• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نبض زلف | پرنده‌سار کاربر انجمن یک رمان

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #21
[THANKS]
زن این بار دستش را جلوی دهانش گرفت و بلندتر خندید.
- حیف شد. واقعاً دوست داشتم آرومتون کنم. به نظر خیلی مضطرب می‌اومدید.
زاک، نامحسوس دوباره اطراف را نگاه کرد و این بار لرد را پیدا نمی‌کرد. و حوصلهٔ این زن چشم‌سبز را نداشت.
- ممنون. همین حالا هم با حضورتون آروم شدم.
دوباره چشم چرخاند تا لرد را پیدا کند و همان لحظه، ترانهٔ آلن شاو به پایان رسید. همه شروع به دست زدن کردند. زن از کنار زاک نرفته بود و با لبخند، زنان و مردان وسط سالن را نگاه می‌کرد.
آلن شاو هنوز شروع به نواختن موسیقی دیگری نکرده بود که زن به آرامی پرسید:
- مزاحم ماموریتتون که نیستم.
ماهیچه‌های صورتش از آن همه لبخند مصنوعی درد داشتند:
- به هیچ عنوان.
زن به آرامی چشم چرخاند به سمت بالاترین نقطهٔ سالن و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #22
اینکه این‌قدر نوشتم برای خودمم حیرت‌انگیزه. لطفاً نظر T--T


زاک بدون نگاه به او، بی‌حواس به سخنرانی، شانه‌ای بالا انداخت و دوباره اطراف را با نگاهش بررسی کرد:
- نمی‌دونم.
و با کنجکاوی به دایهٔ شاهدخت خیره ماند که انگار چیزی را از روی تاج اینگرید برمی‌داشت. زنِ کنارش با حیرت گفت:
- چه‌قدر بی‌تفاوتی!
زاک با پرسش به زن و چشم‌های متعجبش نگاه کرد. نمی‌فهمید چه می‌گوید. اینگرید ادامه داد:
- این، هدیهٔ من به شماست!
زاک به سرعت گردن چرخاند. شاهدخت تور را از سرش برداشته بود و به موهایش اشاره می‌کرد. از آن فاصله برقِ موها را می‌دید. صدای بلندِ اینگرید با صدای آرام و شاکیِ زنِ جوان هم‌نوا شد:
- یه سرباز گارد امنیتی باید آداب معاشرتی رو بهتر بلد باشه!
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #23
لرد ادامه داد:
- تنها چیزی که باعث شده بخوام نگهش دارم نمرات بالایی بوده که در آزمون‌ها و رزمایش‌ها، حتی در برابر رده اس‌ها به دست آورده. اما من تابع دستورات حضرت‌عالی هستم، بانو. هر چی که شما امر کنید.
ماریان با همان اخم ریزش گفت:
- نیازی نیست. فقط لطفاً در نظر داشته باشید که از این به بعد از سربازهاتون یه آزمون نزاکت هم بگیرید که نمره ادب‌شون هم مشخص باشه.
لرد مگنس تعظیم و تقاضای بخشش کرد و ماریان بدون نگاهی به زاک و مگنس، از کناری گذشت و رفت. زاک حتی به مخیله‌اش هم خطور نمی‌کرد که نامزد ولیعهد بخواهد با آن لباس‌های ساده با او هم‌صحبت شود!
- بلند شو، آیزاک.
- لرد! لرد من معذرت می‌خوام!
صدای لرد آرام بود:
- گفتم بلند شو، آیزاک.
زاک به سختی ایستاد. خوب نبود، هیچ چیز. خونسردی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #24
[THANKS]

نگاهش را از پارچهٔ سرخ کف اتاق بالاتر نیاورد:
- لرد، خواهش می‌کنم از اشتباهم بگذرید.
مگنس در حالی که کت سفیدرنگِ سنگین از نشانه‌های نظامی‌اش را درمی‌آورد، کش و قوسی به تنش داد و پرسید:
- به نشونه اعتقاد داری آیزاک؟
زاک جا نخورد. لرد همین بود. کسی که دو دو تا چهار تا کردن در برابرش فایده‌ای نداشت و در هر لحظه می‌توانست ورق جدیدی رو کند. با گنگی گفت:
-‌ فکر کنم.
لرد کت را روی مبل‌های سادهٔ فیروزه‌ایِ وسط اتاق پرت کرد و مشغول باز کردن دکمه‌های سرآستین‌هایش شد:
- دارم به این فکر می‌کنم که آیا این یه نشونه‌ست؟
زاک باتمرکز گوش می‌داد. لرد ادامه داد:
- کار من همیشه محافظت بوده. کاری که به شدت نیاز به احتیاط داره و من همیشه محتاط‌ترین بودم. می‌دونی چرا؟
دکمه‌هایش را که باز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #25
از اونجا که خودم به عنوان راویِ داستان از ماجرا خبر دارم یکم زورم میاد. نمی‌تونم تشخیص بدم داستان تعلیق کافی داره یا نه :<

[THANKS]

دستش را مشت کرد:
- لرد، چرا من؟
در حالی پرسید که فکر می‌کرد مگنس حالا با شدت می‌زند زیر خنده و مسخره‌اش می‌کند. اما لرد پا روی پا انداخت و جواب داد:
- هفتهٔ پیش، توی دوئل، تو کلاین رو شکست ندادی؟ اونم وقتی که پات ضربه دیده بود.
اخم کرد و چیزی نگفت. لرد ادامه داد:
- کلاین شوالیهٔ پنجمه. توی ردهٔ اس‌ها از بقیه ضعیف‌تره ولی بازم یه شوالیه‌ست. و تو، به سرباز سادهٔ گارد امنیتی، که کل وظیفه‌ش حفاظته، تونستی شکستش بدی.
خنده‌ای زد:
- اما خب با گندی که امروز زدی نمی‌دونم چیکار کنم واقعاً!
توی خوابش هم نمی‌دید، اصلاً توی افکارش به این فکر هم نکرده بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #26
[THANKS]
کلاهش را از سرش درآورد، دستکش‌هایش را هم. دستی به موهایش کشید. صدای دست زدن‌های منظم و پای‌کوبی‌ها از دور به گوش می‌رسیدند و انگار گروه موسیقی سنگ تمام گذاشته بودند. زاک اما به آسمانِ شب از پنجره‌های بزرگِ راهروهای قصر نگاه می‌کرد که صاف و روشن و پرستاره بود. ماه آن‌قدر زیبا و پرنور می‌درخشید که مکث کرد. اخم‌هایش را توی هم کشید. آدم هیچ چیز جز خاطراتش نداشت و زاک به خاطر همین همیشه مغموم، منزوی و خشمگین بود. این امپراطوری به خاطراتِ روشنش جوهر سیاه پاشیده بود. چیزی نداشت که با یادآوری‌اش شاد شود و برای لحظه‌ای از این حالِ بد فاصله بگیرد.
کلافِ ابروهایش سخت در هم پیچیده بودند و آرزو می‌کرد استید را داشت اما او حالا توی اصطبل ارتش بود.
برای اینکه بتواند با خیال راحت،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Céleste

مدیر آزمایشی کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/18
ارسالی‌ها
588
پسندها
10,052
امتیازها
28,173
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #27
- موهای زندانی‌های میرا؟
مایلا به ستاره‌های اندکِ در آسمان خیره شد، کمی سرش را کج کرد و با زمزمه گفت:
- این یکی از شایعه‌هاست. به هر حال یا راهی پیدا شده تا برای خانم‌ها مو بسازند، یا... .
شانه‌ای بالا انداخت و ادامه داد:
- یا اینکه اینا موهای آدم‌های واقعی‌ان.
و لبخندی روی لب نشاند که بسیار صمیمانه و دلنشین بود. زاک به فکر فرو رفت. اگر موهای رینا را هم تراشیده بودند پس دیگر دلیلی برای حبس او نداشتند. اطراف را نگاه کرد و فکر کرد که باید حتماً سری به زندان می‌زد.
- می‌دونی چیه سرباز زاک؟
منتظر به بانو مایلا خیره شد و او همچنان نگاهش به ماهِ بزرگ و کاملِ توی آسمان بود؛ اما مایلا انگار که پشیمان شده باشد، باز هم کمی خندید و گفت:
- آه هیچی. من میرم توی سالن.
زاک ادای احترام کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
عقب
بالا