خیال خام پلنگ من، به سوی ماه پریدن بود
و ماه را ز بلندایش، به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من، دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد
که عشق، ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود
گل شکفته خداحافظ، اگرچه لحظهٔ دیدارت
شروع وسوسهای در من، به نام دیدن و چیدن بود
شـ*ـراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغلپیشه، بهانهاش نشنیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری، مدام گرمِ دمیدن بود چه سرنوشت غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پریدن بود
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
اینبار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آبِ طلبنکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهایست که قربانیات کنند
با همهی بی سر و سامانیام
باز به دنبال پریشانیام
طاقت فرسودگیام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنیام
آمدهام بلکه نگاهم کنی
عاشقِ آن لحظهی توفانیام
دلخوشِ گرمای کسی نیستم
آمدهام تا تو بسوزانیام
آمدهام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانیام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانیام خوبترین حادثه میدانمت
خوبترین حادثه میدانیام؟
حرف بزن، ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانیام
حرف بزن، حرف بزن، سالهاست
تشنهی یک صحبت طولانیام
گفت دانایی که: گرگی خیرهسر
هست پنهان، در نهاد هر بشر
لاجرم جاری است پیکاری سِتُرگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو، چارهی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجورِ پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زورآفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفتهرفته میشود انسانِ پاک و آن که از گرگش خورد هر دم شکست
گر چه انسان مینماید، گرگ هست
و آن که با گرگش مدارا میکند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی، جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصافِ گرگ پیر مردمان گر یکدگر را میدرند
گرگهاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست اینسانْ دردمند
گرگها فرمانروایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
درد یک پنجره را پنجرهها میفهمند
معنی کور شدن را گرهها میفهمند
سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین
قصهی تلخ مرا سرسرهها میفهمند یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشمها بیشتر از حنجرهها میفهمند
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکرهها میفهمند
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرنها بعد در آن کنگرهها میفهمند
تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم
روبهروی چشم خود، چشمی غزلخوان داشتم
حال اگر چه هیچ نذری عهدهدار وصل نیست
یک زمان پیشامدی بودم که امکان داشتم
ماجراهایی که با من زیر باران داشتی
شعر اگر میشد، قریب پنج دیوان داشتم
بعد تو، بیش از همه فکرم به این مشغول بود:
من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟ ساده از "من بی تو میمیرم" گذشتی خوب من
من به این یک جملهی خود، سخت ایمان داشتم
لحظهی تشییع من از دور بویت میرسید
تا دو ساعت بعد مرگم همچنان جان داشتم
نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبان عاشقان، چشم است و چشم از دل، نشان دارد چه خواهشها درین خاموشیِ گویاست، نشنیدی؟
تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد
بیا تا آنچه از دل میرسد بر دیده بنشانیم
زبانبازی به حرف و صوت، معنی را زیان دارد
چو هم پرواز خورشیدی، مکن از سوختن پروا
که جفت جان ما در باغ آتش، آشیان دارد
الا ای آتشین پیکر! برآی از خاک و خاکستر
خوشا آن مرغ بالاپر که بال کهکشان دارد
زمان فرسود دیدم هرچه از عهد ازل دیدم
زهی این عشق عاشقکش که عهد بیزمان دارد
ببین داس بلا ای دل، مشو زین داستان غافل
که دست غارت باغ است و قصد ارغوان دارد
درونها شرحه شرحهست از دم و داغ جداییها
بیا از بانگ نی بشنو که شرحی خونفشان دارد
دهان (سایه) میبندند و باز از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.