زبان پارسی میراثی کهن و گنجینهای بیکران از واژگان ناب و دلانگیز است؛ گنجینهای که شوربختانه در گذر روزگار و در هیاهوی واژگان بیگانه، بسیاری از گوهرهای ارزشمندش در غبار فراموشی پنهان ماندهاند.
این تاپیک، دریچهای است به ژرفای گنجینهی شکوهمند واژگان پارسی؛ سفری که در آن، هر بار یکی از واژههای ناب و اصیل این زبان را برمیگزینیم، با معنا و ریشهی آن آشنا میشویم، کاربردش را در نوشتار و گفتار میآموزیم و جلوهاش را در شعر و نثر بزرگان ادب فارسی به تماشا مینشینیم.
باشد که با زنده نگاهداشتن این واژگان، سهمی هرچند کوچک در پاسداری از زبان شیرین پارسی داشته باشیم و باری دیگر، عطر دلانگیز این واژگان فراموششده را در نوشتهها و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
معنی: عمق، ژرفی، ژرفنا (عمق زیاد، گودی) کاربرد: “افکار او را ژرفایی بود که هر کسی درنمییافت.” / “با ژرفای دانشش، راهنمای بسیاری بود.” شعر:
چو ماهی زنده باشی در ژرفای بحرِ علم
وگرنه جزوِ آبِ گِل شوی، ای مردِ بیهنر
(مولانا)
منتظر مشارکت و خلاقیت شما در این سفر واژگانی هستیم! بیایید با هم زبان پارسی را زنده نگه داریم.
معنی: نام یکی از ایزدان باستانی ایرانی، ایزد پیروزی و جنگ؛ همچنین نام پنجمین ماه سال خورشیدی. کاربرد: اغلب به عنوان نام خاص برای پسران استفاده میشود و تداعیکننده قدرت، پیروزی و شکوه است. شعر:
چو بهرامِ روز آورَد گُردِ شیر بـه گیتی نماند کسی جان به گیر
معنی: بهانه آوردن، ناز کردن، اظهار دلخوری یا نارضایتی (اغلب به شکلی که جلب توجه کند). کاربرد: برای توصیف رفتاری که در آن فرد با بهانهجویی یا کمی ناز و ادا، توجه دیگران را جلب میکند یا از انجام کاری امتناع میورزد. شعر:
مکن نُ نُ کُن که دلدارت همین است
معنی:
چرخنده، گردنده (صفت)
سپاه، لشکر، گروهی از سواران (اسم)
خاک، غبار (اسم) کاربرد: بسته به بافت جمله، میتواند به معنای چرخیدن، لشکر یا غبار باشد. شعر:
زِ هر سو بانگ آمد کای دلیران
معنی: آسمان، فلک، عالم بالا. در عرفان، به رقص و چرخش دراویش برای رسیدن به خلسه عرفانی نیز گفته میشود. کاربرد: بیشتر در ادبیات عرفانی و عاشقانه برای اشاره به آسمان یا حالت وجد و جذبه معنوی به کار میرود. شعر:
بر اوج فلک برد قدر همت
معنی: اکسید فلزات، به ویژه آهن که به صورت لایه قهوهای یا قرمز رنگ روی آن ظاهر میشود؛ کنایه از تیرگی و کهنگی. کاربرد: هم به معنای واقعی (زنگ آهن) و هم به صورت مجازی برای نشان دادن کهنگی، فرسودگی یا تیرگی دل و روح به کار میرود. شعر:
گر زنگار گیرد این دلِ من
معنی: فرّه یکی از کهنترین و اصیلترین واژههای فارسی است که ریشه در زبان اوستایی دارد (خُوَرنه). به معنای فروغ ایزدی، شکوه آسمانی، بخت بلند، جلال معنوی و نیروی مقدسی است که به پادشاهان دادگر، پهلوانان و انسانهای برگزیده عطا میشود.
در فرهنگ ایران باستان، باور داشتند که هر کس از راه راستی و دادگری دور شود، فرّه را از دست میدهد.
کاربرد: در متون حماسی و اساطیری، بهویژه در شاهنامه به کار گرفته شده. برای توصیف شکوه، بزرگی، اقتدار و جلال معنوی.
در ادبیات معاصر نیز گاهی برای اشاره به عظمت فرهنگی و هویت ایرانی به کار میرود.
شعر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
معنی: افسون واژهای اصیل فارسی است و در اصل به معنای سخن جادویی، ورد، طلسم و کلامی که اثر شگفتانگیز داشته باشد. در گذر زمان، معنای آن گسترش یافته و به فریبندگی، جذبه و گیرایی خارقالعاده نیز اطلاق شده است.
کاربرد: در ادبیات عاشقانه برای توصیف زیبایی و دلربایی استفاده میشد. در داستانها و متون اساطیری به معنای جادو و طلسم بود و در زبان امروز، برای هر چیز بسیار دلانگیز و مسحورکننده به کار گرفته میشود.
شعر:
زِ سِحرِ چشمِ تو دل را چه چاره، ای ساقی
که در کمندِ تو افتاد و شد اسیرِ افسون
- حافظ -
«افسون» از واژههایی است که هم رنگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
معنی: نهیب، واژهای اصیل فارسی است و به معنای هیبت، شکوهِ هراسانگیز، بانگ هشداردهنده یا تأثیری که موجب ترس و احترام شود. این واژه معمولاً برای توصیف قدرت، عظمت یا صدایی به کار میرود که انسان را به خود میآورد.
کاربرد: در ادبیات حماسی برای توصیف پهلوانان و پادشاهان به کار برده شده. برای بیان عظمت طبیعت، مانند رعد و طوفان نیز استفاده شده و در زبان امروز به معنای هشدار شدید است.
شعر:
> برآورد رخش از جگرگاه خروش
زِ نهیبش همی گشت گیتی به جوش
- فردوسی -
«نهیب» فقط ترس را نمیرساند؛ بلکه آمیزهای از اقتدار و شکوه است. به همین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.