• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان راز ریشه‌های سوخته | الناز زائری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع الناز زائری
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 15
  • بازدیدها بازدیدها 201
  • کاربران تگ شده هیچ

الناز زائری

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/4/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
48
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
راز ریشه‌های سوخته
نام نویسنده:
الناز زائری
ژانر رمان:
عاشقانه ، اجتماعی ، معمایی
کد رمان: 5797
ناظر: @miss_marynovel


خلاصه:در عمارت بزرگ و پر رمز و راز افنان، همه چیز بوی توطئه می‌دهد. سحر، زنی که در لباس پزشک و دوست، زهر خیانت را قطره‌قطره به ریشه‌های زندگی افنان می‌ریزد تا او را از پا درآورد. اما در میان این سوختن، ریشه‌هایی هستند که هنوز جان دارند. افنان باید میان جنونِ تحمیلی و حقیقتِ پنهان، راهی برای نجات پیدا کند، پیش از آنکه رازی که در دلِ این ریشه‌های سوخته است، همه چیز را خاکستر کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

armıta

سرپرست بازنشسته کتاب + کاربر فعال سرگرمی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,176
پسندها
31,974
امتیازها
69,173
سن
17
  • #2

Screenshot_۲۰۲۶۰۴۰۷_۱۱۳۸۰۰_Samsung Internet.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

الناز زائری

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/4/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
48
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:گاهی خیانت نه از دشمن، که از نزدیک‌ترین دست‌ها جوانه می‌زند. آن‌جا که ریشه‌ها از درون می‌سوزند، دیگر فریاد فایده‌ای ندارد؛ باید سکوت کرد، باید نقش بازی کرد و در دلِ تاریکی، به دنبال نوری گشت که حقیقت را شعله‌ور کند. «راز ریشه‌های سوخته»، روایت سقوطی است که قرار است به یک قیام بدل شود.
***​

ضربه آن‌قدر سهمگین بود که دنیا برای لحظه‌ای در سکوتی مطلق فرو رفت؛ سکوتی که فقط بوی تندِ لاستیکِ سوخته و بنزین آن را می‌شکست. إفنان جایی میانِ آسفالتِ سرد و آهن‌پاره‌های مچاله شده، زیر بارانی که حالا بی‌رحمانه شدت گرفته بود، رها شده بود. توانِ پلک زدن نداشت، اما سایه‌هایی را می‌دید که دورش جمع می‌شدند. صدای جیغ ممتد لاستیک‌ها روی آسفالت سرد، هنوز در گوش زمان می‌پیچید و او با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

الناز زائری

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/4/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
48
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #4
سفیدیِ خیره‌کننده‌ی سقفِ بیمارستان و بوی تندِ بتادین و الکل، اولین چیزهایی بود که افنان حس کرد. بدنش سنگین بود، انگار هزاران وزنه‌ی آهنی را به تک‌تکِ سلول‌هایش آویزان کرده بودند. وقتی با هزار مکافات چشمانش را باز کرد، همه چیز در هاله‌ای از مه بود. در آن میان، چهره‌ی آرام و مهربانِ سحر را دید که بالای سرش ایستاده بود و لبخند می‌زد؛ لبخندی که در آن لحظاتِ گیجی، برای افنان حکمِ طنابِ نجات را داشت. سحر با دستانی که دستکشِ جراحی داشت، خیلی نرم و با وسواس، تارهای موی خونیِ افنان را از روی پیشانی‌اش کنار زد. انگشتانش خنک بود و این خنکی، کمی از سوزشِ زخم‌های افنان کم می‌کرد.
سحر با صدایی که مثلِ یک لالاییِ آرام‌بخش در گوشش می‌پیچید، زمزمه کرد:
- آروم باش عزیزم... من اینجام. تو توی بیمارستانی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

الناز زائری

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/4/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
48
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #5
شیرین با دیدن روپوش سفید سحر، با تمام توانش به سمت او دوید و فریاد زد:
- خانم دکتر! تو رو خدا بگو... دخترم چطوره؟ افنانم زنده می‌مونه؟
سحر دست‌های لرزانِ شیرین را در دست گرفت و با صدایی که انگار از بغض می‌لرزید، گفت:
- آرامشِ خودتون رو حفظ کنید شیرین خانم... احسان خان، من تمامِ تلاشم رو توی اتاق عمل کردم. اما ضربه... ضربه خیلی بدتر از اون چیزی بود که فکر می‌کردیم.
او مکثی طولانی کرد و نگاهِ پر از ترحمِ دروغینش را به آرش دوخت. سحر با لحنی که انگار داشت حکم اعدام کسی را صادر می‌کرد، ادامه داد:
- متأسفانه ضربه به نخاعِ افنان خیلی شدید بوده. مهره‌های کمرش آسیب جدی دیدن. من واقعاً متأسفم... افنان فلج شده. دیگه هیچ حس و حرکتی توی پاهاش نداره و احتمالاً... برای همیشه باید با صندلی چرخ‌دار زندگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

الناز زائری

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/4/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
48
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #6
مرگ بهتره... این تنها جمله‌ای بود که توی مغزم می‌چرخید. دلم می‌خواست همین حالا تمامش کنم، اما حتی اختیار دست‌هایم را هم نداشتم. انگار به یک تکه سنگ تبدیل شده بودم که فقط نفس می‌کشد. اشک‌ها بی‌وقفه راه خودشان را پیدا می‌کردند و پهنای صورتم را خیس می‌کردند، ولی من حتی قدرت نداشتم دستم را بالا بیاورم و آن‌ها را پاک کنم. قلبم انگار دیگر نمی‌تپید؛ فقط یک سنگینیِ کرخت توی سینه‌ام حس می‌کردم.
مثل آدم‌های مسخ شده به پنجره خیره شده بودم. یعنی این تاوان کدام گناهم بود؟ کجای زندگی مسیر را اشتباه رفته بودم که خدا این‌طور از پا درم آورد؟ تمامِ آرزوهایم، تمامِ دویدن‌هایم، به یک جفت پای بی‌حس و یک ویلچر ختم شد؟
ترس، مثل موریانه به جانم افتاده بود. بیشتر از معلولیت، از آینده‌ای می‌ترسیدم که در آن شیرین،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

الناز زائری

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/4/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
48
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #7
***
از زبان آرش:

درد، مثلِ هزاران نیشتر در بدنم می‌پیچید، اما دردی که توی قلبم بود، تمامِ زخم‌های جسمم رو از یادم می‌برد. باورم نمی‌شد؛ با همین دست‌هایی که لرزششون بند نمیومد، باید کسی رو به خاک می‌سپردم که روزی تمام دنیای من بود. سینا مثل یک کوه پشتم ایستاده بود و اگر کمک‌های اون نبود، من حتی توانِ ایستادن روی پاهام رو هم نداشتم. تمام کارهای دفن و کفنِ پریا رو با هم انجام دادیم. وقتی پیکر بی‌جونش رو که توی اون پارچه‌ی سفیدِ سرد پیچیده شده بود، آوردن، انگار روح از تن من هم جدا شد. بویِ کافور و سدر فضایِ غسالخونه رو پر کرده بود؛ بویی که تا آخر عمر توی مشامم می‌مونه. خانواده‌ی پریا هم اومده بودن. صدایِ ضجه‌های مادرش و ناله‌های برادرش، دیوارها رو به لرزه درمی‌آورد. اون‌ها با چشم‌هایی سرخ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

الناز زائری

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/4/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
48
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #8
نمی‌توانستم تکان بخورم. ایستاده بودم و به دنیایی نگاه می‌کردم که بدون پریا، با همان نظمِ همیشگی‌اش ادامه داشت؛ دیگ‌ها بار گذاشته می‌شدند، چایی‌ها ریخته می‌شدند و آدم‌ها فاتحه می‌خواندند، در حالی که تمامِ دنیای من زیرِ خروارها خاکِ سرد، جا مانده بود.
از لب پنجره فاصله گرفتم و به دیوار تکیه دادم. نگاه پر از بغضم را دور تا دور اتاق چرخاندم؛ جایی که هر گوشه‌اش خاطره‌ای را فریاد می‌زد. چند نفس عمیق و لرزان کشیدم، انگار می‌خواستم ذره‌ذره‌ی هوای اتاق را که هنوز بوی عطر پریا را می‌داد، در ریه‌هایم حبس کنم. این اتاق هنوز بوی او را می‌داد، بوی زندگی‌ای که به تار مویی بند بود و پاره شد.
ناگهان چشمم به گوشه‌ی کمد افتاد؛ همان لباسِ ماکسیِ مشکی. قلبم تیر کشید. یادم آمد چطور برای راضی کردن من که بگذارم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

الناز زائری

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/4/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
48
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #9
***
دانای کل:

سه روز از آن حادثه شوم می‌گذشت و افنان همچنان در حصار دیوارهای سرد بیمارستان، به نقطه‌ای نامعلوم در میان آسمانِ پشت پنجره خیره مانده بود. داروهایی که سحر با ظاهری دلسوزانه به خوردش می‌داد، به جای تسکین، مانند سمی تدریجی جانش را می‌مکید. افنان، بی‌خبر از ذاتِ تیره‌ی سحر و پشت‌پرده‌ی آن قرص‌های مشکوک، آن‌ها را یکی بعد از دیگری می‌بلعید و هر ساعت بیش از پیش در سیاهی فرو می‌رفت.
حالا دیگر اثری از آن دختر پرشور نبود؛ چشمانش گود افتاده و هاله‌ای کبود دورشان را گرفته بود. صورتش به زردی می‌زد و لب‌هایش، که زمانی با لبخند باز می‌شدند، حالا خشک، پوست‌پوست و کبود شده بودند. در این سه روز، لب به هیچ غذایی نزده بود و تنها با سرم‌های تقویتی که پرستاران به دست‌های نحیفش وصل می‌کردند،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

الناز زائری

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
23/4/26
ارسالی‌ها
17
پسندها
48
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #10
از جا بلند شد. دامن لباسش را صاف کرد و با قدم‌هایی شمرده از پله‌های عمارت بالا رفت تا آماده شود. او باید به بیمارستان می‌رفت، اما نه برای عیادت از دخترخوانده‌اش؛ او می‌رفت تا شکارش را پیدا کند. باید راهی برای صحبت کردن با آرش پیدا می‌کرد و او را در تارِ عنکبوتی که بافته بود، گرفتار می‌کرد.
در پسِ آن چهره‌ی آراسته و لبخندهای تصنعی، زنی پنهان شده بود که بی‌رحمی‌اش مرزی نمی‌شناخت؛ زنی که برای رسیدن به خواسته‌هایش، حاضر بود روی ویرانه‌های زندگی دیگران قدم بگذارد. میانِ تمامِ آدم‌های این قصه، شیرین بدون شک ترسناک‌ترین مهره بود.در همان حالی که نقشه‌های شوم در تهران در حال شکل‌گیری بود، در فرودگاه لندن، سپیده، مادر آرش، به همراه فرزندان دوقلویش آماده‌ی پرواز به سمت ایران می‌شدند. سپیده زنی بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا