• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان مبارز آزاد | بیتا صادقی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ملکه جهنمی❄
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 50
  • بازدیدها بازدیدها 376
  • کاربران تگ شده هیچ

ملکه جهنمی❄

گوینده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/8/19
ارسالی‌ها
2,539
پسندها
15,646
امتیازها
44,373
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
مبارز آزاد
نام نویسنده:
بیتا صادقی
ژانر رمان:
فانتزی، تریلر
کد رمان: 5796
ناظر رمان: @Céleste


خلاصه:
پس از بیداری نیروهای خفته درون وجودش، با هدف باز پس گیری مادرش، تصمیم به پیوستن به سختگیرترین دانشگاه ارتش گرفت. دانشگاهی که آزمون عملی ورودی‌اش خود به تنهایی آزمون مرگ و زندگی بود.اما او ترسی نداشت چرا که هر چهار برادرش پیش از او در آنجا انتظارش را می‌کشیدند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,274
امتیازها
31,973
سن
25
  • #2
Screenshot_۲۰۲۶۰۴۰۷_۱۱۳۸۰۰_Samsung Internet.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ملکه جهنمی❄

گوینده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/8/19
ارسالی‌ها
2,539
پسندها
15,646
امتیازها
44,373
  • نویسنده موضوع
  • #3
[THANKS]
*پارت 1*
سر خم کرده و موهای بلند و مواجش تیره‌اش را روی صورتش ریخت. درحالی که عطر رزهای وحشی که متعلق به شامپوی سرش بود، اتاق را در بر می‌گرفت، آن‌ها را به محکم‌ترین صورتی که می‌توانست از بالای سرش بست. انقدر محکم که کشش دردناک ریشه‌ی موها و پوست سرش تا شقیقه را حس کرد. حتی گوش چشم‌های کشیده و ابروهای باریکش هم کشیده‌تر شدند.
- آماده‌ای؟
صدای شکسته‌ی استاد، توجه ملودی را جلب کرد، صاف و بدون قوز ایستاد. بدون هیچ واکنش ناشایستی به چهره شکسته‌ی استاد چشم دوخت، استاد، بیش از پنجاه سال سن نداشت، اما چهره و صدایی تماما شکسته و موهای یک دست سپید و بلندی که درست مثل یک سامورایی واقعی بالای سر جمع کرده بود.
شکستگی ظاهرش آشکارا نشان از سال‌های سختی بود که در زندگی گذراند بود.
- بله استاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ملکه جهنمی❄

گوینده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/8/19
ارسالی‌ها
2,539
پسندها
15,646
امتیازها
44,373
  • نویسنده موضوع
  • #4
[THANKS]
*پارت 2*
موهای دم اسبی بسته شده‌اش، حتی با وجود کوتاهی جلوی موهایش، گوش‌هایش را برهنه کرده بود. دو جفت گوشواره، یکی به شکل میخی با طرح گل رز و دیگری آویز با طرح قلب از گوش‌هایش آویران بود. و همراه با نگین‌هایی که درون گوشش چسبانده بود زیر آفتاب می‌درخشیدند. گردنبندهای ست گوشواره‌ها هم با دو اندازه مختلفدر گردنش بود، در نهایت هم استاد گردنبندی دیگر و بلندتر از هر دو که تا زیر سینه‌اش می‌رسید همچون مدال افتخار بر گردنش آویخت.
معمولا جنگجویان از زیورالات استفاده نمی‌کردند تا مبادا از خود نقطه ضعفی برای دشمن به جا بگذارند. اما در میانشان کسانی مثل ملودی هم وجود داشته که بر خلاف معیارهای رایج هر کاری که دوست داشتند انجام می‌دادند.
قاب قلبی و فلزی آن که رزی شکوفا بر رویش حکاکی شده بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ملکه جهنمی❄

گوینده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/8/19
ارسالی‌ها
2,539
پسندها
15,646
امتیازها
44,373
  • نویسنده موضوع
  • #5
[THANKS]
*پارت 3*
در حالی که استاد با چشمان ریزبین و دقیق خود تک تک جزئیات وجود و ظاهر ملودی را با دقت تمام می‌نگریست با صدای شکسته خود ادامه داد:
- از نامه‌هایی که برادرانت برام نوشته بودن میدونم، بعد از هفت مرحله آزمون که باید برای ورودی رد کنی، اسمت رو ثبت میکنی و وارد میشی. اما به معنی پایان چالش و خطر نخواهد بود. باید سعی کنی بعد نیم‌ترم نخست، وارد بخش مبارزان ویژه بشی. اونا از بقیه قوی‌ترن و بیشترین امکانات و آزادی رو دارن. برادرانت هم در اون گروه هستن، چون از زمستان قبل وارد این دانشگاه شدن، میتونن به خوبی مراقب و همراهت باشن.
ملودی، با دقت به کلمه کلمه‌ی حرف‌های استاد گوش می‌داد و ذره ذره اطلاعات را به ذهن می‌سپرد. گویی که جانش به این کار و در خاطر سپردن این کلمات وابسته‌ است.
هر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ملکه جهنمی❄

گوینده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/8/19
ارسالی‌ها
2,539
پسندها
15,646
امتیازها
44,373
  • نویسنده موضوع
  • #6
[THANKS]
*پارت 4*
ملودی با دقت سر تکان داد و کلمه به کلمه را در ذهن سپرد. با راهنمایی‌های استاد از اطلاعاتی که به واسط برادرهایش به او رسیده بود، تردیدی در پذیرفته شدن نداشت.
واقعیت بود که بالاتنه، و دست‌ها و بازوهایش خیلی قوی نبود. قدرت بالاتنه‌ای او برای مقاومت و دفاع در برابر ضربه یا مشت‌های قدرتمند را داشت؛ اما تحمل وزنش یا استقامت‌های کافی در برابر چنین فشارهایی را نداشت.
«بر خلاف پاهام که قویه»
استاد ادامه داد:
- اما در عوض دو مرحله اول و مرحله چهارم نقطه قوت توعه. مرحله اول عبور از بین سیم‌های آلوده به زهر و بعد لونه‌ی مورچه است. این انعطاف و چابکی میخواد که تو داری، مرحله دوم عبور از پل چوبی_طنابی معلق برای تعادل. مرحله چهارم هم نوعی پازل.
با توضیح استاد، لب‌های ملودی به لبخند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ملکه جهنمی❄

گوینده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/8/19
ارسالی‌ها
2,539
پسندها
15,646
امتیازها
44,373
  • نویسنده موضوع
  • #7
[THANKS]
*پارت 5*
با هر قدم جلو رفتن صف، استاد بارهای بزرگی از نصیحت را برای ملودی بازگو می‌کرد. نصیحت‌های که شش ماه قبل، به برادرانش گفته بود. وقتی هر دو برای بدرقه آن‌ها تا اینجا همراهیشان کرده بودند.
ملودی با یاداوری آخرین تصویر برادرانش در شش ماه قبل، در روزی سرد و برفی که برای این آزمون آمده بودند لبخند پررنگ و عمیقی بر لب نشاند. خیلی خوشحال بود که بعد از شش ماه دوری دوباره برادرانش را می‌دید. فکر دوری از استاد هاماتو برایش آزاردهنده بود، اما باز هم وجود برادرانش برایش قوت قلب بود.
در نهایت پیش از ورود، درحالی که دو نفر جلوتر از آن‌ها برای نام نویسی بودند، بی‌توجه به بحث در جریان ملودی برگشت تا کیف‌ها را از استاد بگیرد، اما استاد ممانعت کرد.
« انگار نفر جلویی دختر کوچیک یکی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ملکه جهنمی❄

گوینده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/8/19
ارسالی‌ها
2,539
پسندها
15,646
امتیازها
44,373
  • نویسنده موضوع
  • #8
[THANKS]
*پارت 7*
دختر با دستان بزرگش که به شکل عجیبی خشن و زمخت به نظر می‌رسید، دست‌های سرد ملودی را در دست گرفت. ملودی اندکی عقب کشید و شانه‌هایش سخت شد.
«مثل کوره داغه»
- مادرت زن فوق‌العاده‌ای بود، تو هم اون زمان خیلی بامزه بودی.
ملودی، از صمیمیت، و هیجان نسبتا ناخواسته زن تعجب کرد. البته که دیدن یک نرمش و رفتار گرم و دوست داشتنی از یک اشراف زاده به خودی خود هم حسابی جای شوک و تعجب داشت. و خب تقریبا ده سالی بود که هیچ ارتباطی با جامعه اشراف نداشت، پس این که آنها را به خاطر نمی‌آورد غیر عادی یا عجیب نبود. و اسطوره شناختن مادرش، زنی که در عوض اسارت خود جان فرزندان پادشاه و چند نفر دیگر از بزرگان را نجات داد بود.
« معلومه که اسطوره میشه»
در برابر اشخاصی که از پشت سر غرولند میکردند که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ملکه جهنمی❄

گوینده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/8/19
ارسالی‌ها
2,539
پسندها
15,646
امتیازها
44,373
  • نویسنده موضوع
  • #9
[THANKS]
*پارت 8*
وقتی مرد نام نویس تذکری کوتاه برای بر هم نزدن نظم به آن‌ها داد، الیکا بالاخره سری تکان داد و با قول ارتباط بیشتر، بالاخره از جلوی آن‌ها کنار رفت. ارغوان هم با راهنمایی مرد نام نویس، داخل رفت؛ پس از آن هم با رسیدن نوبت ملودی، او هم رو به استاد برگشته و بدون وقت هدر دادن یا بیشتر معطل کردن کسی با تعظیم کوتاهی و سر تکان دادن تایید وار استاد به داخل طونل تاریک رفت.
« هر چی بیشتر بمونم بیشتر تردید می‌کنم»
درحالی که در برابر نگاه‌های خیره جمعیت پا در پلکان سنگی بی‌نرده می‌گذاشت پسری با تمسخر گفت:
- امسال جمع جواهر دارا جمعه.
ملودی و ارغوان، دختر کوچک‌تر ژنرال هر دو بی‌توجه به او و کنایه‌ی احمقانه‌اش حرکت کردند، اما دختر تیره پوستی که به لباس‌های صوتی_مشکی ملبس بود با تمسخر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ملکه جهنمی❄

گوینده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/8/19
ارسالی‌ها
2,539
پسندها
15,646
امتیازها
44,373
  • نویسنده موضوع
  • #10
[THANKS]
*پارت 9*
ملودی شکلکی دراورده و چشمانش را در حدقه چرخاند و بی‌حوصله آه کشید.
- زیادی شلوغش کردن.
پینکی با صدایی که هیجان از آن می‌بارید گفت:
- شلوغش کردن؟ دختر، مادر تو تنها کسی بود که جادوگر اعظم اون رو به جانشینی خودش پذیرفت. قبل مادرت هرگز هیچ کس رو قبول کرده بود، بعدش هم همینطور.
ملودی به سختی لبخند می‌زد، اما هر حرف مثل تیری در قلبش فرو می‌رفت.
- ببین خودتم گفتی مادرم، اینا دستاوردای مادرمه. من هیچ دستاورد خاصی ندارم، اینجام تا بدستشون بیارم.
ارغوان که شاهد مکالمات بین آن دو بود، نفس سنگینی کشید. این حس را به خوبی می‌شناخت. مقایسه شدن با اعضای خانواده‌ای با دستاورد‌های زیاد که برای خود شهرتی دست و پا کرده بودند. در برابر خود شخص که هیچ دستاوردی در زندگی خود نداشته.
و نگاهی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا