• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان موم شب | فرناز کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع F@rn@z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 187
  • بازدیدها بازدیدها 10,730
  • کاربران تگ شده هیچ

F@rn@z

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/11/19
ارسالی‌ها
436
پسندها
4,517
امتیازها
21,413
  • نویسنده موضوع
  • #151
[THANKS]آن‌شب از خودم و پدر و مادرم خیلی شرمنده بودم، اشتهایی برای خوردن نداشتم و با بهانه‌ی خستگی و سیر بودن، زود به اتاقم پناه بردم و در را پشت سرم بستم تا در تنهایی خود فکر کنم. افسانه چندین‌بار با من تماس گرفته بود و می‌خواست صحبت کند، حق داشت او خیلی متعجب و متحیر شده بود. اتوماتیک‌وار ضربه‌ای بر روی صفحه‌ی گوشی زدم و تماس با او را برقرار کردم. با این امیدِ واهی که شاید افسانه بگوید که همه‌ی این اتفاقات دروغ است و مثل همیشه با هم شوخی کنیم و از هر چیز مزخرفی بگوییم و بخندیم، اما افسوس که این‌طور نبود. به قول خودش از لحظه‌ای که این جریان را شنیده بود؛ مات و مبهوت مانده بود و نمی‌دانست باید چه‌کار کند؟ بر روی تخت‌خوابم دراز کشیده بودم و به حرف‌هایش گوش می‌دادم.
- وای هستی! با این‌که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

F@rn@z

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/11/19
ارسالی‌ها
436
پسندها
4,517
امتیازها
21,413
  • نویسنده موضوع
  • #152
[THANKS]درحالی‌که هنوز از خوابِ ناکافی شب گذشته، سیر نشده بودم و برای بیشتر ماندن در تخت‌خواب اصرار داشتم؛ با شنیدن سر و صدای زیاد، از گوشه‌ی چشم نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم. ساعت، هفتِ صبحِ جمعه را نشان می‌داد و نکته‌ای که سریع مرا تحت تأثیر قرار داد، ترس و نگرانی بود که بلافاصله در وجودم رخنه کرد. به پهلو دراز کشیدم و بالش نرم و بنفش رنگم را به سینه فشردم و درحالی‌که هنوز خواب‌آلود بودم لبه‌ی تخت نشستم. موسیقی که از سالن پخش می‌شد، به اوج خود رسید و با صدای قاطع پدرم که همراه با نوعی رضایت شادمانه بود، در هم آمیخت و مجبور شدم با هر دو دست گوشهایم را بگیرم و از شدت صدا بکاهم. مادرم فکر می‌کرد؛ با این خواستگاری هم مانند موارد دیگر مشکل دارم و در پی بهانه‌ای برای مخالفت هستم. یکی دو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

F@rn@z

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/11/19
ارسالی‌ها
436
پسندها
4,517
امتیازها
21,413
  • نویسنده موضوع
  • #153
[THANKS]سال‌ها پیش، چند سال پیش بود؟ فکر می‌کنم، حدود پنج سال پیش بود. وقتی که تولد هجده سالگی‌ام را جشن گرفته بودیم، آن‌شب بعد از پایان جشن؛ شاد و خوشحال به اتاقم رفتم و خوابیدم. خواب دیدم که کسی کنارم نشسته است، او به آرامی زیر گوشم نجوا کرد: «یک روزی، یک‌جایی که اصلاً انتظار نداری، همدیگر رو ملاقات می‌کنیم.» آن‌شب این کلمات اهمیت چندانی برایم نداشتند. اما بعدها برایم اهمیت پیدا کردند. من به یاد نمی‌آوردم که فراز را در رویا دیده‌ام، اما تشخیص داده بودم که صدای درون رویا به او تعلق دارد، فراز بود که در رویا به من وعده‌ی ملاقات داده بود و هرگز بعد از آن نتوانسته بودم با اطمینان به خودم بگویم که او مرا دوست دارد یا نه؟ هرچند احساس می‌کردم بین ما درکی متقابل وجود دارد که بیشتر از احساس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

F@rn@z

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/11/19
ارسالی‌ها
436
پسندها
4,517
امتیازها
21,413
  • نویسنده موضوع
  • #154
[THANKS]عمو روی مبل جابه‌جا شد و با اشاره به زن‌عمو او را به سکوت واداشت.
- بهتره حرف و حدیث رو کنار بذاریم و به اصل مطلب بپردازیم. مهم اینه که علف باید به دهن بُزی شیرین بیاد که اومده! لحظه‌ای اندیشید و با سگرمه‌های درهم رفته ادامه داد:
- منم تصمیم گرفتم، آپارتمان فرح‌زاد رو که نصفش به نام منه و نصف دیگه‌اش به نام فراز، سهم خودم رو به هستی هدیه بدم تا برای همیشه شریک زندگی همدیگه بشن.
می‌توان گفت که این حرف عمو برایم به معنی رشوه گرفتن بود تا هدیه گرفتن! این‌که محترمانه موافقت کنم و قال قضیه را بکَنم.
در همین لحظه صدای بلند زن‌عمو که لحنی گله‌مند و شاکی داشت همه را متوجه خود کرد.
- منصور جان! نمی‌خوای حقیقت رو بگی؟ آخه کنار گذاشتن حرف و حدیث درست نیست. این پنهان‌کاری بعدها می‌تونه عواقب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

F@rn@z

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/11/19
ارسالی‌ها
436
پسندها
4,517
امتیازها
21,413
  • نویسنده موضوع
  • #155
[THANKS]هزار تحلیل‌گر ماهر هم نمی‌توانستند حالت چهره‌ی او را تفسیر کنند. دوباره این فکر که نمی‌توانم ذهنش را بخوانم یا رفتار و گفتارش را پیش‌بینی کنم فکرم را به هم ریخت و پریشان و آشفته شدم، رفتار او غیرقابل پیش‌بینی بود و مرا دچار سردرگمی می‌کرد. بسیار حیرت‌زده شدم از پاسخی که به مادرم داد، همه سکوت کرده بودند و هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. گویی نفس‌ها در سینه حبس شده بود و همه منتظر ادامه‌ی حرفش بودند.
- راستش زن‌عمو! جریان اینه که هستی خاطر من رو خیلی می‌خواد!
با اطمینان و تسلط کامل ادامه داد:
- دیگه چطوری بگه که دل‌بسته‌ی من شده؟ چطوری بگه که عاشق من شده؟ تنها دلیلش برای رد کردن همه‌ی خواستگارها و این‌که همیشه سر راه هم قرار می‌گیریم چی می‌تونه باشه؟
چیزی که در برابر من قرار داشت، غرور و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

F@rn@z

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/11/19
ارسالی‌ها
436
پسندها
4,517
امتیازها
21,413
  • نویسنده موضوع
  • #156
[THANKS]از نظر خودم، اصلاً باور کردنی نبود که همه چیز در عرض چند دقیقه ناگهان محو و نابود گردد! فراز این‌گونه نبود؛ موجودی نسبتاً ساکت و باوقار، متین و محترم که همیشه خیره‌کننده و تحسین برانگیز بود. هرگز او را این‌چنین گستاخ و وقیح ندیده بودم! او بدون‌ شک یکی از ماهرترین بازیگران صنعت فیلمسازی در جهان می‌شد، البته اگر به سراغش می‌رفت! چون در تمام این‌مدت خیلی خوب نقش بازی کرده بود و توانسته بود مرا فریب دهد. در آن‌لحظه سمانه در آغوش مادرش گریه می‌کرد و افسانه هاج و واج بقیه را نگاه می‌کرد. تنها کسی که حرفی نزده بود پدرم بود که ساکت و خشمگین به صفحه‌ی موبایل افسانه خیره مانده بود. احساس می‌کردم ته یک چاه عمیق، پایین و پایین‌تر می‌روم. صدای خشمگین پدرم شنیده شد:
- فراز! خونه‌ی من حرمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

F@rn@z

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/11/19
ارسالی‌ها
436
پسندها
4,517
امتیازها
21,413
  • نویسنده موضوع
  • #157
[THANKS]- چرا؟ نکنه می‌خوای این عشق حقیقی بی‌سرانجام بمونه، این اصلاً منصفانه نیست! من از همه پوزش می‌خوام، قبول دارم که اشتباه کردم. رفتارم درست نبود. از همگی می‌خوام که همه چیز رو فراموش کنید، با تمام جزییاتش. آدم جایزالخطاست! اما به هرحال میشه اشتباهات رو جبران کرد. هستی! من بابت حرف‌هایی که زدم متأسفم، قبول دارم که اشتباه بود.
همه چیز ناگهان تغییر کرده بود. حتی احساسات و افکارم و همه‌ی علاقمندی‌هایم با لحظه‌ی حال فرق داشتند. من با خودم در جدال و کشمکش بودم و در مورد فراز تقریباً مطمئن شده بودم که مانند قبل علاقه‌ای به او ندارم. او نمی‌توانست مرا برای انجام کاری مجبور کند. هرچند مشخص بود که در تصمیمی که گرفته کاملاً مصمم است و قصد عقب‌نشینی ندارد.
نمی‌دانستم باید چه واکنشی نشان دهم؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

F@rn@z

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/11/19
ارسالی‌ها
436
پسندها
4,517
امتیازها
21,413
  • نویسنده موضوع
  • #158
[THANKS]زن‌عمو که تلاش می‌کرد، ظاهر شیک و آراسته‌ی خود را همچنان حفظ کند؛ موهای کاملاً مِش شده‌اش را زیر شالِ گران‌قیمت و ملیله‌دوزی شده‌اش مرتب کرد و با همان لحن شاکی و گله‌مند عمو را مورد خطاب قرار داد و گفت:
- من نمی‌فهمم این همه اصرار، دیگه برای چیه؟ منصور جان! شما اون سیلی که نثار فراز شد رو فراموش کردی؟ میشه به همچین دختری اعتماد کرد؟
اما فراز اجازه نداد عمو منصور پاسخی بدهد و پوزخندی زد و سریع در جواب گفت:
- مامان! به زبون ساده اون فقط یک نوازش بود، نه سیلی! اون گذشت؛ گذشته هم قابل تغییر نیست! مگه نه؟
قسمت پایانی جمله‌اش را به خصوص از من پرسید! درحالی‌که مقابلم ایستاده بود و چشم در چشم من کوچکترین حرکتم را زیر نظر داشت و پوزخند می‌زد.
دستانم را کنارم رها کرده بودم و نفس‌های کوتاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

F@rn@z

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/11/19
ارسالی‌ها
436
پسندها
4,517
امتیازها
21,413
  • نویسنده موضوع
  • #159
[THANKS]مادرم قصد داشت اعتراض کند، اما پدرم کنارش ایستاد و با قرار دادن دستش روی شانه‌ی مادرم او را به سکوت دعوت کرد. زن‌عمو نیز با اخم و تشر عمو منصور حرفی نزد و با غضب نگاهم کرد. دلم به حال خودم سوخت، حُرمت نگه می‌داشتم و واکنشی نشان نمی‌دادم. کنار در اتاقم ایستادم و اجازه دادم فراز وارد اتاق شود. قبل از آن‌که وارد اتاق شوم؛ افسانه یک پارچ آب و یک لیوان کریستال دستم داد و نگران و پریشان نگاهم کرد. بغض داشتم و نتوانستم نگاهش کنم، کوچکترین تماس چشمی با افسانه ممکن بود بغضم را بشکند و گریه کنم.
- هستی من از طرف فراز معذرت می‌خوام، اصلاً نمی‌تونم درک کنم که چرا همه چیز یک‌دفعه این‌قدر پیچیده شد؟
سرم را چرخاندم و دیدم که فراز وسط اتاق ایستاده و به ما نگاه می‌کند. با به کار بردن آخرین توانم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

F@rn@z

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/11/19
ارسالی‌ها
436
پسندها
4,517
امتیازها
21,413
  • نویسنده موضوع
  • #160
[THANKS]خوب می‌دانست از چه طریقی قلب عاشقم را که هرگز دچار سردرگمی نمی‌شد، وادار به واکنش کند. واکنشی پرشور و حرارت، احساساتی پاک و بِکر که از اعماق قلبم سرچشمه می‌گرفت و جاری می‌شد. کلامش، لحن بیانش و نگاه جادویی‌اش؛ همه‌ی کدورت‌ها و دلخوری‌ها را از بین می‌برد. اتفاقی که نباید، می‌افتاد. قلبم بی‌تاب می‌شد و برای او می‌تپید! لحظه‌‌به‌لحظه، دقیقه‌به‌دقیقه عاشق‌تر می‌شدم. اکنون که از عشقم خبر داشت؛ چه لزومی به کتمانش بود؟ با پاسخم می‌توانستم صِحت و درستی عشق با شکوهم را نشانش دهم. عشق چیزی نبود که بشود آن‌را کتمان کرد.
- فراز! تو برای هر دختری همسر ایده‌آلی هستی، هرچند خودخواه و مغروری اما من همچنان عاشقتم، همیشه برای زندگی با تو لحظه‌شماری می‌کردم و می‌خوام، کنار تو تلاش کنم تا این زندگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا