داستان کوتاه داستان کوتاه | علی بابا و چهل دزد بغداد

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ANAM CARA
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 0
  • بازدیدها بازدیدها 28
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

ANAM CARA

ناظر کتاب + مدیر بازنشسته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/1/21
ارسالی‌ها
2,141
پسندها
29,353
امتیازها
57,373
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
داستان-هفتم-علی-بابا-و-چهل-دزد.webp

بسم‌تعالی~
در زمان‌های بسیار دور، مردی به نام «علی‌بابا» که هیزم‌شکن فقیری بود، در نزدیکی بغداد زندگی می‌کرد. روزی علی‌بابا درحال جمع کردن هیزم در جنگل بود که ناگهان صدای پای اسب‌هایی را شنید. خودش را پشت درختی پنهان کرد و دید که چهل سوار با اسب‌هایی سریع و لباس‌های سیاه، جلوی صخره‌ای بزرگ ایستادند.
یکی از آن‌ها که رهبر گروه بود، جلو آمد و فریاد زد: «باز شو، سسمی!» به‌محض اینکه این کلمه‌ها را گفت، سنگ بزرگی کنار رفت و غاری بزرگ نمایان شد. سواران به‌ترتیب وارد غار شدند و در داخل آن ناپدید شدند. علی‌بابا بادقت هر لحظه را تماشا کرد و منتظر ماند تا آن‌ها از غار بیرون بیایند.
پس‌از چند دقیقه، سواران از غار بیرون آمدند. رهبرشان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا