• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان پاچین رقصان | جانان.م کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع دلبر که جان فرسود از او
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 19
  • بازدیدها بازدیدها 548
  • کاربران تگ شده هیچ

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #11
[THANKS] جعبه‌ی شیرینی را به دست یک نفر دادم و در رودربایستی با سه خانم روبوسی کردم که دوتای آن‌ها چادر رنگی به سر داشتند و یکی که کوچک‌تر از بقیه به نظر می‌رسید، بدون چادر بود؛ اما حجاب کاملی داشت. مرد دیگری که کمی‌کوچک‌تر از محمدرضا به نظر می‌رسید، با همان استایل سر به زیر مردانه، خوش‌آمد گفت. و در آخر استاد را دیدم که با محاسن سفید در صدر نشیمن خانه به احترام ورودم ایستاده بود. جلو رفته و به نشانه‌ی احترام سر خم کردم:
- سلام استاد. ممنونم از استقبال گرمتون و این که من رو پذیرفتید.
- علیک سلام دخترم. خوش اومدِد بفرما بشین‌.
یکی از خانم‌های چادرپوش جلو آمد:
- اِوا خاک به سرم! مهمون رو سر پا نگه داشتیم. بفرما بشین دخترم. بفرما.
به صورت توپر زن نگاه کردم. چین و چروک‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #12
[THANKS]لقمه‌های غذا را با زور دوغ فرو می‌دادم و سر دلم می‌ماندند. علی رغم گرسنه بودنم و خوشمزگی غذا، دیدن این مردک اشتهایم را کور کرده بود. از لحظه‌ای که نگاه نوید به چشمانم افتاده بود و بعد از تعجب آشکار، کم کم لبخند اعصاب خردکنش روی لبش نشسته بود، هیجانم تماما خشکیده بود.
اصلاً هیچ کجای این مردک به این خانواده‌ی محترم نمی‌آمد. باورش سخت بود که او قُلِ دیگر شیدا و پسر بزرگ استاد باشد. لباس‌های لش، موهای پریشان، لبخند تخس و این چشم‌های بی‌پروا. اصلا به چشم‌های محجوب مردهای دیگر خانواده شبیه نبود.
بعد از صرف ناهار، بالاخره فرصت صحبت کردن در مورد قالیچه به وجود آمد. از شمیم خواستم تا زیر اندازی پهن کند تا قالیچه را رویش بیندازم. قالیچه اوضاع خوبی نداشت و من نمی‌خواستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #13
[THANKS]روی زمین کمی به طرف نوید جا به جا شدم. لبه‌ی قالیچه، نزدیک دست نوید را برگرداندم و گفتم:
- این‌جا اسم بافنده‌ی فرش رو هم بافته. اسم خودش، فامیلیش و نام فامیلی شوهرش یا همون تدین.
چتری‌های در صورتم افتاده را با حرکت دست پشت گوش فرستادم.
- خب این کار در فرش بافی مرسوم نیست. اما این بافته یه چیز خاصه. مثل یه جور زندگینامه می‌مونه و این اسم در واقع یک جور امضا یا سنده که این فرش متعلق به خودشه.
لبه‌ی قالیچه را دوباره صاف کردم و مثل یک شی عزیز باقیمانه‌ی ریشه‌های کوتاهش را نوازش‌وار صاف کردم.
- اگر به نقش‌های روی قالیچه دقت کنید...
مکث کرده، سرم را بالا آورده و کنایه آمیز به نوید نگاه کردم:
- بله در واقع این بافته یه گبه است، چون طرحش یه نقشه‌ی آشنای از قبل مشخص...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #14
[THANKS]
احساس کردم گوش‌هایم درست نشنیده‌اند. تند تند پلک زدم و گردنم را بین نوید و استاد چرخاندم. همین نوید را می‌گفت؟ همین نوید کله گوسفندی؟ همین پسرک خوشحال با این ظاهری که می‌گفت بعید است تا به حال از یک متری ترمیم یک فرش هم رد شده باشد؟ داشت به پهنای صورت می‌خندید. هر سی و دو دندانش را می‌دیدم. پس برای همین بود که مثل قاشق نشسته مدام وسط می‌پرید و نظر می‌داد؟ حرفی نزدم اما گویا واکنشم در میمیک صورتم و زبان بدنم به قدری واضح بود که اول محمدرضا و شمیم و به دنبال آن‌ها همگی به خنده افتادند. استاد با صدای آمیخته با خنده گفت:
- به من اعتماد نداری دخترجان؟
سرم را به سرعت به طرفش چرخاندم:
- نفرمایید استاد. من این همه راه کوبیدم اومدم این‌جا به خاطر این که معتقد بودم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #15
[THANKS]ابروهایش بالا پریدند. دست به سینه شد و با استفهامی آمیخته با تمسخر گفت:
- بابتِ؟
چشم‌های قهوه‌ای‌ام را باریک کرده و جواب دادم:
- بابت دزدیدن جای پارکم...
هنوز جمله‌ام را کامل نکرده بودم که لبخند کجِ مضحکش روی لبش نشست و همان طور دست به سینه گفت:
- من واقعاً معذرت می‌خوام که موتورم رو جایی پارک کردم که ماشینت توش جا نمی‌شد خانم شوماخر!
خیره خیره نگاهش کردم و جمله‌ام را ادامه دادم:
- بابت دست انداختنم. بابت معطل کردنم. بابت بی‌ادبی و بی‌نزاکتی. بابت جنسیت زدگی و نگاه از بالا به پایین که چون زن هستم حتماً بلد نیستم ماشینم رو پارک کنم و لابد شما چون مرد هستید از شکم مادرتون راننده به دنیا اومدید!
چشم‌هایش از فرط تعجب گرد شده و لبخند کجِ مضحکش خشکیده بود. محمدرضا با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #16
پرده‌ی دوم_ سوار
(نارین_شهریور ۱۳۱۰)


[THANKS]
نارین بر بلندای تپه‌ی مشرف به آبادی، تکیه کرده به درخت پیر سرو نشسته بود. با چاقوی جیبی، روی ترکه‌ای که در دستش بود، نقش می‌انداخت. خیالش از نقش‌های قالی فراتر نمی‌رفت و ترنج می‌کشید. یک چشمش به گله‌ی کوچک در حال چریدن بود و یک چشمش به آبادی و خانه‌ی خان‌.
از آن بالا عمارت اربابی به خوبی دیده می‌شد. ساعتی بود که چند اتومبیل وارد حیاط بزرگ خانه شده‌بودند و نارین از این فاصله، حتی می‌توانست گوسفندی که خان صدقه سر مهمان‌های عزیز کرده‌اش، زمین زده بود را ببینید. تازگی‌ها، خان از این مهمان‌های فکل کراواتی شهری زیاد داشت.
نارین تراشه‌های چوب را از روی نقش تکمیل‌ شده‌ی ترنج فوت کرد. به آسمان بالای سرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #17
[THANKS]نارین گفت و به سمت گوسفندها رفت. کمی به سمت پایین تپه دوید. موهای بلندِ بافته شده‌اش که از دو طرف سربند پایین آمده و روی شانه‌هایش افتاده بودند، با هر جهش کوتاهش در هوا تاب می‌خوردند. جلوی گله ایستاد و چوب دستی را تکان داد. 《هِی هِی》کنان، گله را به بالای تپه برگرداند. سوار که تمام مدت داشت حرکاتش را نگاه می‌کرد، افسار اسب سفید را کشید. اسب کمی امتناع کرد و بعد راه افتاد. مرد هم‌قدم نارین شد که همراه گله داشت از طرف دیگر تپه، در جهت مخالف آبادی، پایین می‌رفت.
- مید‌ونم که بهادرخان، منزلی پایین همین تپه، در حاشیه‌ی دِه ساخته‌. از اون‌جا اومدم. گفتن خان هنوز توی سیاه‌چادرش می‌مونه. اگر راه بلدی، راه نشونم بده.
نارین سری برای سماجت مرد تکان داد و گفت:
- درست شنفتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #18
پیش نوشت:
به عنوان یک شفاف سازی: مطالب تاریخی که در متن رمان گفته میشه، صرفاً روایتی اجتماعی از اون مطلبه. به عنوان نویسنده تمام کوششم اینه که دیدگاه سیاسی شخصیم رو وارد داستان نکنم. منتقد سیاسی یا مورخ هم نیستم. سعی بر اینه که اتفاقات تاریخی از دیدگاه اجتماعی گفته بشه. یعنی از دیدگاه همان مردمی که درگیر اون موضوع بودن. در این قسمت از داستان، تخته قاپو از دیدگاه عشایر داره روایت میشه.


[THANKS]

بامداد هنوز پشت سر نارین راه می‌رفت و دهنه‌ی اسب را به سختی به دنبال خود می‌کشید. نارین بی‌توجه به او، مثل کبک روی زمین می‌خرامید و گله را هدایت می‌کرد. گله‌‌ی کوچکی نبود؛ اما آن‌قدر هم بزرگ نبود که نارین از پسش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #19
[THANKS]
نارین جلوتر رفت و پرده‌های چادر را کنار زد. کاملاً بازشان کرد تا جلوی نگاهشان دشت باشد و سقفِ بالای سرشان آسمان. همان‌طور که باید می‌بود. تا نسیم شهریور بیاید و ماندگی و دلمرگی خفته در سیاه چادر خسته‌ی خانی را ببرد. پیه سوز دیگری روشن کرد تا نور داخل چادر بیشتر شود. بامداد با ادب و طمأنینه جلو رفت و سلام کرد. بهادر خان خطاب به نارین گفت:
- چایی تیار کن.
نارین درخواست پدر را اجابت کرده و از چادر بیرون رفت. سابقاً مهمان‌های خان به خوبی پذیرایی می‌شدند. اگر مهمان عزیزی بود که میشی زمین زده می‌شد و بساط منقل و وافور برپا می‌شد. حتی اگر مهمان ناخوانده بودند، حتی اگر مهمان عزیزی نبودند، همیشه شوکت خانی اقتضا می‌کرد که مهمان خوب پذیرایی شود. حالا هم فرقی نداشت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #20
[THANKS]نارین ناراضی قدم عقب گذاشت و از چادر بیرون رفت. سکه‌های آویزان از جلیقه‌اش رقصیدند و جیرینگ جیرینگ صدا دادند‌. به سرعت چای را دم کرد و به داخل سیاه‌چادر برگشت. خان به قلیان پک می‌زد و جوان هنوز داشت حرف می‌زد:
《به جز شما به دیدن چند خان دیگه هم باید برم. علیمراد خان و صمصام خان و بختیار خان.》
نارین چای را اول به بهادر خان و بعد به بامداد تعارف کرد. مقدای توت و خرمای خشک هم جلوی دستشان گذاشت. کمی عقب رفت. به ظاهر بیرون از چادر اما در سایه‌ها ایستاد.
《پدر شخصاً خواستند اول از شما کسب تکلیف کنم. خرید نخ و پشم هم به نفع شماست، هم ما. کمبود در بازار هست و بهای پارچه‌ی ما بالا میره که به ضرر ما و مردمه. مردم هم پارچه‌ی چیت گلدار انگلیسی می‌خرند که ارزان‌تره. ضرر همه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا