• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان روشیکی | زهرا.آ کاربر انجمن یک رمان

زهـرا دلاریـᥫ᭡

مدیر تالار بیوگرافی + هنرمند انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/8/19
ارسالی‌ها
7,561
پسندها
10,895
امتیازها
62,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
کد رمان:2580
نام ناظر: @ANAM CARA

نام رمان: روشیکی
نویسنده: Zahra.A
ژانر: #عاشقانه #درام #فانتزی
خلاصه: آیلارا، دختری‌ست که به خاطر رنگ موها و چشمانش از دیدگاه دیگران عجیب شمرده می‌شود. اما روزی متوجه رازی نهفته در ظاهرش می‌شود و ... .

نکته: آکادمی، مدرسه و دبیرستان معنی می‌ده و بون‌داک، به معنی دور افتاده هست.

عکس شخصیت‌ رمان روشیکی
 
آخرین ویرایش

Afsaneh.Norouzy

نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
4/6/19
ارسالی‌ها
4,279
پسندها
100,361
امتیازها
74,373
  • #2
c320362_1000054868.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

زهـرا دلاریـᥫ᭡

مدیر تالار بیوگرافی + هنرمند انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/8/19
ارسالی‌ها
7,561
پسندها
10,895
امتیازها
62,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
[THANKS]همه چیز از اون روز برفی شروع شد. همون روزی که مامانم به خاطر سرطانش مرد. زمستون پارسال، حدود هفده ماه پیش!

***
«این قسمت: اربابِ جوانِ سِنت‌رالو»
به محض شنیدن خبر، ناباور با چشم‌های خیس از خونه بیرون زدم. با تمام توان به سمت بیمارستان دویدم. اون که امروز صبح حالش خوب بود! پس چطور...چطور این اتفاق افتاد؟ نمی‌تونم باور کنم!
راه زیادی رو در پیش داشتم. هوا سوز داشت و من جز پالتوم، لباس گرم دیگه‌ای بر تن نداشتم.
وسط‌های راه بودم که با سکندری‌، زمین خوردم.
همین‌جوری هم سردم بود و حالا که با کله تو برف رفتم، کلا قندیل بستم. اما این‌ها مهم نیستند. می‌خوام مامانم رو ببینم. نه! می‌ترسم! اگه حقیقت داشته باشه چی؟
نای بلند شدن نداشتم. درحالی که سرم پایین بود، دست‌های لرزونم که از شدت سرما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

زهـرا دلاریـᥫ᭡

مدیر تالار بیوگرافی + هنرمند انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/8/19
ارسالی‌ها
7,561
پسندها
10,895
امتیازها
62,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
[THANKS]دست‌هام رو داخل جیب‌هام بردم و آهسته گفتم:

- ممنونم.
مهربون سری تکون داد و با لبخند غمگینی گفت:
- حتما شنیدنش برات خیلی سخت بوده و با این وجود اگر به اون‌جا بری و با چشم‌های خودت ببینی؛ مسلماً حالت خراب‌تر می‌شه!
نگاهم رو به زمین دوختم. اون‌قدر داغون بودم که چیز دیگه ای برام اهمیت نداشت. سکوتم رو که دید، نگران پرسید:
- اوه، متاسفم! ناراحتیت رو بیشتر کردم؟
آروم ل**ب زدم:
- اشکالی نداره.
طره‌ای از موهای بنفشِ کم‌رنگم رو تو دستش گرفت و گفت:
- رنگ موهات خیلی روشنه! برعکس چشم‌هات که بنفشِ پررنگه! می‌دونستی این یک رنگِ مویِ کمیابه؟ تا به حال همچین رنگی ندیدم.
سرم رو بلند کردم و خیره تو چشم‌هاش پرسیدم:
- واقعاً؟!
مشتاقانه جواب داد:
- آره، راستش افرادِ خاصی مثل تو، فقط تو آکادمی بون‌داک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

زهـرا دلاریـᥫ᭡

مدیر تالار بیوگرافی + هنرمند انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/8/19
ارسالی‌ها
7,561
پسندها
10,895
امتیازها
62,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
[THANKS]
«این قسمت: شروعی تازه»
آهی کشیدم و به سمت بیمارستان قدم برداشتم. بابا بهم گفت که آخرین وصیت مامانم این بوده که من همیشه خوشحال باشم؛ چون اون با شادی من در آرامش می‌ره. برای همین اون روز تا می‌تونستم گریه کردم. همه‌ی اشک‌هام رو امروز می‌ریزم. از فردا دیگه با غم خداحافظی می‌کنم تا مامان خوشحال باشه و بابا رو هم شاد نگه دارم.
خلاصه از فردای اون روز، من هم به درس‌هام می‌رسیدم هم به کارهای خونه؛ تا کمبودی تو خونه حس نشه. هر چند شاید یک سال زمان ببره تا بتونیم به نبود مامان عادت کنیم. من تک فرزندم و بعد از مامان، تو این خونه فقط ما دو نفر هستیم.
***
پنج ماه بعد
روی تختم نشسته بودم و از بیکاری به شال گردن خوش‌بوی اون پسر که تو دست‌هام گرفته بودم، خیره شدم. اون اسمم رو پرسید ولی من اسمش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

زهـرا دلاریـᥫ᭡

مدیر تالار بیوگرافی + هنرمند انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/8/19
ارسالی‌ها
7,561
پسندها
10,895
امتیازها
62,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
[THANKS]
با اشتیاق ادامه اش رو خوندم:
- در ابتدا به ظاهر و قدرت‌های این افراد توجهی نمی‌شد و مردم آن‌ها را عجیب و خطرناک می‌پنداشتند. اما به مرور زمان به ارزش این افراد پی بردند و به نبرد با هیولاها پرداختند. سال‌ها گذشت و پیشرفت خوبی هم داشتند؛ اما این کافی نبود. زیرا هیچ نظمی در کارها وجود نداشت و یافتن افراد دارای جادو، کار بس دشواری بود. بنابراین آن‌ها با استفاده از جادویشان آکادمی بون‌داک را تأسیس و شروع به ساختش کردند... .
واو! چه جالب! پس به همین خاطر یک مدرسه، مخصوص قدرت‌های جادویی، وجود داره. با تاریخی که نوشته بود؛ حدس زدم که فقط ده سال از تاسیس آکادمی می‌گذره و بعد از اون هم سر و سامان و ایجاد امکانات، دوسال زمان برده.
خوشبختانه این مدرسه هزینه خاصی برای تحصیل دانش‌آموزان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

زهـرا دلاریـᥫ᭡

مدیر تالار بیوگرافی + هنرمند انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/8/19
ارسالی‌ها
7,561
پسندها
10,895
امتیازها
62,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
[THANKS]***
«این قسمت: آشنایی با شارو میکارو»
این‌قدر خونه موندم که پوسیدم. بهتره یکم بیرون برم تا مخم هوا بخوره. شلوارِ یخیِ کمی تنگ با پیراهن یاسی رنگِ آستین بلند، پوشیدم. کمی ضد آفتاب به صورتم‌ زدم. موهام رو با یک‌ هدبند یخی عقب نگه داشتم و با برداشتن گوشیم خونه رو ترک کردم.
دیروز بر اثر یک سانحه، ساعتِ مچیِ قشنگم به فنا رفت! باید یک بهترش رو بگیرم تا به خاطر این نسیم‌ها باهام وداع نکنه.‌ از مغازه‌ها دیدن می‌کردم که نگاهم به یک عروسک فروشی افتاد. این جا رو تازه باز کردند؟! چون تا حالا ندیده بودم.
با دیدن داخلش دهنم وا موند. واو! چه عروسک‌های قشنگی! اون عقبی‌ها چه قدر خفن‌اند! سرم رو به طرفین تکون دادم تا حواسم سر جاش برگرده. آیلارا، تو که عروسک ندیده نیستی. الان باید چیز مهم‌تری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

زهـرا دلاریـᥫ᭡

مدیر تالار بیوگرافی + هنرمند انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/8/19
ارسالی‌ها
7,561
پسندها
10,895
امتیازها
62,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
[THANKS]با اشتیاق فراوان، سمت قفسه‌ای که توش پر از عروسک‌های دخترونه و کمی بزرگ بود، رفت. البته از اون‌جایی که دست منم گرفته بود، به دنبالش کشیده شدم. همین که به قفسه رسیدیم دستم رو ول کرد و سمت عروسک‌ها کمی خم شد و پرسید:

- به نظرت این قرمز‌ها خوب‌اند؟ می‌خوام برای تولد خواهرهای دوقلو و فسقلیم یک چیز مشترک بگیرم تا دعواشون نشه.
دقیق عروسک‌های رو نگاه کردم و جواب دادم:
- خب، این‌ها که لباس قرمز دارند، هم خوشگل‌اند و هم اندازه‌شون خو... .
با شنیدن صداش از دور سریعا سمتش برگشتم:
- هی آقا، همینا رو می‌خرم.
وقتی از آدم نظر می‌خوای؛ وایستا تا آخر گوش بده! منو اوسکول کردی؟ اصلا کِی فرصت کرد چند متر رو در عرضِ جیم ثانیه طی کنه؟!
یهو به سرعت سمتم اومد و پرانرژی پرسید:
- پول کم آوردم. پنجاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

زهـرا دلاریـᥫ᭡

مدیر تالار بیوگرافی + هنرمند انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/8/19
ارسالی‌ها
7,561
پسندها
10,895
امتیازها
62,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
[THANKS]«این قسمت: انگیزه‌ای نو»
بعد از رفتن اون پسره یعنی شارو میکارو، دست خالی و با ذهنی آشفته به خونه برگشتم. این دومین پسرِ عجیب و جذابی بود که من رو به رفتن در آکادمی بون‌داک تشویق می‌کرد. فکر کنم باید انجامش بدم. درسته! باید رو هنرهای خودم کار کنم؛ چون آکادمی بیش‌تر استعدادها رو قبول می‌کنه و حتی آشپزی هم جزو آزمون‌هاش هست.
آشپزی که کارم خیلی خوبه فقط باید بیش‌تر تقویتش کنم. اما چیز مهمی که ذهنم رو درگیر کرده اینه که من نمی‌خوام به عنوان آشپز به اون مدرسه برم؛ بلکه می‌خوام مثل بقیه بجنگم.
اما من نه بلدم، نه پول کلاسش رو دارم. پس چه خاکی به سرم بریزم؟ نه، غصه نخور هنوز یک سال وقت داری. تا اون موقع کی مُرده‌ست کی زنده! فعلا بریم رو درس‌های آزمون ورودی کار کنیم و خر بزنیم.
در بخش کتبی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

زهـرا دلاریـᥫ᭡

مدیر تالار بیوگرافی + هنرمند انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/8/19
ارسالی‌ها
7,561
پسندها
10,895
امتیازها
62,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
[THANKS]از جا پریدم و گفتم:
- درسته! اونا هم مثل من یکم غیرعادی هستند اما می‌گن همچین افراد غیرعادی ممکنه قدرت جادویی داشته باشند. برای همین با خودم فکر کردم شاید منم یک قدرتی داشته باشم و بتونم با کسایی که مثل خودم هستند درس بخونم و زندگی کنم.
لبخند غمگینی زدم و ادامه دادم:
- آخه همون‌طور که می‌دونی؛ همه فکر می‌کنند چون چشم ها و موهای بنفش رنگ دارم، پس لابد یک مشکلی چیزی دارم و باید درمان بشم و تازه بعضی‌هاشون هم مسخره‌ام می‌کنند. اما در اون‌جا همه چی فرق می‌کنه و انگار برای افرادی مثل من ساخته شده و... .
بابا درحالی که کم آورده بود، دستش رو به علامت مکث جلو آورد و گفت:
- وایستا دختر. گمونم اگه ولت کنم تا شب حرف می‌زنی. دوزاریم افتاد که اون مدرسه از همه‌جا برای تو بهتره. حالا بگو ببینم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا