- تاریخ ثبتنام
- 1/8/26
- ارسالیها
- 55
- پسندها
- 90
- امتیازها
- 123
وقتی درخت پیر شد
وقتی درخت پیر شد،دیگر دستهایش
به آسمان نمیرسید.
شاخههایش
از سنگینی سالها خم شده بودند،
برگهایش کمشمار،
و سایهاش
کوتاهتر از همیشه.
رهگذری گفت:
«زمان،
او را از پا انداخته است.»
و درخت
سکوت کرد...
اما ناگهان
سیبی سرخ
از بلندترین شاخهاش جدا شد
و آرام
بر خاک افتاد.
کودکی آمد،
سیب را برداشت،
دانههایش را
در مشتهای کوچک خود فشرد
و آنسوتر،
کنار جویبار،
در آغوش خاک کاشت.
بهار که رسید،
از دل زمین
نهالی کوچک
سر برآورد.
درخت پیر
با همان شاخههای خسته،
سایهای نازک
بر سر نهال انداخت؛
تا آفتاب
بیش از اندازه
بر او نتابد.
و آن روز فهمیدم:
شکوهِ یک درخت
به بلندیِ شاخههایش نیست،
به سبزیِ برگهایش نیست،
حتی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش