- تاریخ ثبتنام
- 13/1/21
- ارسالیها
- 2,141
- پسندها
- 29,353
- امتیازها
- 57,373
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1

بسمتعالی~
در زمانهای بسیار دور، مردی به نام «علیبابا» که هیزمشکن فقیری بود، در نزدیکی بغداد زندگی میکرد. روزی علیبابا درحال جمع کردن هیزم در جنگل بود که ناگهان صدای پای اسبهایی را شنید. خودش را پشت درختی پنهان کرد و دید که چهل سوار با اسبهایی سریع و لباسهای سیاه، جلوی صخرهای بزرگ ایستادند.
یکی از آنها که رهبر گروه بود، جلو آمد و فریاد زد: «باز شو، سسمی!» بهمحض اینکه این کلمهها را گفت، سنگ بزرگی کنار رفت و غاری بزرگ نمایان شد. سواران بهترتیب وارد غار شدند و در داخل آن ناپدید شدند. علیبابا بادقت هر لحظه را تماشا کرد و منتظر ماند تا آنها از غار بیرون بیایند.
پساز چند دقیقه، سواران از غار بیرون آمدند. رهبرشان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.