• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان گریز از مرکز دور | اثر سیده نرگس مرادی خانقاه کاربر انجمن یک رمان

Mobina.Yahyazade

مدیر تالار کتاب + منتقد آزمایشی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
976
پسندها
5,930
امتیازها
22,973
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
نام رمان:
گریز از مرکز دور
نام نویسنده:
سیده نرگس مرادی خانقاه
ژانر رمان:
عاشقانه، پلیسی
https___forum.1roman.ir_attachments_700798_.webp

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] بی حس

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #2
مقدمه:

خلاف قوانین را کرده بود و بایستی آن را ادامه می‌داد.
ولی تنها راه نجاتش، کسی بود که یک روزی او را دشمن خود فرا خوانده بود. او باید از مرکزی دور گریز می‌کرد. گریز از یک مرکز خطرناک و هولناک!
خطر کردن را به جان خرید تا انتقامی برای آرزوهای خود پیدا کند و در همین بین، عشق به وسط آمد؛ ولی بازهم انتقام جلویش پدیدار گشت و این انتقام هنوز هم سر درازا داشت! گویی هنوز نیز این انتقام خشک نگردیده بود! آن‌هم به‌خاطر عشق!
 

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #3
در را که گشود، چهره‌ی سرد و یخ‌زده‌ی او را مشاهده نمود. خوب می‌دانست که با چه کسی روبه‌رو گشته است. حال و هوایش را او حس کرده بود و می‌دانست در چه حالی به سر می‌برد!
اخمی کرد و نیز دست‌های او را در دست‌هایش گرفت و نیز گفت:
- چرا امروز دمغی؟
کمی نگاه‌اش کرد و نیز سرش را بر روی میز نهاد.
- امروز یک پرونده‌ی جدید بهم خورده بهروز!
بهروز با نگرانی او را نگریست.
- خب تو که همیشه همه‌ی پرونده‌ها رو حل می‌کنی، چرا غر می‌زنی؟
خسته شده بود از آن‌همه بازرپرسی و سؤال پرسیدن! خسته شده بود از بس که سوال پرسیده بودند و او باید به تک‌تک آن‌ها پاسخ می‌داد.
پوفی کشید و نگاهش را بالا آورد و به بهروز خیره شد.
- باید به تو هم جواب بدم بهروز؟ چرا من وقتی سؤال می‌‌پرسم، کسی جواب منو نمیده؟ اون‌وقت من باید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #4
هامین پوزخندی برایش زد و بهروز برایش پا کوبید و نیز از حضور هامین خارج شد.
هامین، نگاهی به برگه‌ی مشکوک خیره می‌شود و آن را باز می‌کند.
- افعی!
اخمی کرد و کلمه را یک‌بار دیگر خواند. افعی!
کلمه‌ای که از آن نفرت داشت و به شدت نفرت را در دل خود فرا می‌خواند.
پوزخندی زد و زیر لب گفت:
- وقت پلیس‌بازی نیست، اما کاری می‌کنم که از کرده‌ی خودت پشیمون بشی آقای افعی!
خواست بقیه در پرونده را بگشاید که در باز شد و قامت ستوان جمالی، در قاب در پدیدار گشت.
ستوان جمالی که از آن می‌ترسید، با تته‌پته گفت:
- ق... قربان! سرهنگ قذافی ک... کارتون داشتن!
پوزخندی به ستوان جمالی زد و گفت:
- بهشون بگو تا اطلاع‌ثانوی بنده به ایشون هیچ‌کاری نداره!
ستوان کمی نگاه‌اش کرد و نیز گفت:
- چ... چشم ق... قربان!
سپس احترامی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #5
عقب رفت و دست از درد دل برداشت و در اتاق خود را گشود و به سوی اتاق سرهنگ قذافی رفت و نیز تقه‌ای به در اتاق‌اش زد. با صدای «بفرمایید»ش وارد شد و احترامی به سرهنگ گذاشت. خوب می‌دانست که این مرد همه‌ی کارهایش را روی دوش او هموار نموده است تا بلکه به ترفیع و درجه برسد و چه بسا که هامین این را نمی‌خواست!
- بشین سرگرد!
بر روی صندلی چرم‌مانند که نشست، سرهنگ با خوشحالی گفت:
- هامین! چطوری پسر؟!
هامین پوزخندی زد و پاسخ او را داد:
- بابت پرونده فرستادن برای من خوشحالین یا دست کشیدن از انتقام بابام؟
سرهنگ پوفی می‌کشد و انتظار دارد که هامین با حالی مسرور، به دیدنش بیاید که این‌بار هم با شکست مواجه شده بود.
- بس کن هامین! سرهنگ خلیلی قراره جدید این‌جا نقل‌ومکان کنه پسرجان! می‌دونی، فقط زمانش اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #6
باد سرد و گذرگاهی از میانش گذر نمود و لرزش خفیفی کرد و دستانش را میان بازوان قدرت‌مندش کشید و نگاهش را به قبر پدرش انداخت و با اندوه فراوان، به برادرش چشم دوخت و با خودش فکر کرد که هیراد در سه‌سال قبل تغییر بسیاری کرده است. مرد شده بود، مردتر از مردهای الان! حتی دیگر مانند قبل‌ها دیگر نمی‌خندید و جدی‌تر از هر فرد دیگری گشته بود. دستش را بر روی شانه‌های خمیده و قدرت‌مندش گذاشت و آهسته گفت:
- قوی باش هیراد! قرار نیست که همیشه بدون بابا، رنجیده و شکست‌خورده باشی!
هیراد با بغض، نگاه‌اش کرد و او را مردانه در آغوش کشید و گفت:
- دلم براش تنگ شده هامین! خیلی!
او هم بغض می‌کند و چیزی مانند سکوت در میان‌شان نیست!
این سکوت به معنای بغض و شکست بود و آن‌ها آن را نمی‌خواستند. هامین این را نمی‌خواست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #7
هامین لبخندی خسته‌کننده بر روی لب‌هایش می‌زند و با آن‌که ۳۵سال سن را داشت، خسته گشته بود. خسته، از تمامی آدمیانی که روزی برایش سنگ جلو انداختند و او با یک چشم گفتن، آن‌ها را انجام می‌داد؛ اما با یادآوری مادر و برادرش، حاضر بود آن‌ها را به دوش بکشد؛ ولی اندوهی در میان‌شان نباشد. عشق به خانواده‌اش را از همان کودکی آموخته بود و در کنار پدرش، یاد گرفته بود که فداکاری و عشق به خانواده و همان‌طور عشق به وطن را هم داشته باشد. او انگاری قرار نبود که به‌خاطر پول و مقام، به این کشور خدمت کند. او قرار بود که به‌خاطر وطنش، خاکش، کشورش، جایی که در آن بزرگ شده بود؛ جایی که تا دور دست‌ها و کیلومترها، حاضر نبود حتی یک وجبش را به یک اجنبی و وطن‌فروش بدهد، خدمت کند. آری! او آمده بود، برای مردمش که خیلی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا