• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

اسپین‌آف اسپین‌آف رمان ریسمان کبود | ریحانه نصیری نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .REIHANEH.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 13
  • بازدیدها بازدیدها 268
  • کاربران تگ شده هیچ

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,004
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام اسپین‌آف: میراثِ ویران
نویسنده: ریحانه نصیری
ژانر: تراژدی
رمان مادر: ریسمان کبود - ریحانه نصیری

1002059751.webp
کد اسپین‌آف: 2

خلاصه:
حال که او می‌خواهد خود را از منجلاب گذشته بیرون بکشد و زخم‌هایی که بر روی وجودش نشسته را، التیام ببخشد؛ یک پچ‌پچ و یک خبر باعث می‌شود جان او به استقبال یک سقوط برود!


توضیح ارتباط:
جواهر شخصیت فرعی بود داخل ریسمان کبود که عشق خودش رو به قتل رسوند. برادر اون، آصف برای این‌که اون در امان باشه به ترکیه بردش! جواهر خودش رو او‌نجا جمع جور کرد. اما حالا قرار خبر اعدام آصف به جواهر برسه!
 
آخرین ویرایش

armıta

سرپرست بازنشسته کتاب + کاربر فعال سرگرمی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,176
پسندها
31,974
امتیازها
69,173
سن
17
  • #2
IMG_9990.webpنویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن اسپین‌آف خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ اسپین‌آف خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

"قوانین جامع تایپ اسپین‌آف"

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با اسپین‌آف، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل کاربران در رابطه با رمان‌نویسی "

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ اسپین‌آف خود به تاپیک زیر مراجعه کنید....​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,004
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #3
[THANKS]قبل از شروع داستان روابط رو یکم توضیح بدم برای اونایی که نمیدونن چه خبره
آصف مرکز اصلی و در شرف اعدام
جواهر خواهر آصف
سمانه زن آصف
مریم مامان آصف و جواهر که توی تیمارستانه[/THANKS]



کیفش را بر روی ساعدش گذاشت و دستش را با ناز بلند کرد و بر روی زنگ گذاشت. ناخن‌های لاک زده‌ و قرمز رنگش کمی حالش را بهتر می‌کرد. نفسش را بیرون فرستاد و و منتظر ماند تا در باز شود. موهایش را گیس کرده و یک‌طرفی بر روی شانه‌اش انداخته بود. با باز شدن در آهنی چهره‌ی رنگ پریده‌ی سمانه باعث شد آن حال خوب چند لحظه قبلش فروکش کند و پشت در بنشیند. پیراهن بلند و مشکی به تن داشت که حالش را مشتنج‌تر نشان می‌داد. دستی به موهای پریشان و کاراملی‌اش کشید و با لحن گرفته‌ای گفت:
- سلام...خوش اومدی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,004
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #4
سلام خوشگلای من! حالتون چه طوره! توی این ده روز باید تند تند پست بذارم که برسیم به مسابقه! نمیدونم چی از آب در بیاد. ایشالا ک خوب بشه.

سمانه با دستانی لرزان و یخ‌زده لیوان‌های شیشه‌ای و کمر باریک چای را داخل سینی گذاشت. احساس می‌کرد اکسیژن نمی‌تواند راهش را به ریه‌هایش باز کند. دستی به گردنش کشید و یقه‌ی پیراهن قدی‌اش را بازتر کرد که هوا به شش‌هایش برگردد. با قدم‌هایی لنگان‌لنگان به سمت یخچال رفت و ظرف شکلاتی را برداشت و داخل سینی گذاشت. چه به این زن می‌گفت؟! می‌گفت برادرت دیگر برنمی‌گردد؟! می‌گفت مردی که به تو قول داده تا کنارت باشد و از تو حمایت کند دیگر او را نخواهی دید! جواهر تازه توانسته بود سر پا شود و گذشته را آسه‌آسه فراموش کند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,004
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #5
فک کنم بالاخره آه شهنواز به این سمانه‌ی مارموز و عوضی رسید
شهنواز خونده‌هاش میدونن چی میگم

سمانه الان شده آدم مظلومه زنک


نتوانست بگوید دیگر قرار نیست آصفی را بینم، ببویم، به آغوش بکشم! نتوانست آن بغض اعصاب خراب کنی که در گلویش نشسته بود را برای جواهر شرح دهد. جواهر مقداری از چایش را نوشید که کمی گرمش شد و مابقی آن را بر روی روی میز گذاشت. لبخند بی‌جانی بر روی صورتش انداخت و موهایی که از دست کش سرش فرار کرده بودند را پشت گوشش فرستاد. با چشمانی که کمی در پس آن غم خفته بود، به سمانه نگاه کرد و با لحنی گرفته گفت:
- خوش به حالت...حداقل می‌دونی برمی‌گرده...مال من رفت که رفت! دیگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,004
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #6
خیلی خسته ام و ممکن چرت و پرت بنویسم...نظری سخنی داشتید بگید بهم
به خاطر رزا بانو پر گودرت ادامه میدیم!

[THANKS]سمانه احساس می‌کرد فرسنگ‌ها با خوب بودن فاصله دارد. همین‌که قرار بود دیگر آصف را نبیند، نبوید، به آغوش نکشد یعنی دیگر خوبی معنا نداشت. اما برای حفظ ظاهر دست به سینه ایستاد و ناخنش را در بازویش فرو کرد تا خشم و غمش را با آن تخلیه کند.
سمانه: خوبم...!
جواهر اخمی بر روی صورتش انداخت و با لحن شاکی و عصبی پاسخ داد:
- خوب نیستی سمانه! از لحظه‌ای که اومدم یک دردی داری ولی نمی‌گی...بچه‌ها چیزی شدن؟! آصف حرفی زده؟!
سمانه سرش را به معنی نفی تکان داد و پلک‌های سوزناک و دردمندش را بر روی هم نشاند. اگر او را می‌کشتند هم به جواهر هیچ‌چیز نمی‌گفت. تا جایی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,004
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #7
***
کیفش را بر روی دوشش صاف و در کافه را باز کرد. هوای مطبوع و خنک کافه که به صورتش برخورد کرد احساس کرد می‌تواند راحت‌تر نفس بکشد. عینک دودی‌اش را بر روی سرش قرار داد و با چشمان نیمه تارش به فضای گرم کافه چشم دوخت. با چشمش دنبال دوستش گشت که در دنج‌ترین جای کافه پیدایش کرد. آن هیکل لاغر و نحیفش را بر روی صندلی چوبی رها کرده بود و اینستاگرامش را بالا و پایین می‌کرد.
جواهر با قدم‌های کوتاه اما سریع به سمتش رفت. لبخندی آرام بر روی صورت انداخت و با صدای ملایمی گفت:
- سلام خوشگل خانم!
دختر سر از گوشی بلند کرد. لبخند بی‌جانی بر روی صورتش انداخت و دستش را به سمت جواهر بلند کرد. با او دست داد و با لحن ملایمی گفت:
- احوالات جواهر خانم؟
جواهر کیفش را بر روی میز گذاشت و اول سفارش یک آب خنک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,004
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #8
رنگ از صورت جواهر کنار رفت. لبخند منگی بر روی صورتش انداخت و با حالتی ناباور پاسخ داد:
- متوجه منظورت نمی‌شم؟
جواهر که هیچ‌چیز از مشکلات و مسائل شخصی‌اش به سمیرا نگفته بود! او از کجا خبر داشت که آصف کسی را کشته؟
سمیرا با حالتی شاکی موبایلش را مقابل جواهر گذاشت و با صدایی کمی بلند گفت:
- این و ببینی خوب منظورم و متوجه می‌شی؟ مگه این برادرت آصف رضایی نیست؟ مگه یک زن معصوم‌ و بی‌گناه رو از پشت بوم پرت نکرده پایین؟
دست و پاهای جواهر لمس شده بود. چشمانش دودو می‌زدند.
با دست‌هایی لرزان و یخ‌زده موبایل را از روی میز برداشت. با دیدن عکس آصف در لباس زندانی‌ها چشمانش نمناک شد. نفس کشیدن برایش ساده نبود. آصف که همیشه برایش نماد کوه و قدرت بود حالا شبیه به پیرمردی هفتاد ساله می‌مانست. انگشتش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,004
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #9
با پارتهای رگباری، قراره از دل یک نفر در بیاریم

@ROSALINE


جسمش در صندلی چوبی فرو رفت و دستش را بر روی پیشانی‌اش گذاشت. پس آن بهانه گیری‌های سمانه بی‌دلیل نبوده. او هم قرار بود مثل جواهر بدبخت شود. جواهر پایش را عصبی تکان می‌داد و بی‌آن‌که کنترلی بر روی خود داشته باشد، اشک‌هایش بر روی صورتش جاری می‌شدند. بندبند وجودش از آوار تمام این زندگی بر روی سرش، درد می‌کرد.
سمانه: الو جواهر چرا حرف نمی‌زنی؟!
جواهر در خود مچاله شد و پشت دستش را به دندان گرفت تا صدای گریه‌اش در کافه نپیچد. حتی اگر صدای از او بلند نمی‌شد اما چند میز این‌طرف و آن‌طرف می‌دیدند که مثل مار به خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,004
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #10
آفتاب ظهر مستقیم به فرق سرش می‌تابید و باعث می‌شد حالش دگرگون شود. چشمانش دیگر آدم‌های اطراف را نمی‌دید. همه‌، تار و مبهم بودند. بی‌آن‌که بخواهد، اشک‌هایش گونه‌های سرخ و ملتهبش را خیس می‌کردند. با این‌که مدت کوتاهی که با آصف آشتی کرده بود اما احساس می‌کرد بی‌ او دیگر نمی‌تواند ادامه‌ دهد. دیگر بی او هیچ‌چیز درست نمی‌شود. بعد از همسرش، آصف بود اما بعد از آصف دیگر حتی یک‌نفر هم نبود که نگاهش کند.
سمانه مدام به او زنگ می‌زد اما گوشی‌اش را سایلنت کرده بود تا نشنود.
نمی‌دانست خیابان‌های طویل و بزرگ استانبول را به کدام سمت می‌رود. شلوغی و هرج و مرج خیابان‌ها اصلا به‌نظرش نمی‌آمد. فقط همین‌طور تندتند راه می‌رفت و نفس‌نفس می‌زد.
کاش در این لحظه کسی بود که به آغوشش پناه ببرد و با تمام توان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا