• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان رُمادزاده | ف.زینلی کاربر انجمن یک رمان

پرینز اوپال

مدیر بُعد میانه
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,172
پسندها
15,512
امتیازها
61,873
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
نام رمان:
رُمادزاده
نام نویسنده:
ف.زینلی
ژانر رمان:
درام، اجتماعی، عاشقانه
کد رمان:2591
ناظر: @Sydney


به نام خداوند مهر و عشق
667557_6e20d59c16e12482c7728aed51ad1f98.jpg
خلاصه:
من رُماد بودم،یک رُماد که خودش را با زندگی پیوند داده بود. برای همه لبخند می زدم، به همه امید می دادم ولی از درون خاکستر بودم این راز من و خدایم بود.

تا اینکه روزی او آمد و با خودش شور و حرارت آورد و مرا همچون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Afsaneh.Norouzy

نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
4/6/19
ارسالی‌ها
4,279
پسندها
100,361
امتیازها
74,373
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

[COLOR=rgb(184, 49...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

پرینز اوپال

مدیر بُعد میانه
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,172
پسندها
15,512
امتیازها
61,873
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
به نام خداوند مهربان
مقدمه:
بر مزارِ خاطراتم، بر خاکستری که از سوختنِ من برآمده بود، نشسته بودم. گویی ققنوسی بودم که از مرگ، معامله‌ای برای بازگشت کرده باشد؛ لبخندی بر لب داشتم تا دیگران را از سوختگیِ درونم بی‌خبر بماند. اما با آن حادثه‌ی پرآشوب، او واردِ دنیایِ خاکستریِ من شد. او آمد تا از ویرانه‌های من، شعله‌ای روشن سازد. او ققنوسِ درونِ مرا از خواب بیدار کرد تا درک کنم که حتی رُماد نیز می‌تواند خانه باشد؛ که زندگی، گاه در میانه‌یِ خاکسترها، نه با هیاهوی آتش، که با آرامشِ جاری، نفس می‌کشد.

رایان:
راستش رو بخواین، صبحِ خیلی آرامی بود. زنگِ ساعت هم مثل همیشه، با یه بی‌رحمیِ تمام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

پرینز اوپال

مدیر بُعد میانه
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,172
پسندها
15,512
امتیازها
61,873
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
همون لحظه، خانم فلاحی، سرپرستار بخش اورژانس، با اون قیافه جدی و مقتدرش اومد جلو و گفت:
- بله دکتر، من باهاتون تماس گرفتم.
بی‌معطلی، اولین سوالی که به ذهنم رسید رو پرسیدم:
- خب، بیمار رو بردن کدوم اتاق عمل؟
- اتاق عمل شماره دو، دکتر.
- ممنون.
بدون اینکه حتی فرصت کنم یه نفس بکشم، دویدم سمت اتاق عمل. به محض ورود، وارد اون فضای استریل و ایزوله شدم. با سرعت لباس‌های جراحی رو پوشیدم، دست‌هام رو با دقت ضدعفونی کردم و رفتم پشت میز عمل. یه لحظه چشم‌هام رو بستم و زیر لب گفتم:
- بسم‌الله الرَحمنِ الرَحیم.
و بعد، شروع شد مبارزه‌ی من با مرگ. چهار ساعتِ تمام، انگار زمان از حرکت ایستاده بود. چهار ساعتِ کارِ مداوم، با تمرکزی که حتی یه ذره هم از دست نمی‌داد؛ بالاخره تونستم اون زندگی‌ای که داشت از دست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

پرینز اوپال

مدیر بُعد میانه
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,172
پسندها
15,512
امتیازها
61,873
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
دیوارِ سرد و بی‌روحِ اتاق رو پشت سرم حس کردم و سرم رو بالا آوردم و به آسمونِ روشنِ صبح خیره شدم. اون بالا، جایی که نورِ خورشید داشت با یه بی‌خیالیِ تمام، دنیا رو روشن می‌کرد، انگار داشت تمامِ دردهایِ سختِ شبِ گذشته رو هم با خودش می‌برد.
یه کم که سکوت کردم، لب‌هام بی‌اختیار تکونی خورد و زیر لب، با صدایی که فقط خودم می‌شنیدم، زمزمه کردم:
- ممنون خدا… ممنون که باز هم اجازه دادی یکی از بنده‌هات رو از چنگِ مرگ نجات بدم.
وقتی یه کم آروم شدم، تصمیم گرفتم از این حالتِ سکوت دربیام. رفتم تا لباس‌های جراحی رو عوض کنم و برای یه استراحتِ کوتاه، خودم رو آماده کنم. اما هنوز داشتم لباس عوض می‌کردم که صدای یه ضربه‌ی کوتاه به در، سکوتِ اتاقم رو شکست.
- بفرمایید.
صدام یه کم خش‌دار بود. در باز شد و به محض...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

پرینز اوپال

مدیر بُعد میانه
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,172
پسندها
15,512
امتیازها
61,873
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
با هیجان، گوشی رو چسبوندم به گوشم. صدای آشنای پدرم از پشت خط اومد:
- سلام رایان.
یه نفس عمیق کشیدم تا لرزشِ صدام رو پنهان کنم و گفتم:
- سلام بابا، خوبی؟
- ممنون پسرم، کجایی؟ انگار صدات یه کم خسته‌ست.
- یه جراحیِ اورژانسی داشتم، تازه رسیدم اتاقم. راستی بابا، یه خبرِ خیلی مهم برات دارم.
لحنِ من باعث شد یه سکوتِ کوتاه توی خط ایجاد بشه. پدرم با احتیاط و یه جورایی کنجکاوی پرسید:
- چه خبری پسرم؟ چیزی شده؟
لبخندی زدم که تمام وجودم رو پر کرد و گفتم:
- بابا، دوستِ قدیمی‌تون، عمو کیان… همین الان کنار منه.
یه سکوتِ سنگین از پشت خط اومد. انگار زمان برای پدرم ایستاده بود. بعد از چند ثانیه، صداش رو شنیدم که از شدتِ تعجب و شوک می‌لرزید:
- چی؟ کیان؟ اونجاست؟!
با خنده‌ای از سرِ ذوق گفتم:
- آره بابا،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

پرینز اوپال

مدیر بُعد میانه
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,172
پسندها
15,512
امتیازها
61,873
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
یه نفسی تازه کردیم و راه افتادیم سمتِ بخشِ مراقبت‌های ویژه؛ جایی که سکوتِ سردش، فقط با صدایِ ضعیفِ دستگاه‌ها شکسته می‌شد. چشمم افتاد به مهدیه‌خانم که روی اون صندلیِ فلزیِ سردِ راهرو کز کرده بود. تسبیحِ کهنه‌ای توی دستش می‌لرزید و دونه‌هاش زیرِ انگشتاش می‌چرخیدن، در حالی که قطره‌های اشک، بی‌صدا روی گونه‌هاش غلت می‌خوردن. هنوز همون بود؛ همون مهربونیِ بی‌دریغِ سال‌های دور.
با اشاره‌ی دست به عمو و آراد گفتم که یه کم عقب بمونن. می‌خواستم این لحظه فقط بینِ من و خاله باشه. آروم جلو رفتم، سایه‌ام افتاد روی صورتش. با صدایی که سعی می‌کردم به همون سال‌ها نزدیک باشه، زمزمه کردم:
- خاله؟
مهدیه‌خانم با تعجب سرش رو بالا آورد؛ چشمهاش از شدتِ گریه سرخ شده بود. با صدایی گرفته پرسید:
- ببخشید دکتر… با من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

پرینز اوپال

مدیر بُعد میانه
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,172
پسندها
15,512
امتیازها
61,873
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
پا گذاشتیم رو جاده‌ی شنی که مثل یه نوارِ روشن، ما رو می‌کشوند سمتِ ایوانِ بزرگِ خونه. هوا خنک بود و عطرِ آشنایِ خونه، خستگیِ جراحی رو از تنم بیرون می‌کشید. مهدیه‌خانم، همون‌طور که آروم قدم برمی‌داشت، چشمش افتاد به بوته‌هایِ پرپشتِ شاه‌پسندِ کنارِ ایوان. لبخندی زد و با صدایی که بویِ دلتنگی می‌داد، گفت:
- مادرت هنوز هم این‌قدر خوب از گل‌هاش مراقبت می‌کنه… دقیقاً همون‌طوری که یادم بود.
لبخندی زدم و نگاهی به گل هایِ سرحال انداختم:
-مامان عاشقِ این گل‌هاست، خاله! اون‌قدر حساسه که حتی به ما اجازه نمی‌ده یه بار هم بهشون آب بدیم. می‌گه روحِ زندگی توی دستایِ خودشه.
خاله با چشمایِ نمناک، سرش رو به تأیید تکون داد:
- آره، یادمه… گیتی همیشه همین‌قدر دقیق بود.
رسیدیم به درِ ورودی. دستم رو گذاشتم روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

پرینز اوپال

مدیر بُعد میانه
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,172
پسندها
15,512
امتیازها
61,873
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
همون‌طور که از پله‌ها می‌اومدم پایین، چشمم خورد به نگاهِ دقیقِ بابا که انگار داشت دنبالِ کسی می‌گشت. رفتم سمتِ بابا و رایکا و با هر دو دست، گرم و صمیمی سلام کردم. بابا، حتی قبل از اینکه من بتونم نفس تازه کنم، با لحنی که یه جور اضطرابِ پنهان توش موج می‌زد، پرسید:
- رایان بابا… عموت کجاست؟
با دست به کاناپه‌های سالن اشاره کردم. بابا همون لحظه، با قدم‌های بلند و عجله‌ای که نشون می‌داد چقدر دلش برای عمو تنگ شده، رفت سمتشون. اون وسط، متوجهِ اخم‌هایِ درهم‌رفته‌یِ رایکا شدم؛ انگار کلافگی و خستگی روی پیشونیش سنگینی می‌کرد. رفتم کنارش و آروم زیرِ گوشش زمزمه کردم:
- چی شده داداش؟ باز همون اخم‌هایِ همیشگی؟
رایکا یه نفسِ کلافه کشید و گفت:
- خوبم داداش، فقط درگیرِ یه طرحم که بدجوری گیر کرده و کلافه‌ام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

پرینز اوپال

مدیر بُعد میانه
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,172
پسندها
15,512
امتیازها
61,873
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
همون‌طور که با یه آرامشِ خاص، به صدایِ گفتگویِ رایکا و آراد گوش می‌دادم، طنینِ زنگِ در، سکوتِ شیرینِ خونه رو شکست. ماهرخ خانم، با همون جنب‌وجوشِ همیشگی‌ش از آشپزخونه بیرون پرید و بعد از چند لحظه، با لبخندی که از تهِ دلش می‌اومد، رو کرد به بقیه و گفت:
- مهرآسا خانم و بچه‌ها اومدن.
هنوز جمله‌ش تموم نشده بود که مهرآسا با وقارِ تمام وارد شد و بلافاصله، دو تا وروجکِ کوچولویِ پرانرژی، بنیان و باران، مثلِ دو تا طوفانِ کوچیک، با سرعت دویدن سمتِ داخل. به محض اینکه من رو دیدن، هیاهوشون بالا رفت؛ دویدن سمتِ من و گرفتنِ دست‌هام با اون اشتیاقِ بچه‌گونه. خندیدم و در برابرِ این هجومِ مهربون، زانو زدم:
- سلام به شاهزاده‌هایِ کوچولویِ خونه! اما انگار یه چیزی رو یادتون رفته، نه؟
هر دو همون لحظه وایستادن و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا