• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه دُژکام | سیدنی کاربر انجمن یک رمان

Sydney

مدیر تالار ادبیات + ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,484
پسندها
6,017
امتیازها
24,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #31
[THANKS]- مهرداد... .
زمزمه‌ی ناله‌وارم آن‌قدر بی‌رمق است که به گوش‌های خودم هم نمی‌رسد. مهرداد این بار به جلو خم می‌شود و آرنج‌هایش را روی زانوانش می‌گذارد. صورتش را بالا می‌آورد و دوباره به من خیره می‌شود؛ منی که هرقدر زمان بیشتر می‌گذرد، ورطه‌ی مقابلم را تاریک‌تر و گودتر می‌بینم.
-‌ با ستاره چی می‌گفتین؟
نگه‌داشتن دستانم برای چنگ‌نینداختن به چیزی، مثل جان‌کندن است. جان می‌کَنم و دندان‌هایم را روی هم قفل می‌کنم و لب‌هایم را کش می‌آورم.
- حرفای زنونه... گفتم که... گفتم که باهام کار داره.

سرش را تندتند بالا و پایین می‌کند. حالت چهره‌اش آن‌قدر غریب است که نمی‌دانم مملو از تمسخر است یا تلاش برای قانع‌کردن خود. هیچ‌‌چیز نمی‌دانم.
- دعوا می‌کردین؟
دندان‌قروچه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sydney

مدیر تالار ادبیات + ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,484
پسندها
6,017
امتیازها
24,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #32
[THANKS]و طوفان درون من به راه می‌افتد. تمام تاروپودم انگار از هم دریده می‌شود و تک‌تک بندهایی که نگهم داشته بودند، پاره می‌شوند. عقب می‌روم و به مبل تکیه می‌دهم. لب‌هایم می‌پرند و نا طوری از تنم پر می‌کشد که انگار فرشته‌ی مرگ مقابلم نشسته. کوتاه نفس می‌کشم و نگاهم را می‌دزدم تا به دستان لرزانم خیره شوم. چهره‌ی زیبا و بی‌نقص ستاره در سرم جان می‌گیرد و همچون شبح پت‌پت می‌کند و می‌لرزد. خواهر غریب‌پرستی که به‌جای اشک‌ها و درماندگی من، به رؤیاهای مهرداد فکر می‌کند! خواهری که دست منِ درحال فرورفتن را نمی‌گیرد و درعوض برای این مرد طناب نجات می‌فرستد.
با همان چشمان خیس، تلخ لبخند می‌زنم و در آخرین تقلاهایم برای روشن‌ماندن شمعک امید درونم، بی‌جان اما بدون لرزش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sydney

مدیر تالار ادبیات + ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,484
پسندها
6,017
امتیازها
24,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #33
[THANKS]دستم را بالا می‌آورم تا چانه‌ام را محکم بگیرم. نمی‌خواهم بلرزد و استیصال و بیچارگی‌ام را بیش از این به نمایش بگذارد. اشک‌هایم کافی‌ست. اشک‌هایی که شب‌ها چشمانم را برای خواب بدرقه کنند و صبح‌ها به من خوش‌آمد می‌گویند، برای هرچیزی کافی‌اند؛ بهای همه‌چیزند.
- چی‌کار کنم؟! چی‌کار کنم مهرداد؟!

نفس تندی می‌کشم و بی‌تحمل، کلافه و حرص‌‌آلود، دکمه‌های شومیزم را باز می‌کنم. گرما و خفقان کشنده‌ی خانه، تک‌تک اعصابم را تحریک کرده و چیزی را در اعماق وجودم می‌پیچاند. از این خانه و کثافتی که از آن می‌بارد بیزارم! از نبات خانم، پسرش و هرچیزی که مرا به این خانه و این زندگی محقر و نفرت‌انگیز وصل می‌کند، بیزارم!
شومیز را پرت می‌کنم و با نیم‌تنه‌ی سیاهی که به تن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sydney

مدیر تالار ادبیات + ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,484
پسندها
6,017
امتیازها
24,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #34
لحظه‌ای سکوت می‌کند و سرش را پایین می‌اندازد. خیره‌ی موهای کم‌پشت و کف سر قرمزشده‌اش می‌مانم و او ناگهان شانه‌هایش تکان می‌خورد! می‌بینم که کف دستش را چنان روی لب‌هایش می‌کشد که گونه‌هایش سرخ می‌شوند. دارد می‌خندد و من ماتم برده. انگشتانش، شانه‌هایش و سینه‌اش می‌لرزند و من سِر شده‌ام.
پاهایم را به‌زور تکان می‌دهم تا از او فاصله بگیرم؛ اما ناگهان چنان حیوان‌وار از جا می‌پرد و به‌سویم یورش می‌آورد که قلبم می‌ایستد و چشمانم گشاد می‌شوند. خون طوری زیر پوست صورتش جاری شده که انگار رگ‌هایش ترکیده‌اند. رگ دوشاخه‌ی پیشانی‌اش نبض می‌زند و به‌شکلی ویرانگر و دردآلود، چشمان به‌خون‌نشسته‌اش خیس‌اند.
روبه‌رویم می‌ایستد و بی‌حرف نگاهم می‌کند. قلبم انگار توی مغزم نبض می‌زند و از فرط وحشت اشک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sydney

مدیر تالار ادبیات + ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,484
پسندها
6,017
امتیازها
24,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #35
[THANKS]و در من شمعی که با سرسختی در این تندباد روشن مانده بود، خاموش می‌شود و تاریکی وجودم را فرا می‌گیرد. چهره‌ی غم‌زده‌ی مهرداد پیش چشمانم سیاه می‌شود و زیر پاهایم خالی. روی زمین که می‌افتم، صدایش ضعیف‌تر می‌شود:
- می‌خواستی بچه‌ی خودتو بکشی؟!
انگشتانم فرش را چنگ می‌زنند و هق کوتاهی سینه‌ام را می‌شکافد. به زمین زیر پاهایم زل زده‌ام که انگار با وجودم ادغام شده و مرا در خود می‌بلعد. سایه‌ی مهرداد روی تن تهی‌ام چنبره زده و صدای نفس‌های غرش‌مانندش در لابه‌لای زنگ ممتدی که در مغزم می‌پیچد، به گوشم می‌رسد:
- چه‌جوری می‌خواستی همچین بلایی سرم بیاری شیرین؟!
هیچ جوابی ندارم و اگر هم داشتم، او نمی‌فهمید! مرد من از رؤیا، از آینده، از پرواز هیچ‌چیز نمی‌داند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sydney

مدیر تالار ادبیات + ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,484
پسندها
6,017
امتیازها
24,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #36
[THANKS]گریه، درد و ناامیدی امانم نمی‌دهد و تهوعی ناگهانی، چنان به تنم تاخته که انگار قرار است موجود توی شکمم را پس بدهم. بدن مهرداد نیز می‌لرزد. نمی‌دانم به حال رقت‌انگیزم می‌خندد یا از بیچارگی‌مان می‌گرید و هرچه که هست، نمی‌خواهم ببینمش.
- چه‌جوری دلت اومد شیرین؟
زمزمه‌ی مرتعش و مغمومش پنجه می‌شود و در قلب و گلویم فرو می‌رود. لحظه‌ای صامت و آرام می‌ماند و سپس فریادش سقف خانه را می‌لرزاند و روی سرم آوار می‌شود:
- به چه حقی می‌خواستی همچین غلطی بکنی؟!
آن‌قدر وحشت می‌کنم که خون در رگ‌هایم یخ می‌زند و خشک می‌شوم. هق‌هقم بند می‌آید و سرم به‌کندی بالا می‌آید. چشمان گشادشده‌ام را به رگ‌های بیرون‌زده و صورت کبودش می‌دوزم. نفسم بالا نمی‌آید و قلبم آن‌قدر محکم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sydney

مدیر تالار ادبیات + ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,484
پسندها
6,017
امتیازها
24,673
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #37
[THANKS]حنجره‌اش انگار پاره شده. تک‌تک رگ‌های صورت و گردنش متورم‌اند و نبض می‌زنند و فریادهای مملو از خشم، یأس و درماندگی‌اش قالب تن مرا تهی می‌کند. بی‌نفس و بی‌جان خیره‌اش مانده‌ام و به‌آنی می‌بینم که چشمانش پر می‌شوند و مژه‌های بلندش تر. اشک‌هایش فرو می‌چکند و من انگار از آسمان هفتم به قعر جهنم سقوط می‌کنم! همه‌ی وجودم در هم می‌شکند و تازه می‌فهمم که در دنیا هیچ‌چیز ویرانگرتر از این نیست که مسبب اشک‌ریختن یک مرد باشی.
از من مبهوت و تباه رو می‌گیرد و موهایش را چنگ می‌‌زند. پیشانی‌ام را روی زانوهایم می‌گذارم تا نبینم که چطور خردش کرده‌ام و او از چهره‌ام نخواند که من حتی پشیمان هم نیستم!
- حرف بزن! حرف بزن شیرین!
پارچه‌ی شلوارم را چنگ می‌زنم و بیشتر توی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا