم آرام بگیرم. با ریگ، چنگی به لباس‌ها زدم؛ یک آدم دیگر...
یک آدم دیگر، یک مرد دیگر، کسی که واقعی بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
[THANKS]این‌که پدر و مادر، پدر و مادر حقیقی من نیستند، موضوع جدید و حیرت‌آوری نبود؛ از دوازده سالگی، وقتی که از شدت تنهایی به ستوه آمده بودم و آن‌ها راضی نمی‌شدند مرا به ولایت ببرند تا کنار بچه‌های دیگر بازی کنم، پدر آمد و این حقیقت را به من گفت. با این حال، تمام اشک‌هایمان را همان شب ریختیم و صبح روز بعد، هر سه‌ی ما طوری رفتار کردیم که انگار یک خانواده‌ی صمیمی، خوشبخت و واقعی هستیم؛ اما حقیقت این بود که ما به این وانمود کردن، احتیاج داشتیم.
و به همین خاطر، مادر هیچ‌وقت از جایگاه مادری‌اش پائین نیامد؛ مثل این لحظه که سر میز شام، گفت:
- هفته‌ی پیش تو ولایت پارچه‌های خیلی قشنگی دیدم. باورت نمی‌شه عزیزم! مثل آسمون نرم و خوش‌رنگ بودن؛ مطمئنم اگر با یه مدل خیلی ساده و قشنگ تنت کنی، شبیه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
[THANKS]احساس کردم کمی رنجید، با این حال از موضع خود کوتاه نیامد:
- برخلاف بقیه‌ی غذاها، خوردن فقط یه دونه هویج باعث می‌شه تا مدت‌ها احساس گرسنگی نکنی. این عالی نیست؟
آه نه مادر، به هیچ عنوان عالی نیست. پدر گفت:
- به نظر منم یکم تنوع لازمه؛ داریم تبدیل به خانواده‌ی خرگوش‌ها می‌شیم!
هر دو آرام خندیدند و مادر پاسخ داد:
- حالا که این‌جور شد فردا که برای خرید پارچه‌ها میرم ولایت، مواد دیگه‌ای هم می‌خرم که هم برای سلامتیمون خوب باشه، هم شما غر نزنید. اصلا غذا به این خوبی!
ظرف‌های چوبی‌ام را که حالا خالی شده بودند، با خود بردم تا بشورمشان؛ هر کس باید ظرف‌ها و لباس‌های خودش را می‌شست. در حالی که سعی داشتم در را با پنجه‌ی پایم باز کنم، گفتم:
- مامان این غذا خیلی خیلی خیلی تکراری شده. خیلی خیلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
بازگشت *

[THANKS]همراه با جعبه‌ی توی دستش، روبه‌روی دروازه‌ی بزرگ آهنی زندان ایستاد. بالای دروازه، بزرگ و خشن نوشته بودند «زندان میرا».
نگهبانی که عینک روی چشم زده بود، دو قدم جلو آمد. نگاه زاک از نماد بزرگ و زیبای میرا کنده نمی‌شد. آن را درشت، زیبا و شکیل، درست کنار نام زندان طراحی کرده بودند.
- برای انتقال وسیله به کدوم زندانی اومدید؟
بالاخره چشمش را از نماد امپراطوریشان حرکت داد. با ناآگاهی و اخم، ابرویی بالا انداخت:
- انتقال وسیله؟ من اومدم ببینمش.
نگهبان در صدد توضیح برآمد:
- قربان، دو هفته‌ست که مردم عامی دیگه مجوز ملاقات زندانی‌هاشون رو ندارن. به خاطر همین هم ساختمون زندان میرا تغییر کرده. این قانون از سمت جناح اصلی، یعنی خود اعلی‌حضرت امپراطور وضع شده.
فکش منقبض شد. سرباز ادامه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا