• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان چگونه می کشتم | علی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Ali.3123
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 4
  • بازدیدها بازدیدها 201
  • کاربران تگ شده هیچ

Ali.3123

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/1/19
ارسالی‌ها
1,212
پسندها
5,039
امتیازها
40,673
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
چگونه می کشتم
نام نویسنده:
علی
ژانر رمان:
جنایی ، کمدی سیاه
کد رمان: 5809
ناظر رمان: @Céleste

خلاصه:
نمی‌دانم راجبش می‌دانید یا نه؟
اما در یک باغ‌وحش در تایلند، تمام توله‌های یک ببر ناگهان مردند. ببر افسرده شد، نه چیزی می‌خورد نه کاری می‌کرد.
مسئولان برای اینکه او را ازین حالت دربیاورند، بچه خوکی را در قفسش انداختند تا حال او را سرجایش بیاورند.
ببر بچه خوک را برای خود کرد؛ او را زیر بال و پر خود گرفت و بزرگش کرد. شاید این داستان وصف درستی از رابطه من با اتفاقات زندگیم باشد. بین قتل اول و دومم، یازده سال فاصله‌ست. دومی را هم، همین سه ماه پیش انجام دادم‌.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,270
امتیازها
31,973
سن
25
  • #2
Screenshot_۲۰۲۶۰۴۰۷_۱۱۳۸۰۰_Samsung Internet.webp«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Ali.3123

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/1/19
ارسالی‌ها
1,212
پسندها
5,039
امتیازها
40,673
  • نویسنده موضوع
  • #3
داستان نوشتن کار سختی است. هر بار که می‌خواهم از زندگی‌ام داستانی تعریف کنم، درون ذهنم کار راحتی است؛ ولی روی کاغذ همیشه گند می‌زنم.
دلم می‌خواست همگی توی یک اتاق دور هم جمع می‌شدیم و من واو‌به‌واو قتل‌ها، دلیل انجام دادنشان، نحوه سربه‌نیست کردن جسدها و دیگر موضوعات را برایتان تعریف کنم؛ اما هیچ ضمانتی برای زنده بیرون آمدن شما از آن اتاق نبود.
نمی‌دانم از کجا شروع کنم؛ اما فکر می‌کنم اگر از آخرش شروع کنم و در طول روایت به گذشته رجوع کنم و داستان را از حالت خطی و خسته کننده در بیاورم، بهتر باشد.
***
«بخش اول»
از حمام که بیرون آمدم، تلفن زنگ می‌خورد. مژگان بود. امشب شب تولد اونه؛ احتمالاً به این دلیل زنگ زده که من دیر نرسم. موقعی که دعوتم کرد، ازش پرسیدم که:
- چه کسانی قراره به مهمونی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ali.3123

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/1/19
ارسالی‌ها
1,212
پسندها
5,039
امتیازها
40,673
  • نویسنده موضوع
  • #4
یک دلیل دیگرش هم این بود که به‌نظرم زن‌های این دوران کاربلد نیستند. فقط بلدند بچه بیاورند و بدهند یکی دیگر بزرگش کند؛ ناهار و شام شوهرشان را بدهند و وقتی که پایش را روی پایش بندازد و فوتبال تماشا کند، بیخیال همه چیز بشوند و بروند دنبال خریدکردن یا رنگ مو عوض کردن.
من خیلی دلم می خواست حوالی سال های ۱۹۶۰ یا ۱۹۷۰ به دنیا می‌آمدم.
درست فهمیدید دقیقا در دوران شروع و به اوج رسیدن قاتل ها و قتل های زنجیره ای که خیلی از آن‌ها به سرانجام نرسید.
اما بیشتر از همه این ها، حسرت دوران هیجان انگیز سال‌های ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۶ در شهر ساراپوو را می‌خورم.
فکر نکنم بدانید چه اتفاقی افتاده است.
در آن سال‌ها در جریان جنگ یوگسلاوی سابق یا بوسنی و هرزگوین با مسلمانان کشور خودش، شهر ساراپوو تحت محاصره قرار گرفت. اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ali.3123

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/1/19
ارسالی‌ها
1,212
پسندها
5,039
امتیازها
40,673
  • نویسنده موضوع
  • #5
برای یک مهمانی که در یک آپارتمان گرفته می‌شد، واقعا تعداد مهمان ها زیاد بود.
البته تعجبی هم نداشت؛ چراکه مژگان آدم برون‌گرا و خوش مشربی هست. به خاطر همین اخلاقش هم در دانشگاه با هم دوست شدیم.
داشتم به تمام مهمان ها نگاهی گذرا می‌انداختم اما وقتی بیتا را دیدم، ادامه ندادم.
اول از همه چشمم خورد به شهناز که کنار یک مرد ایستاده بود که موهایش را تازه کاشته بود. بیشتر از ۴۵ سال سن داشت. ریش های بلند خط گرفته داشت، رنگ پوستش سبزه مایل به قهوه‌ای سوخته بود و بیش از اندازه هم شکم داشت؛ بعداً فهمیدم عراقی است، از آن عراقی‌ های پولدار که سالی دو سه بار می‌آید مشهد.
به هدف کمی زیارت و حجم زیادی سیاحت!
مثل اینکه یکی از دفعاتی که آمده بوده مشهد با شهناز آشنا شده و حالا هر بار که می‌آید، او در نقش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
عقب
بالا