• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان از باران تا باران | مبینا سیف آبادی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع mobinaseifabadi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 20
  • بازدیدها بازدیدها 352
  • کاربران تگ شده هیچ

mobinaseifabadi

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/10/24
ارسالی‌ها
58
پسندها
85
امتیازها
123
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
از باران تا باران
نام نویسنده:
مبینا سیف آبادی
ژانر رمان:
عاشقانه، درام، مافیایی
کد رمان: 5816
ناظر: @ANAM CARA

خلاصه:

در یک شب بارانی، میلاد در مسیر فرودگاه با دختری که تنها و لنگ‌لنگان در اتوبان راه می‌رود، روبه‌رو می‌شود و تصمیم می‌گیرد تا به او کمک کند. مانا که تمام وسایلش دزدیده شده است و حال خوبی ندارد، در ماشین میلاد بی‌هوش می‌شود. میلاد او را به بیمارستان می‌رساند؛ اما همه چیز زمانی به هم می‌ریزد که بیمارستان به میلاد اجازه‌ی رفتن نمی‌دهد و او به پروازش نمی‌رسد، زیرا سه روز از مفقود شدن مانا موحد می‌گذرد.
 
آخرین ویرایش

TomSasha

مدیر تالار کتاب + ویراستار آزمایشی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
22/11/21
ارسالی‌ها
4,126
پسندها
23,576
امتیازها
55,873
  • مدیر
  • #2
1000034923.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mobinaseifabadi

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/10/24
ارسالی‌ها
58
پسندها
85
امتیازها
123
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #3
«ندونسته دلمو به غریبه سپردم
اون غریبه رو ساده شمردم
گول چشم سیاهشو خوردم
رفت از این شهر که دلم رو به خون بکشونه
جون من رو به لب برسونه
جای دیگه آتیش بسوزونه
ندونستم که غریبه؛ هر چی باشه یه غریبه‌ست»

***
«فصل اول: شبی که باران بارید»
باران چون شلاقی بر بدنه‌ی ماشین میلاد کوبیده می‌شد. هرازگاهی صدای حرکت برف‌پاک‌کن روی شیشه، به گوش می‌رسید و کمی بعد در آوای گوش‌نواز خواننده‌ی آمریکایی گم می‌شد.
نور چراغ‌های اتوبان، تاریکی شب را شکسته و فضا را کمی روشن کرده بود. میلاد دنده را عوض کرد و پایش را روی گاز فشرد. صدای کشیده شدن لاستیک بر روی آسفالت در سکوت اتوبان پیچید و ماشین کمی شتاب گرفت. ساعت سه صبح بود و تک‌وتوک ماشینی از کنارش رد می‌شد.
صدای زنگ موبایلش، آهنگ سیستم را قطع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

mobinaseifabadi

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/10/24
ارسالی‌ها
58
پسندها
85
امتیازها
123
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #4
[THANKS]موبایل را سر جایش برگرداند و دنده را عوض کرد. از آینه‌ی بغل به پشت سرش نگاه کرد و وقتی که ماشینی به چشمش نخورد، فرمان را چرخاند. پایش را روی گاز فشرد و به سمت نزدیک‌ترین بیمارستان حرکت کرد. در طول مسیر چندبار سمت زن چرخید و دستش را جلوی دهانش گذاشت تا مطمئن شود نفس می‌کشد. با پشت دست عرق پیشانی‌اش را گرفت و فرمان را میان انگشت‌هایش فشار داد.
جلوی در بیمارستان از ماشین پیاده شد و زن را روی دست‌هایش بلند کرد. به سمت ورودی دوید و وقتی که به اورژانس رسید، صدایش بالا رفت.
- لطفاً یکی کمک کنه.
پرستاری که پشت میز پذیرش نشسته بود، با شنیدن صدایش از جا پرید و از پشت پیشخوان بیرون آمد.
- چی شده؟
میلاد زن را کمی به خودش فشرد و با نفس‌نفس گفت:
- بی‌هوش شده.
پرستارهای بخش برانکاردی آوردند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

mobinaseifabadi

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/10/24
ارسالی‌ها
58
پسندها
85
امتیازها
123
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #5
[THANKS]اخم پزشک غلیظ‌تر شد و برای لحظه‌ای نگاهش با نگاه پرستار تلاقی کرد. دستش را در جیب روپوشش فرو کرد و گفت:
- فعلاً نه! باید صبر کنید شرایطش بهتر شه.
نگاه گیج میلاد بین پزشک و پرستار چرخید و صدای خسته‌اش به گوش آنها رسید.
- آقای دکتر من با این خانم نسبتی ندارم. اتفاقی دیدمش و خواستم کمکش کنم که بی‌هوش شد.
پزشک سر تکان داد و بدون اینکه نگاهش کند، با تحکم گفت:
- تا شرایط خانم استیبل نشه، نمی‌تونید برید.
- اما...
پزشک کلافه حرفش را قطع کرد و گفت:
- لازمه اینجا باشید.
میلاد با اخم به او که به سمت یکی از تخت‌های اورژانس رفت، نگاه کرد. یک جای کار می‌لنگید.
به دیوار تکیه داد و ساعت مچی‌اش را نگاه کرد. با دیدن ساعت آه از نهادش بلند شد. دیرش شده بود. دستش را به صورتش کشید و چشم بست. اگر به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

mobinaseifabadi

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/10/24
ارسالی‌ها
58
پسندها
85
امتیازها
123
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #6
[THANKS]روی زمین سفت بازداشتگاه نشسته و در خودش مچاله شده بود. سرش از پشت، تیر می‌کشید و درد راه خودش را به شقیقه‌هایش باز می‌کرد. سرش را به دیوار چسباند و سرمایش لرزی بر تنش انداخت.
- هوی زردک! واس چی اینجایی؟
توجهی به مردی که با فاصله کمی از او روی موکت رنگ‌ورورفته‌ی کف بازداشتگاه نشسته بود، نشان نداد. نفس عمیقی کشید تا شاید فرجی شود و حالت تهوعش آرام گیرد.
- هوی پسرجون! هوش با توام! زبونتو موش خورده؟
نگاه خسته‌اش را به صورت او انداخت. مرد، هیکل فربه‌اش را روی زمین به سمت میلاد کشید و کف دستش را روی زمین تکیه‌گاه خود کرد. پیشانی میلاد از نزدیکی او چین خورد. نگاه از لبخند دندان‌نمای او که ظاهرش را با وجود زخم‌های ریز و درشت صورتش، ترسناک‌تر می‌کرد، گرفت و چشم بست. نور تنها لامپی که آنجا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

mobinaseifabadi

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/10/24
ارسالی‌ها
58
پسندها
85
امتیازها
123
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #7
[THANKS]در با صدای گوش‌خراشی باز و قامت سربازی در چهارچوبش نمایان شد.
حسین دوباره صاف نشست و نیشخندی روی لب نشاند.
- چیزی نبود جون شوما. داشتم یوخده ادب یادش می‌دادم.
سرباز نگاه تیزی به او انداخت که حسین خودش را جمع‌وجور کرد. مردِ آن طرف اتاقک پوزخندی به او زد و گفت:
- دمت گرم به‌خدا! دوساعته داره ور می‌زنه، نتونستم بخوابم.
حسین خواست دوباره سمتش نیم‌خیز شود که دوباره صدای فریاد سرباز بلند شد.
- بسه دیگه! یه بار دیگه بیفتید به جون هم، من می‌دونم و شما.
حسین کمرش را به دیوار تکیه داد و دندان‌های زردشده‌اش را به نمایش گذاشت.
- هر چی شوما بگی. من دیگه زیپ دهنمو می‌کشم.
دستش را نمایشی روی لبش کشید و ادامه داد:
- آ، آ!
سرباز نفسش را با کلافگی بیرون داد و سرش را به طرفین جنباند. دستش را به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

mobinaseifabadi

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/10/24
ارسالی‌ها
58
پسندها
85
امتیازها
123
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #8
[THANKS]سرباز در بازداشتگاه را بست و او را به سمت راه‌پله کشاند. هرچقدر به طبقه‌ی بالا نزدیک‌تر می‌شدند، صداهایی که به گوش می‌رسید، بیشتر میشد. راه پله را که طی کردند، وارد سالن بزرگی شدند. نور، چشم میلاد را زد و باعث شد سرش را با اخم پایین بیندازد.
بعد از اینکه مسیر کوتاهی را زیر نگاه بقیه پیمودند، روبه‌روی دری آهنی متوقف شدند. ماموری که جلوی در ایستاده بود، آن را باز کرد و میلاد همراه سرباز داخل رفت.
سبحان پشت تنها میز فلزی موجود در اتاق نشسته و دست‌هایش را روی آن در هم قفل کرده بود. با شنیدن صدای در سرش را بلند و به میلاد نگاه کرد. سرباز دستبندش را باز کرد و کنار در ایستاد.
سبحان از جا برخاست و با نگرانی به صورت رنگ‌پریده‌ی میلاد چشم دوخت. میلاد چندقدم به او نزدیک شد و صدای آرام و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

mobinaseifabadi

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/10/24
ارسالی‌ها
58
پسندها
85
امتیازها
123
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #9
[THANKS]میلاد با دستش شقیقه‌اش را ماساژ داد و پرسید:
- نمی‌تونی وثیقه بذاری؟
سبحان با اخم عقب کشید و به صندلی تکیه داد.
- نه. جرمت آدم‌رباییه. نمی‌شه کاری کرد. باید منتظر بمونیم به هوش بیاد و بگه کاری نکردی.
میلاد سرش را بالا آورد و به یقه‌ی کت قرمز سبحان چشم دوخت.
- ساعت چنده؟
سبحان نگاهی به ساعت مچی‌اش کرد و جواب داد:
- دوازده ظهر. حتی اگه الان آزاد شی هم باز به قرارت نمی‌رسی.
میلاد با درد خندید. تمام زحماتش به باد رفته بود. انگار دنیا با او سر جنگ داشت.
- نگران نباش داداش. هرکاری بتونم می‌کنم تا زودتر از اینجا دربیای. فقط چیز خاصی از دیشب یادت نمیاد که کمکت کنه؟
سرش را میان دست‌هایش گرفت. شب قبل را در ذهنش مرور کرد و... با یادآوری چیزی صاف نشست. سبحان امیدوار نگاهش کرد و پرسید:
- چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

mobinaseifabadi

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/10/24
ارسالی‌ها
58
پسندها
85
امتیازها
123
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #10
«فصل دوم: تولد یک قول»
[THANKS]بندبند تنش درد می‌کرد؛ گویی از جنگ بازگشته بود. صداهای مبهمی از اطرافش می‌شنید، اما نمی‌توانست آن‌ها را تشخیص دهد. بینی‌اش کیپ شده بود و هوا به سختی وارد ریه‌هایش میشد. سعی کرد چشم‌هایش را باز کند، اما حاصلش تنها لرزش پلک‌هایش بود. درد معده‌اش به لب‌های خشک‌شده‌اش رسید و به شکل ناله‌ی ضعیفی از آن‌ها خارج شد. صداهای اطرافش قطع شدند و کمی بعد آوایی گرم و آشنا گوشش را نوازش کرد.
- مانا، بابا؟
کمی پلک‌هایش را از هم فاصله داد. نوری که به چشمانش تابید، باعث شد دوباره آنها را ببندد. صدای پدرش رنگ هیجان گرفت.
- خدایا شکرت! مانا؟
چشمانش را آرام گشود و به سقف زل زد. چندبار پلک زد تا تاری دیدش برطرف شود. کجا بود؟
- صدامو می‌شنوی عزیزم؟
نگاه سرخش را به پرستاری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA
عقب
بالا