تمرین تمرین نویسندگی [2]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -SETAREH-
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 11
  • بازدیدها بازدیدها 223
  • کاربران تگ شده هیچ

-SETAREH-

فرهیخته ادبیات + مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,442
پسندها
32,819
امتیازها
80,773
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
یکی از کلمات زیر رو انتخاب کن و چند خط یا حتی یک جمله راجع بهش بنویس:
«باد، طوفان، خورشید، تنهایی، کتاب»
 

-SETAREH-

فرهیخته ادبیات + مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,442
پسندها
32,819
امتیازها
80,773
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #2
دنیایِ کتاب‌ها شگفت‌انگیز است. آنها تو را به یک مسافرت می‌برند. همسفرهای خوبی هستند، بدون قضاوت تو را در دنیای خود راه می‌دهند و احتمال آسیب‌شان، کمتر از نزدیکی به انسان‌هاست...!
 
آخرین ویرایش

PETRØVA.MIR

مدیر ارشد بازنشسته + کاربر قابل احترام
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
28,808
امتیازها
61,673
  • #3
در تالارهایِ سنگیِ معبدِ دانش، جایی که پژواکِ گام‌هایِ نخستینِ انسان هنوز در گوشِ زمان می‌پیچید، کتابِ مقدر خفته بود. نه بر رف‌ها، که در عمقِ دخمه‌هایی که نورِ هیچ خورشیدی بدان راه نداشت؛ گویی خود، منبعِ نوری بود برآمده از دلِ حقایقِ کهن، تابنده بر ارواحِ در جستجو!

رف، به بخشی از قفسه‌ کتابخانه مرتبط است...
 
آخرین ویرایش

PETRØVA.MIR

مدیر ارشد بازنشسته + کاربر قابل احترام
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
28,808
امتیازها
61,673
  • #4
تنهایی، آن نگهبانِ خاموشِ دروازه‌هایِ نیستی!
 

delnia

مترجم انجمن + مدیر بازنشسته موسیقی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/7/23
ارسالی‌ها
2,299
پسندها
6,173
امتیازها
28,973
  • #5
او مثل باد نه، مثل طوفان آمد و تمام هست و نیستم را با خود برد
 

PETRØVA.MIR

مدیر ارشد بازنشسته + کاربر قابل احترام
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
28,808
امتیازها
61,673
  • #6
آن خورِ رخشنده، آن دیو شب‌کش...
می‌خوام شعر بنویسم اما قافیه‌ها یاری نمیکنن...اما کاملش می‌کنم
 

PETRØVA.MIR

مدیر ارشد بازنشسته + کاربر قابل احترام
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
28,808
امتیازها
61,673
  • #7
تنهایی، آن ارثیهٔ نخستینِ موجودات، نه چون بار، که چون ردا، بر دوشِ تنهاشدگانِ حقیقت سنگینی می‌کرد. او معلمی بود بی‌صدا، که در خلوتِ هر روح، دانشی کهن را می‌کاشت؛ دانشی که از گسترهٔ بی‌انتهایِ خویشتنیِ وجود، سرچشمه می‌گرفت.
 

PETRØVA.MIR

مدیر ارشد بازنشسته + کاربر قابل احترام
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
28,808
امتیازها
61,673
  • #8
تنهاییِ من، نه حصاری از سنگ، که فضایی بود نامرئی؛ مکانی که در آن، هر ذرهٔ وجود، خویشتن را در اوجِ یگانگی می‌یافت. در این گسترهٔ بی‌مرز، افکار، نه چون باد، که چون ابرهایِ تیرهٔ کیهانی، به آرامی در هم می‌تنیدند و طرحِ جهان‌هایِ ناگشوده را ترسیم می‌کردند...جهان‌هایی که تنهایی در آن مقدس بود!
 

PETRØVA.MIR

مدیر ارشد بازنشسته + کاربر قابل احترام
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
28,808
امتیازها
61,673
  • #9
گاهی در سکوت، فکر می‌کنم...به تنهایی سایه‌ها! آیا کسی به آن‌ها گفته که پدیده‌ای از نور هستند؟
 

Mseh

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/8/21
ارسالی‌ها
132
پسندها
1,128
امتیازها
6,403
سن
21
  • #10
بی‌پناه چون باد

در تنم، باد رِخنه کرده‌ است.
شده‌ام مانند همان خانه‌ای که از کاه ساخته‌ شده است و حالا دارد زیر هجوم‌ بی‌اَمان باد‌ در می‌شکند و دانه‌دانه بر باد می‌رود.
من بدون تو در تنم آن باد بهاری را زوره‌‌کشان دارم و هربار که نام تو را بر زبان دیگری می‌شنوم آن باد با قدرت بیشتری مشت بر سینه‌ام می‌کوبد.
من ندارم تو را...
و به جای لب‌‌های خندان‌ تو آن باد بی‌گریز را در پس تن و جانم دارم.

#محدثه_حسین_زاده
 
عقب
بالا