گفتمان‌آزاد گفتمان آزاد دلنوشته بچگی | میم.درود کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع M A H D I S
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 12
  • بازدیدها بازدیدها 230
  • کاربران تگ شده هیچ

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,270
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام‌ دلنوشته: بچگی
نویسنده: میم.رویا
لینک دلنوشته: بچگی
مقدمه:

خوب به یاد دارم که در ایام بچگی دائما چون تشنه‌ای در پی آب، به دنبال بزرگسالی می‌دویدم.
بچه بودم چه می‌دانستم اینجا چیزی برای اشتیاق وجود ندارد.
اینجا، در این دنیای بزرگسالی، همگی مرده‌اند!
در زمان بچگی، در انعکاس آینه، خود بزرگم را، یک روان‌شناس همه‌چیزدان می‌دانستم و الآن یک روان‌پریش گریزانم!
روان‌پریش غریقی که در دریایی از کلمات بیهوده دست و پا می‌زند و برای فرار از یغما، کلمات را می‌نویسد... .
امیدوارم دل‌نوشته‌ی بچگی، برای دل‌های هم‌سو با من مرهمی باشد.

و بچه‌های زیادی دور و برم هستند که هر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

سَنا

مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/6/20
ارسالی‌ها
7,024
پسندها
30,203
امتیازها
88,273
  • #2
سلام عزیزم
امیدوارم حال خودت و دلت خوب باشه.
چه دلنوشته عمیق و جانسوزی بود برام. بسیار بسیار آدم هنرمندی هستی، من وقتی خوندمش کاملا حس کردم یک نفر زیر پوست زندگی بوده.
این متون، زخم نامه‌ی کسیه که از قضاوت دیگران به خودشناسی دردناکی رسیده، یک پیروزی تلخ.
برای من وقتی میخوندم اینطور بود که یک روایت کامل رو تعریف کردی از اول تا آخر یه تحول درونی. این حس که عمدی بوده باشه این ساختار رو من حس نکردم، اگر عمدی نبوده باشه بنظرم خیلی خوب دراومده، مثل یک فیلمنامه کوتاه چنده پرده ای بود.
بسیار تا بسیار قلم روانی داری. این طور نوشتن از ته دل، خواننده رو چطور بگم انگار میترکونه.
این صراحت و بی پرده گویی احساسی واقعا به دلم نشست.
بنظرم این دلنوشته کسیه که سوخته، اما هنوز نفس میکشه.
دلنوشته هات واقعا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

faezeh_ka_

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
448
پسندها
3,330
امتیازها
16,953
سن
27
  • #3
می ترسم از جهانی که بچگی کودکان را خواب های ترسناک بر عهده نگیرند... .

سلام عزیزم خسته نباشی.

من درکت کردم، تو به تن سرگذشت یک انسان لباس پوشوندی و مجبورش کردی توی نوشته هات راه بره.
چه توصیفات خوبی:)

در مورد پست یک هم اگر شما اونو به عنوان مقدمه در نظر بگیری مناسبت تر به نظر میرسه؛ چون تاریخ اومده نوشته رو از حالت رسمی و کتابی به کارت پستال شبیه کرده.

پست پنج و شیش برام یکم ساختارش گنگ بود، مقدمه و نتیجه گیری یکم باهم جور نبود، حس کردم ذهنت بهم ریخته بوده و نتونستی اونطوری که باید فکرت رو بیان کنی.
بعد رسیدیم به پست های هشت تا یازده، مرگ ، مرگ ،مرگ... .
شوک شدم، غمگین شدم حتی اگر این یک دلنوشته باشه و تخیل
این حجم از سایه ی مرگ چرا دختر خوب؟
البته که توی ذهنت یه موضوعی داری و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

im.Aby

ویراستار آزمایشی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • #4
سلام امیدوارم حالت خوب باشه
من نقد دلنوشته خیلی بلد نیستم چیزایی که میگم بیشتر حالت نظر شخصیه
از اسم و موضوع کلی دلنوشته خوشم اومد، چون دلنوشته ها اکثرا حالت عاشقانه مانند دارن یا در وصف معشوقه یا گلایه ازش هستن و این ژانر اجتماعی خیلی توجهم رو جلب کرد
اولین بار بود میدیدم دلنوشته اندازه پارت رمان بلند باشه ولی اصلا از خوندنش خسته نشدم.
بخش های مناسبی ازش کلمات ادبی استفاده میشد و از تجربه هایی نویسنده میگفت که همشون بوی آشنا میداد و توی ذهن یه خاطره از همون دوران چشمک میزد
اون پارت بهاری اول راستش وسطاش غم به دلم نشست:)) خیلی قشنگ انسانیت و نبودش رو توی پست های بعد هم به تصویر کشیدی اینجا که گفتی:
«مرا برگردانید به همان روزهای کودکی...
مرا برگردانید به همان روز‌های روشن...»
همون لحظه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Le Saber

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
74
پسندها
809
امتیازها
4,848
  • #5
درود بر شما
باید بگم ارزشمندترین چیز درباره اثر شما شخصی‌سازی فضای دلنوشته بود. زبان شما شخصی و مختص به خودتون بود.
نکته ای که لازمه بهش اشاره کنم تغییر ناگهانی فضای دلنوشته‌ست. مخاطب به پارت‌های بلند و اون مدل صحبت کردن عادت کرده بود که ناگهان پست‌ها کوتاه شدند و کلا وارد فاز دیگه‌ای شدن. اینکه افکار نویسنده به سمتی رفته که دوست داره درباره مرگ صحبت کنه طبیعیه ولی نحوه بیان و موضوع اصلی عوض شد کلا؛ که این به خودی خود آزار دهنده بود.

آفتاب بهاری که به خانه‌های شهر رسید به یادآر کسی چشم‌های تو را از آفتاب زیباتر می‌دید.
نان گرم را که بوییدی به یاد آر که کسی چنان گرسنه‌ی تو بود که ولع هیچ غذایی چشمش را نگرفت!
حتی اگر یک ذره‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,270
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #6
سلام عزیزم
امیدوارم حال خودت و دلت خوب باشه.
چه دلنوشته عمیق و جانسوزی بود برام. بسیار بسیار آدم هنرمندی هستی، من وقتی خوندمش کاملا حس کردم یک نفر زیر پوست زندگی بوده.
این متون، زخم نامه‌ی کسیه که از قضاوت دیگران به خودشناسی دردناکی رسیده، یک پیروزی تلخ.
برای من وقتی میخوندم اینطور بود که یک روایت کامل رو تعریف کردی از اول تا آخر یه تحول درونی. این حس که عمدی بوده باشه این ساختار رو من حس نکردم، اگر عمدی نبوده باشه بنظرم خیلی خوب دراومده، مثل یک فیلمنامه کوتاه چنده پرده ای بود.
بسیار تا بسیار قلم روانی داری. این طور نوشتن از ته دل، خواننده رو چطور بگم انگار میترکونه.
این صراحت و بی پرده گویی احساسی واقعا به دلم نشست.
بنظرم این دلنوشته کسیه که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,270
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #7
می ترسم از جهانی که بچگی کودکان را خواب های ترسناک بر عهده نگیرند... .

سلام عزیزم خسته نباشی.

من درکت کردم، تو به تن سرگذشت یک انسان لباس پوشوندی و مجبورش کردی توی نوشته هات راه بره.
چه توصیفات خوبی:)

در مورد پست یک هم اگر شما اونو به عنوان مقدمه در نظر بگیری مناسبت تر به نظر میرسه؛ چون تاریخ اومده نوشته رو از حالت رسمی و کتابی به کارت پستال شبیه کرده.

پست پنج و شیش برام یکم ساختارش گنگ بود، مقدمه و نتیجه گیری یکم باهم جور نبود، حس کردم ذهنت بهم ریخته بوده و نتونستی اونطوری که باید فکرت رو بیان کنی.
بعد رسیدیم به پست های هشت تا یازده، مرگ ، مرگ ،مرگ... .
شوک شدم، غمگین شدم حتی اگر این یک دلنوشته باشه و تخیل
این حجم از سایه ی مرگ چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,270
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #8
سلام امیدوارم حالت خوب باشه
من نقد دلنوشته خیلی بلد نیستم چیزایی که میگم بیشتر حالت نظر شخصیه
از اسم و موضوع کلی دلنوشته خوشم اومد، چون دلنوشته ها اکثرا حالت عاشقانه مانند دارن یا در وصف معشوقه یا گلایه ازش هستن و این ژانر اجتماعی خیلی توجهم رو جلب کرد
اولین بار بود میدیدم دلنوشته اندازه پارت رمان بلند باشه ولی اصلا از خوندنش خسته نشدم.
بخش های مناسبی ازش کلمات ادبی استفاده میشد و از تجربه هایی نویسنده میگفت که همشون بوی آشنا میداد و توی ذهن یه خاطره از همون دوران چشمک میزد
اون پارت بهاری اول راستش وسطاش غم به دلم نشست:)) خیلی قشنگ انسانیت و نبودش رو توی پست های بعد هم به تصویر کشیدی اینجا که گفتی:
«مرا برگردانید به همان روزهای کودکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,270
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #9
درود بر شما
باید بگم ارزشمندترین چیز درباره اثر شما شخصی‌سازی فضای دلنوشته بود. زبان شما شخصی و مختص به خودتون بود.
نکته ای که لازمه بهش اشاره کنم تغییر ناگهانی فضای دلنوشته‌ست. مخاطب به پارت‌های بلند و اون مدل صحبت کردن عادت کرده بود که ناگهان پست‌ها کوتاه شدند و کلا وارد فاز دیگه‌ای شدن. اینکه افکار نویسنده به سمتی رفته که دوست داره درباره مرگ صحبت کنه طبیعیه ولی نحوه بیان و موضوع اصلی عوض شد کلا؛ که این به خودی خود آزار دهنده بود.


روی هم رفته، زبان اثر برای من شخصی و شاعرانه بود.
این خطوط رو دوست داشتم و به نظرم نویسنده حرفش رو به نحوی بیان کرده که برای خواننده خیلی ملموس و نزدیک باشه.

با احترام
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

~Alaa

مدیر آزمایشی سینما
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
224
پسندها
1,062
امتیازها
6,753
  • مدیر
  • #10
سلام مهدیس جانم،امیدوارم حالت خوب باشه.
اول از همه بگم که منم نظر شخصیم رو میگم و مطمئنم شما تجربه بیشتری از من توی نوشتن دارید.
راستش دل‌نوشته‌ات رو که خوندم،حس کردم داری از یه دنیای خیلی شلوغ توی سرت گزارش می‌دی.از بچگیِ رنگی و ساده، تا بزرگسالیِ خسته و گیج و پر از فکر.چیزی که به نظرم خیلی جذابه اینه که جهان خودت رو داری؛ مدام برمی‌گردی به بچگی، به رنگ‌ها، به انسانیت، به بازار آدم‌ها، به همرنگ شدن و… این تکرارِ موضوع، نشون می‌ده فکرهات جدی‌ان، نه یه چیز گذرا.
و البته تعریف من از دلنوشته هم همیشه این بوده که چیزیه که توی دل و ذهن آدم یجورایی گیر کرده و با نوشتن میشه باهاش کمی کنار اومد و یجورایی شاید بشه گفت تجربیات آدمه حالا نمیدونم تعریف توی چارچوب و قانون دلنوشته و از نظر ادبیات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا