دلنوشته مجموعه دلنوشته قبرستان قلبم | ترنم واژه ها کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ترنم واژه ها
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 24
  • بازدیدها بازدیدها 209
  • کاربران تگ شده هیچ

ترنم واژه ها

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
310
پسندها
2,257
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #21
آخر این بغض مرا خفه خواهد کرد!
این دردها مرا از پا در آوردن.
تنهایی، حال وخیم این روزهایم را بدتر بدتر
کرده است!
هیچ کسی نفهمید گوش نداد حرف عماق قلبم را... .
آخر فرو خواهم ریخت وقتی شما اولین لبخند
بعد اندی مدتتان را می‌زنید.​
 

ترنم واژه ها

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
310
پسندها
2,257
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #22
همه آدم‌ها یک جایی خسته می‌شوند،
نگاه به الان نکن با تمام بی‌محلی‌هایت، سردیِ رفتارت کنارت هستم مثل قبل مهربانم و دوستت دارم
من هم آدمم!
یک‌جا خسته می‌شوم میروم و دوست داشتنت و دلتنگی را زیر پا می‌گذارم.
تو می‌مانی جای نبود من!​
 

ترنم واژه ها

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
310
پسندها
2,257
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #23
کاش می‌توانستم از زیر خروارها خاک
بیرون بکشمت محکم بغلت کنم!
میان آن آغوش پر مهرت گم شوم... .
مثل کودکی‌ام ساعت‌ها گریه کنم و تو فقط به سرم دست بکشی!
آرام درگوشم زمزمه کنی:
- همه چیز حل می‌شود.
و هر لحظه بودنت شکر کنم و محکم بغلت کنم و اشک‌هایم راه خود را پیش بگیرند.​
 

ترنم واژه ها

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
310
پسندها
2,257
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #24
تو بیا
مانند گذشته‌های نزدیک،
مرحم دل زخم خورده‌ام باش.
بگذار دلم خوش باشد تو هستی، می‌شود خندید و قهقه زد.
تو بیا
اشکم را هم در بیاور،
بگذار دلم خوشِ بودنِ سرد و بی‌محبت و خشنت باشد.​
 

ترنم واژه ها

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
310
پسندها
2,257
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #25
همان موقع بغض کرده به شیشه سرد اتاق تکیه داده‌ای و زانوهای خود را بغل کرده‌ای،
صدایت از بغض در نمی‌آید، قلب‌ات می‌لرزد و نفست بالا نمی‌آید.
کسی برای فهمیدن حالت و سخن گفتن نیست؛
با تک‌تک سلول‌های بدنت تنهایی و غم را حس می‌کنی!​
 
عقب
بالا