- تاریخ ثبتنام
- 18/12/19
- ارسالیها
- 1,484
- پسندها
- 6,017
- امتیازها
- 24,673
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #31
[THANKS]- مهرداد... .
زمزمهی نالهوارم آنقدر بیرمق است که به گوشهای خودم هم نمیرسد. مهرداد این بار به جلو خم میشود و آرنجهایش را روی زانوانش میگذارد. صورتش را بالا میآورد و دوباره به من خیره میشود؛ منی که هرقدر زمان بیشتر میگذرد، ورطهی مقابلم را تاریکتر و گودتر میبینم.
- با ستاره چی میگفتین؟
نگهداشتن دستانم برای چنگنینداختن به چیزی، مثل جانکندن است. جان میکَنم و دندانهایم را روی هم قفل میکنم و لبهایم را کش میآورم.
- حرفای زنونه... گفتم که... گفتم که باهام کار داره.
سرش را تندتند بالا و پایین میکند. حالت چهرهاش آنقدر غریب است که نمیدانم مملو از تمسخر است یا تلاش برای قانعکردن خود. هیچچیز نمیدانم.
- دعوا میکردین؟
دندانقروچه...
زمزمهی نالهوارم آنقدر بیرمق است که به گوشهای خودم هم نمیرسد. مهرداد این بار به جلو خم میشود و آرنجهایش را روی زانوانش میگذارد. صورتش را بالا میآورد و دوباره به من خیره میشود؛ منی که هرقدر زمان بیشتر میگذرد، ورطهی مقابلم را تاریکتر و گودتر میبینم.
- با ستاره چی میگفتین؟
نگهداشتن دستانم برای چنگنینداختن به چیزی، مثل جانکندن است. جان میکَنم و دندانهایم را روی هم قفل میکنم و لبهایم را کش میآورم.
- حرفای زنونه... گفتم که... گفتم که باهام کار داره.
سرش را تندتند بالا و پایین میکند. حالت چهرهاش آنقدر غریب است که نمیدانم مملو از تمسخر است یا تلاش برای قانعکردن خود. هیچچیز نمیدانم.
- دعوا میکردین؟
دندانقروچه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش