- تاریخ ثبتنام
- 12/11/19
- ارسالیها
- 436
- پسندها
- 4,517
- امتیازها
- 21,413
- نویسنده موضوع
- #181
[THANKS]مدتی به سکوت گذشت. تلاش کردم با کمی تقلا حلقهی سفت بازوهایش را از دور بدنم باز کنم. بیصبرانه نفسش را بیرون فرستاد و نگاه جستجوگر و دقیقش را به چهرهام دوخت. اخم کردم و نگاهم را دزدیدم، شنیدم که با لحنی پُرطنین نجوا کرد:
- هستی! یک نگاه به من بنداز، بعد بگو که من بیوفا بودم. قلبم هنوز باور نکرده که تو زنده و سالم؛ اینجا کنار منی، من بارها مُردم و زنده شدم، صحبت من در مورد خودم نیست، دارم در مورد تو حرف میزنم که نقشی حیاتی برای من داری!
دستش را با احتیاط روی شانهام گذاشت و ادامه داد:
- بابت گذشته واقعاً متأسفم، نمیتونم بگم که چقدر پشیمونم!
لحظهای از شدت تعجب بیحرکت ماندم و سعی کردم با اندوهش کنار آیم.
- فراز اگه به سلامت عقلم شک نداری؛ به خودت زحمت نده و دورغ نگو، چون...
- هستی! یک نگاه به من بنداز، بعد بگو که من بیوفا بودم. قلبم هنوز باور نکرده که تو زنده و سالم؛ اینجا کنار منی، من بارها مُردم و زنده شدم، صحبت من در مورد خودم نیست، دارم در مورد تو حرف میزنم که نقشی حیاتی برای من داری!
دستش را با احتیاط روی شانهام گذاشت و ادامه داد:
- بابت گذشته واقعاً متأسفم، نمیتونم بگم که چقدر پشیمونم!
لحظهای از شدت تعجب بیحرکت ماندم و سعی کردم با اندوهش کنار آیم.
- فراز اگه به سلامت عقلم شک نداری؛ به خودت زحمت نده و دورغ نگو، چون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش