• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان پاچین رقصان | جانان.م کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع دلبر که جان فرسود از او
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 19
  • بازدیدها بازدیدها 547
  • کاربران تگ شده هیچ

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
پاچین رقصان
نام نویسنده:
جانان.م
ژانر رمان:
اجتماعی_ عاشقانه
کد رمان: ۵۸۴۸
ناظر: @Ghasedak~


《به نام خالق سیال ذهن》

خلاصه:
نارین، زنی گمشده در گذرگاه تاریخ است که در دهه‌ی بیست شمسی ورق زندگی‌اش به یکباره برمی‌گردد. او راوی صفحاتی تاریک از تاریخ این سرزمین است و میراثش هشتاد سال بعد به دست افرا می‌افتد.
افرا، که در ظاهر به علت مأموریت کاری به کاشان سفر می‌کند، به واسطه‌ی همان میراث وارد ماجرایی خاص می‌شود که او را راهی جست و جو می‌کند. جست و جو با یک همراه در هزارتویی پر تب و تاب. جایی که هر گره رازی را می‌گشاید.


*پاچین: نوعی دامن زنانه/ پی و اساس دیوار

پاچین رقصان معنایی دو پهلو دارد: دامنِ زنی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Eccedentesiast

مدیر ارشد + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,501
پسندها
49,023
امتیازها
96,873
  • پرسنل مدیریت
  • #2
1000081719.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:

فکر و ذکرمان شده کسب آبرو.
چه آبرویی؟!
مملکت ‌رو تعطیل کنید، دارالایتام دایر کنید درست‌‌تره.
مردم نان شب ندارند.
قحطی است.
دوا نیست.
مرض بیداد می‌کند.
باران رحمت از دولتی سرقبله عالم است،
سیل و زلزله از معصیت مردم.
میرغضب (جلاد) بیشتر داریم تا سلمانی.
سر بریدن از ختنه سهل‌تر است.
ریخت مردم از آدمیزاد برگشته.
چشم‌ها خمار از تراخم است،
چهره‌ها تکیده از تریاک.

🎬 حاجی واشنگتن (1361)/ علی حاتمی

 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #4

پرده‌ی اول _ استاد
(افرا _ خرداد ۱۴۰۳)

《وقتی که داشت از روی صخره می‌افتاد، دیدمش. تیر درست خورده بود میان دوتا ابروش، وسط پیشانی! اگر خودم شاهد نبودم، هرگز باور نمی‌کردم. چه کسی باور می‌کرد مردی که یک روز حتی نمی‌توانست درست پشت قاش* زین بنشیند، حالا یک گلوله را مثالِ خال هندی وسط پیشانی برادرم کاشته است؟ برادرم! پسرِ ایل که با ضربِ شست تفنگش بال مگس را روی هوا می‌زد. اگر این شومی و برگشتن بخت نبود، پس چه بود؟》
با صدای بوق ماشین عقبی از جا پریدم. از آینه، راننده‌ی کم طاقت را نگاه کردم و بعد، چراغ سر چهارراه را که حالا سبز شده بود. پایم را روی پدال گاز فشرده و به آرامی حرکت کردم‌. راننده‌ی عقبی، با بوق کشداری از کنارم رد شد:
- دِه بِزِن کنار گاریچی! برو بیشین پشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #5
[THANKS]
نفس عمیقی کشیدم و به داخل بازار قدم گذاشتم. از همان حجره‌ی اول شروع به پرسیدن آدرس کرده و بعد از بیست دقیقه رو به روی حجره‌ی دو نبش و بزرگ ضیایی ایستاده بودم. شکوه نقشبندی و روح هنر تیمچه‌ی امین الدوله برای دقایقی مرا محو تماشا کرد و از خاطرم برد که چرا وسط این بازار ایستاده‌ام.
بالاخره دل از زیبایی فضا کنده و قدم به داخل حجره گذاشتم. بوی رنگ و نخ در تنم رسوخ کرد. سالن بزرگی مقابلم بود که دور تا دورش فرش‌های رنگارنگ آویزان بود و در کف سالن هم تخته‌های فرش لایه لایه روی هم نشسته بودند. چند بازدید کننده مشغول نگاه کردن فرش‌ها و چانه زدن با فروشنده‌ها بودند. نگاهم را دور چرخاندم. هجوم نقش و رنگ با ترکیب لامپ‌های پر نور مرا غرق تماشا کرد.
یک فرش زمینه لاکی با نقش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #6
[THANKS]
با همان نگاه فروافتاده، لبخند محجوب کوتاهی روی لبش نشست:
- حقیقت حاج عمو چند سالی مِشه که بازنشسته شدن. اما هر امری هست، بفرمایید بنده در خدمتم.
بند محافظ قالیچه را از شانه‌ام برداشته و به شانه‌ی دیگرم منتقل کرده و گفتم:
- گره کار من فقط به دست ایشون باز میشه. به غیر از آشنایی قبلی از همکاریمون، من رو یکی از دوستانشون فرستادن و من کلی راه از تهران کوبیدم و اومدم. هنوز یک ساعت نشده که رسیدم کاشان و مستقیماً اومدم این‌جا.
لبم به یک طرف کج شد و ادامه دادم:
- در واقع اگر سرتون رو بالا بیارید، ظاهر من گویای گرد راه هست.
لبخند روی لبش پررنگ‌تر شد و بدون این که سرش را بالا بیاورد، گفت:
- عذر می‌خوام سِر پا نگهدون داشتم. بفرمایید تشریف بیارید داخل کارگاه بشینید. هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #7
[THANKS]گره بین ابروهایش عمیق‌تر شده، اما نگاهش هم‌چنان رو به پایین مانده بود. گفت:
- پس دنبال استاد مرمت فرش هستید.
استکان کمر باریکش را به قصد نوشیدن چای بلند کرد و ادامه داد:
- خب این کار رو که حتما نِباید حاج عمو انجام بدن. شما الآن تو قطب قالیبافی هستید. درسته که مرمت فرش ای روزا داره کم کم به دست فراموشی سپرده مِشه؛ اما استادا به نام هنوز هم هستن.
سرم را به چپ و راست تکان دادم. یک دسته از چتری‌های پرده‌ای کراتین شده‌ام، در صورتم افتادند.
- بله البته. من خودم در همین زمینه تحصیل کردم و دستی هم بر مرمت آثار دارم. البته کار تخصصی من بنا و ساختمانه نه فرش. با این حال در محضر اساتید بزرگی بودم. مدتی هم هست که به دنبال استادکاری می‌گردم که از عهده‌ی این کار بربیاد. بعد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #8
[THANKS]روی صفحه‌ی تماس حروف《پدر》نقش بسته بود. برای یک لحظه نفس در سینه‌ام حبس شد و فوراً از وضعیت درازکش به نشسته تغییر حالت دادم. نفس عمیقی کشیده و تماس را وصل کردم:
- سلام آقای دکتر!
صدای جدی و رسایش به گوشم رسید:
- سلام افرا جان! حالت چطوره؟
- خوبم.
پیش از این که ادامه بدهم، مثل همیشه بدون مقدمه چینی، مستقیم سراغ علت تماسش رفت:
- تو محل کارت مستقر شدی؟ چقدر از شهر فاصله داره؟ امکاناتش چطوره؟
نفس عمیق دیگری کشیده و بعد جواب دادم:
- الآن توی هتلم. هنوز محل کارم رو ندیدم.
قبل از این که زبان به شماتت باز کند که پشت گوش انداخته‌ام، ادامه دادم:
- اول یک سری کار دیگه مربوط به شرکت خوش نقش داشتم که داخل شهر باید بهشون رسیدگی بشه. بعد از انجام کارم، برای تحویل پروژه میرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #9
[THANKS]***
هنوز ساعت یازده صبح هم نشده بود؛ اما آفتاب بلند و تیز و ناخوشایند می‌تابید. کلافه شده بودم. از گرما، از فکرهای درهم و برهمی که تا خود صبح به خوابم هم شبیخون زده بودند. از این که برای بار سوم داشتم خیابان پشت بازار قدیمی فرش دستباف را دور می‌زدم و هنوز هیچ جای پارکی پیدا نشده بود.
محمدرضا ضیایی دیشب تماس گرفته بود و گفته بود که عمویش به همراه خانواده برای ناهار در خانه‌اش منتظرم است. قرار بود ساعت یازده به سراغ محمدرضا در حجره بروم که راهنمایم باشد. چیزی به یازده نمانده بود و هنوز در به در جای پارک بودم.
بالاخره یک رنو پی‌کی قدیمی را دیدم که از پارک خارج شد. چشم‌هایم برق زده و به سرعت خودم را به جای پارک رساندم.
حد فاصل میان دو ماشین را با چشم وجب کردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #10
[THANKS]برای چند لحظه جوری با اخم خیره‌اش شدم که محمدرضا متعجب نگاهمان کرد. بعد صاف ایستاد و پیراهن مردانه‌ی چهارخانه‌ی تنش را مرتب کرد.
- سلام خانم زند. خوش اومدِد. باید ببخشید. معطل شدِد؟
جواب سلامش را داده و به پسر موفرفری که با چشم‌های باریک شده نگاهمان می‌کرد، اشاره کردم:
- امروز به لطف این آقای نامحترم حسابی معطل شدم. هم الآن و هم نیم ساعت پیش.
محمدرضا نگاهش را بینمان چرخاند و استفهامی به آقای گوسفندیان اشاره کرد:
- نوید؟!
بعد او را نگاه کرد:
- خانم زند رو می‌شناسی؟
لبخند کریه روی اعصابش چهره‌اش را پوشاند:
- چیطو مگه؟ تو نمی‌شناسی؟ مادمازل راننده‌ی فرمول یکه. دست فرمونش محشره!
مثل یک پشه‌ی مزاحم که روی شیرینی بنشیند برایش دستی روی هوا تکان داده و خطاب به محمدرضا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا