داستان کوتاه داستان کوتاه | پادشاه و غلام

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Sydney
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 0
  • بازدیدها بازدیدها 17
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Sydney

مدیر تالار ادبیات + ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,484
پسندها
6,017
امتیازها
24,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
روزی پادشاهی تصمیم گرفت که با قایق به سفری در دریا برود و به همراهانش و غلامی که تازه به خدمت او درآمده بود، به دریا زد. از همان لحظه‌ای که قایق از ساحل دور شد، غلام که تا آن زمان هرگز روی دریا را ندیده بود، ترسی عمیق وجودش را فرا گرفت. او فریاد می‌کشید و گریه می‌کرد و تلاش داشت از قایق پیاده شود. همراهان و ملوانان از رفتار او کلافه شدند و تلاش کردند او را آرام کنند، اما هیچ فایده‌ای نداشت.
پادشاه که از این وضعیت خسته شده بود، از حکیم دانایی که همراهشان بود خواست تا راهی برای آرام کردن غلام بیابد. حکیم لبخندی زد و گفت: «اگر اجازه دهید، روشی دارم که غلام را آرام می‌کند.» پادشاه اجازه داد و حکیم به غلام نزدیک شد، او را به آرامی بلند کرد و به دریا انداخت.
غلام که خود را در میان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا