- تاریخ ثبتنام
- 12/11/19
- ارسالیها
- 436
- پسندها
- 4,517
- امتیازها
- 21,413
- نویسنده موضوع
- #151
[THANKS]آنشب از خودم و پدر و مادرم خیلی شرمنده بودم، اشتهایی برای خوردن نداشتم و با بهانهی خستگی و سیر بودن، زود به اتاقم پناه بردم و در را پشت سرم بستم تا در تنهایی خود فکر کنم. افسانه چندینبار با من تماس گرفته بود و میخواست صحبت کند، حق داشت او خیلی متعجب و متحیر شده بود. اتوماتیکوار ضربهای بر روی صفحهی گوشی زدم و تماس با او را برقرار کردم. با این امیدِ واهی که شاید افسانه بگوید که همهی این اتفاقات دروغ است و مثل همیشه با هم شوخی کنیم و از هر چیز مزخرفی بگوییم و بخندیم، اما افسوس که اینطور نبود. به قول خودش از لحظهای که این جریان را شنیده بود؛ مات و مبهوت مانده بود و نمیدانست باید چهکار کند؟ بر روی تختخوابم دراز کشیده بودم و به حرفهایش گوش میدادم.
- وای هستی! با اینکه...
- وای هستی! با اینکه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش