- تاریخ ثبتنام
- 3/10/24
- ارسالیها
- 58
- پسندها
- 85
- امتیازها
- 123
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- #21
[THANKS]مکثی کرد و به صورت رنگپریده و خستهی میلاد خیره شد. مرد نگاهش را پایین کشیده و کمی گوشهایش سرخ شده بود.
- انقدر مهربون نباشید. هرچقدر مهربونتر باهام رفتار میکنید، بیشتر عذاب وجدان میگیرم.
میلاد نگاه خجولش را بالا کشید و به موهای فر مانا که از شال سرمهایش بیرون زده و در هوا تاب میخورد، خیره شد.
- عذاب وجدان نگیرید. گفتم که... هر کس دیگهای هم بود این کارو میکرد.
- نه نمیکرد. قبل شما چندنفر دیگه هم رد شدن، ولی فقط شما بودی که کمکم کردی.
چند سرفه میان کلماتش فاصله انداخت.
- من هرآن منتظر بودم که یه چیزی بارم کنید، اما نکردید. حقشم داشتید، ولی نکردید.
میلاد ابروهایش را به هم نزدیک کرد.
- انتظار داشتید چی کار کنم؟ من چیزی بگم مشکلاتم حل میشن؟
مانا یک قدم به او نزدیک شد.
- من...
- انقدر مهربون نباشید. هرچقدر مهربونتر باهام رفتار میکنید، بیشتر عذاب وجدان میگیرم.
میلاد نگاه خجولش را بالا کشید و به موهای فر مانا که از شال سرمهایش بیرون زده و در هوا تاب میخورد، خیره شد.
- عذاب وجدان نگیرید. گفتم که... هر کس دیگهای هم بود این کارو میکرد.
- نه نمیکرد. قبل شما چندنفر دیگه هم رد شدن، ولی فقط شما بودی که کمکم کردی.
چند سرفه میان کلماتش فاصله انداخت.
- من هرآن منتظر بودم که یه چیزی بارم کنید، اما نکردید. حقشم داشتید، ولی نکردید.
میلاد ابروهایش را به هم نزدیک کرد.
- انتظار داشتید چی کار کنم؟ من چیزی بگم مشکلاتم حل میشن؟
مانا یک قدم به او نزدیک شد.
- من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش