شعر مجموعه اشعار دل در آینه‌ی روزگار | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 21
  • بازدیدها بازدیدها 267
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,198
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #1
مجموعه شعر: «دل در آینه‌ی روزگار»
نویسنده: بریسکا

قالب شعر: «مجموعه‌ای از اشعار نو، نیمه‌کلاسیک و کلاسیک»

مقدمه:

هر دل در این جهان، یک قصه در نهان دارد
گاهی غمی به سینه، گاهی امید جان دارد

من واژه ها چیدم از رنج‌های خاموش،
از عشق‌های پنهان، از خاطرات فراموش

هر شعر، تکه‌ای از دل، جا مانده در زمان است،
آیینه‌ای ز انسان، در قاب این جهان است.

این دفتر از دل است؛ از عشق و رنج و ایمان،
از اشک‌های دیروز تا روشنای فردا.
 
آخرین ویرایش

Eccedentesiast

مدیر ارشد + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,501
پسندها
49,023
امتیازها
96,873
  • پرسنل مدیریت
  • #2
•| بسم رب العشق |•
1000085429.webp
ضمن عرض سلام و خوش آمد خدمت شما شاعر محترم؛ لطفاً قبل از شروع تایپ مجموعه اشعار خود، قوانین بخش را مطالعه کنید.
"قوانین بخش اشعار کاربران"
***
پس از ارسال بیست پست در دفتر شعرتان، می‌توانید درخواست نقد بدهید و از دیدگاه دیگر کاربران درباره اشعارتان، آگاه شوید.

"تاپیك درخواست نقد و بررسی اشعار"
***
پس از گذشت بیست پست از دفتر شعرتان، می‌توانید درخواست تگ دهید و از کیفیت اشعار خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] briska

briska

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,198
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #3
قطره‌ای از آبشار غم

با صدای زنگ خانه دویدم سوی در
گشودم در به روی دخترکی بی‌بال‌وپر

ژولیده‌موی و خسته‌دل، آشفته‌حال و زار
در چهره‌اش نمایان بود رنج روزگار

نگاهش شرمسار و دیده‌اش لبریز غم
پیدا ز چشم‌هایش هزاران داغ و الم

دستان کوچکش در خواهش نانی دراز
پشت سکوت چشم او پنهان هزاران راز

لباسش کهنه و فرسوده از دست زمان
بر چهره‌اش نشسته بود غبار این جهان

کودکی آواره بود و خسته از راه نیاز
در چشم او نهفته صد حکایت، صد راز

موج نگاهش بود دریایی ز اندوه و درد
سنگینی آن غم، دلم را در خود فشرد

پرسیدم از او: «ای کودک رنج‌دیده، بگو
از قصه‌های تلخ خود آرام با من بگو.»

آهسته لب گشود و گفت از روزگار خویش
از خانه‌ای که مانده در یادگار خویش

روزی مرا خانه‌ای بود، سرشار مهر و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

briska

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,198
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #4
آن چهره آشنا

می‌شد ز کوچه خانه‌مان هر روز عبور
زنی میانسال، قدبلند و رنجور

خسته ز بازی‌های تلخ روزگار
خاموش و تنها، در گذرهای دیار

در قامتش قصه‌ای از رنج مانده بود
از سال‌های سخت، غباری نشسته بود

آهسته می‌رفت و قدم‌هایش کند
نفس در سینه‌اش می‌زد بلند و تند

گویی به دوش خویش، بار غمی داشت
هر گام او صد حکایت با خود داشت

برای گذشتن از روی جوی آب
برداشت یک قدم، خسته و بی‌تاب

اما ناگاه پایش لغزید و به جوی افتاد
در میان نگاه مردم، میان آن همه فریاد

بوی جوی، جامه و پیکرش را گرفت
درد سالیان بر چهره‌اش نقش گرفت

کوشید برخیزد ز آن جای درد
اما توان از پیکرش رخت بست

در آن میان، جوانی رسید از راه
خاموش و سرد، چون سایه‌ای از آه

شکافت جمعیت را با شتاب
رساند خود را به آن زن بی‌تاب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

briska

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,198
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #5
آن شب، شب وحشت بود

در یکی از شب‌ها، در شبِ وحشت‌زا
اجل جانِ زنی را گرفت هنگامِ زاد و زا

بر بالینش نشست مردی درمانده‌حال
تکیده و خمیده، زیرِ بارِ ملال

دستانِ همسرش بود سرد و بی‌روح
سردی نگاهش، نشان از رهاییِ روح

سینه‌ی مرد آکنده از یأس و غم بود
اشک‌هایش روان، آسمان دلش درهم بود

نگاهِ دردمندش بر پیکرِ بی‌جانِ یار
همدمی بی‌همتا، گوهری ماندگار

آن شب آبستنِ مرگ و زاینده‌ی درد
خنجرِ غم می‌خلید بر سینه‌ی مرد

شوری به پا بود از فقدانِ او
شادی رخت بست از خانه، در ماتمِ او

این مرگ ناگهانی سخت و جان‌کاه بود
دو جان رفتند و خانه غرقِ آه بود

آن شب، شب وحشت بود
خانه پر از نوحه و ماتم بود

کودکی خردسال در اتاقی دگر
در پناهِ آغوشِ این و آن و آن دگر

چشم‌های معصومش میانِ زنان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

briska

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,198
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #6
نخستین معنای بودن

مادر...
پیش از آنکه جهان
نامی برای من داشته باشد،
تو بودی؛
صدایی در تاریکی
که مرا به سمت روشنایی خواند.

پیش از آنکه عشق را بشناسم،
آغوشت را شناختم؛
جایی که پشت شانه‌هایت
هیچ ترسی راه نداشت.

گهواره را که آرام می‌جنباندی،
شب آرام‌تر می‌شد؛
و لالایی تو
ستاره‌ها را به سکوت دعوت می‌کرد.

دست‌هایت
بوی نان و زندگی داشت؛
با یک دست فردایم را می‌ساختی
و با دست دیگر
اشک‌های امروز مرا پاک می‌کردی.

کودکی من هنوز
میان تار و پود روسری‌ات نفس می‌کشد؛
در چین‌هایی که
سال‌های خانه را پنهان کرده‌اند.

زمان گذشت؛
من بزرگ شدم،
اما در نگاه تو
هنوز همان کودکم.

مادر،
تو به من آموختی
عشق همیشه واژه نیست؛
گاهی دستی‌ست که آرام می‌نشیند،
گاهی نانی‌ست که از سهم خودش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

briska

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,198
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #7
بر مدار عشق تو

پدر...
گاهی دلم می‌خواهد
دوباره همان کودک باشم؛
همان دختری
که روی شانه‌هایت می‌نشست
و از آن بالا
دنیا کوچک‌تر
و امن‌تر بود.

تو خستگی را پشت در می‌گذاشتی
و برای دختری که چشم‌به‌راهت بود،
از کار
سیبی سرخ می‌آوردی.

سیب را که به دستم می‌دادی،
تمام جهان
در همان سرخی کوچک
جا می‌شد.

روبه‌رویم می‌نشستی،
سیگارت را روشن می‌کردی
و با همان صدای آشنایت می‌گفتی:
«دخترم... عشق پدر...»

و من هنوز
تمام آن صدا را
در قلبم نگه داشته‌ام.

آن روزها
امنیت واژه نبود؛
شانه‌های تو بود
که می‌شد
تمام کودکی را
روی آن گذاشت.

حالا هر صبح
در بخار چای،
در عطر سیبی که گاهی دلم می‌خواهد،
در سکوت خانه،
چیزی از تو برمی‌گردد.

پدر...
تو رفته‌ای،
اما عشق تو
از این خانه نرفته است...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

briska

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,198
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #8
کوی پدر

من آن دختر خسته‌دلم؛
با پیراهنی از سوگ پدر،
با چشم‌هایی که تمام شب
باران را بی‌صدا در خود نگه داشته‌اند.

هنوز هر شب
دلم راهی کوی پدر می‌شود؛
تا همان خانه‌ای
که دیگر صدای کلیدش
پشت در نمی‌پیچد
و دستی برای باز کردنش بالا نمی‌آید.

عجیب است...
خانه بعد از رفتن او
چقدر بزرگ شد؛
وقتی تمام جهان من
در چند قدم کنار او جا می‌شد.

هنوز گاهی در سکوت شب
صدای قدمی را
با قدم‌های او اشتباه می‌گیرم؛
و دل، پیش از آنکه عقل حقیقت را به یادش بیاورد،
به سوی در می‌دود.

گاهی در هوای خانه
دنبال نشانه‌ای از او می‌گردم؛
در گوشه‌ای از اتاق،
در خاموشی یک صندلی،
در بوی سیگاری که هنوز
خاطره دست‌های او را با خود دارد.

ای پدر...
اگر راهی از این فاصله تا تو هست،
مرا به همان روزها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

briska

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,198
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #9
زنی که ادامه داد

ای گل من،
ای سرشار از مهر و روشنایی،
در نگاهت
هنوز عطر صبح جاری است؛
عطر زندگی.

پاکی و نجابت،
طراوت و آرامش،
همه در تو جمع شده‌اند؛
در زنی
که ظریف است
اما از سنگینی روزگار
کم نمی‌آورد.

در تن ظریف تو
صبری دیرینه نفس می‌کشد
و در سکوتت
کوهی ایستاده است
که هیچ بادی
توان خم کردنش را ندارد.

دست هایت
شاید خسته شوند،
اما از ساختن باز نمی مانند؛
هرجا زندگی
دوباره جوانه زد،
نشانی از دستان تو
در خاک آن بود.

تو زنی،
تو مادری،
ریشه ای در این خاک؛
و از نفس های تو
هنوز
امید فردا می روید.

شاید تاریخ
نامت را کم نوشته باشد،
اما مگر تاریخ
چند بار از زنانی گفته است
که بی نام،
خانه ای را روشن کردند،
کودکی را بزرگ کردند
و زندگی را
از لبه سقوط
به فردا رساندند؟

تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

briska

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,198
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #10
بخوان، ای پرندهٔ تنها

بخوان، ای پرندهٔ تنها؛

حتی اگر باد
پر و بالت را
از شانه‌هایت ربوده باشد.

در صدایت
حماسه‌ای بیدار است؛
ترانه‌ای که از دلِ تاریکی
راهِ روشنایی را پیدا می‌کند.

پشتِ دیوارها
دختری ایستاده است؛
کتابی بسته در آغوش

و آسمانی
که هنوز در چشم‌هایش
نفس می‌کشد.

پنجره را بستند،
راه را بستند،
مدرسه را
از قدم‌های تو خالی کردند؛

اما رؤیا
در را نمی‌شناسد؛
از شکافِ دیوارها
راهِ آسمان را پیدا می‌کند.

تو هنوز
در کوچه‌های خاموش
آواز می‌خوانی.

صدایت از دیوار می‌گذرد،
از کوه می‌گذرد
و پیش از رسیدن به جهان،
در دلِ دختر دیگری
جوانه می‌زند.

اندوه
سال‌هاست سایه‌به‌سایه همراهت است؛
اما تو
هنوز بیداری.

هر دختری
که کتابی را پنهانی ورق می‌زند،
هر زنی
که چراغِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا