ناماثر: از نگاه حرف میزنم.
نام نویسنده: آمین
قالب: نو،سپید
دیباچه:
همهمه بود،
شب بود و همهمه پیدا بود
در حوض آب، مرثیه جریان داشت
ماهی قرمز جان میداد
و آب رخت سیاه تن کرده، چرخ میزد
و افرای تنهای حیاط
برگهایش را هدیه میکرد به آب
ز یک تسلی بیهوده.
ماهی مرده بود.
و باد آرام میگرفت
و من میدیدم با چشمانی باز
که چگونه امواج کوچک حوض
ماهی را در خود میبلعند
تا مبادا تن به خاک دهد
تا مبادا برایش حکم ببرند
به جرم هزار گناه
و من میدیدم شاید با چشمانی بسته
که چگونه حوض ترک برمیدارد
ز خشم آب
و افرا ذره ذره ریشههایش را
ز خاک جدا میکند
و آرام به خواب میرود
و من میدیدم پایان یک جهان را،
هر چند کوچک، هر چند بیهوده.
ضمن عرض سلام و خوش آمد خدمت شما شاعر محترم؛ لطفاً قبل از شروع تایپ مجموعه اشعار خود، قوانین بخش را مطالعه کنید. "قوانین بخش اشعار کاربران" ***
پس از ارسال بیست پست در دفتر شعرتان، میتوانید درخواست نقد بدهید و از دیدگاه دیگر کاربران درباره اشعارتان، آگاه شوید. "تاپیك درخواست نقد و بررسی اشعار" *** پس از گذشت بیست پست از دفتر شعرتان، میتوانید درخواست تگ دهید و از کیفیت اشعار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
امید من، به رخت لباسها آویزان بود
و خطوط خورشید
قطرههای خیس تردید را
از آن، برمیکند.
از آن دم که من از تعریف زیبایی
در میان پروانههای خشکیده،
در پس شیشه،
در موزه ترسیدم
دیگر زیبا نبودم
و آیینه همیشه به من دروغ گفته است
حتی آن زمان که چشمانم را
حقیقت به میهمانی پرندهها برد.
و تمام گلهای حیاط
خشکیدند.
اما امید من هرگز خشک نشد.
و درخت،
جز برگی بر شاخه نیست
و انسان،
جز پوستی بر استخوان
و حسرت
جز تصویرِ محو خیال، بر گذشته،
بیش نیست
وقتی جهان این است،
تو،
از برای چه،
نفس را بر خود سخت کردهای؟
بگذار از آشیانهی دستانت
پرندهای بروید.
و پرواز،
درک آزادیست
پس بگذار
اشکهایت جاری شود
آن هنگام که جهان را
با تصور آزادی
تصویر میکنی.
میچکید
از دیدگان تو
هزار لالهی آبی
و من اشکهایت را دوست دارم
چرا که نوید زندگیست.
تو از کجا میآیی
که چنین به مهربانی آغشتهای؟
تو از کجا میآیی
که اینگونه معصوم
به لطافت ابرها گره خوردهای؟
و قهرمان کدام قصه باید باشم
تا اشکهایت رنگ دانههای انار
به خود نگیرد؟
و این جهان پر ز کوچههاییست
که به دنبال معصومیت تو،
کمین کردهاند.
و من هرگز قهرمان هیچ قصهای نبودهام
و ساده میدانم
تو را از من
و من را از تو
همچو گسستن نخهای یک قالی کهنه
از هم خواهند گسست.
و تو همچنان لبخند میزنی
حتی آن هنگام که میدانی،
اشکهایت
به رنگ دانهی انار
خواهد نشست.
این جهان خانهی تو نیست
چرا که تو،
در فریاد درد خود،
سقوط کردهای.
و رها کردی
کودک خام عمر را
آن زمان، که خورشید،
از غرب میکرد طلوع.
و در سکوت
به تماشای نعرهی توفان نشستهای.
و این جهان را،
با تمام پنهان کاریاش
با صداقت در آغوش میگیری.
سخت است،
توصیف تو، در این جهان.
آدمهای معمولی،
همانان که سخت با این جهان عجیبن شدهاند
از تو دورند
و تو از آنان دورتر.
حقیقت بر دیوارها، شبانه
به تصویر کشیده میشود
و بیا این تصویر ساده را
باور کنیم
که این جهان خانهی تو نیست.
و ندایی بود
در یک خواب خوفناک.
و من در تقلای برخواستن،
اما پلکهایم
همچو یک کودک لجباز
پاکوبیده بر زمین
بسته بود و خیال پرزدن نداشت.
در یک خوابِ سیه
ترس نور بود،
ندا بود.
و در اطرافم دگر هیچ نبود.
همچو دستی در دستانم
مرا به دنبال خود میبرد
و من هیچ نمیپرسیدم به کجا
در خواب
به دنبال سقوط بودم،
بلکه بیداری در آنجا باشد اما نبود.
در کدام صفحهی تاریخ
ترس نور است؟
در این خوابِ خوفناک به کجا میبرد مرا؟
در این خواب سیه
مهتاب از همه تاریکتر بود
تصویرش بر زمین
همچو چاهی رهیده از پایان
دیدنی بود،
ترس پرید.
و من شاید تعریفِ خود این واژه بودم
آری، میترسیدم،
دستانم در دست او
اما آنطرف چاه مهتاب،
هنوز به امیدِ بیداری
ایستاده بودم،
به ناگه، این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
در بالای طاقچه
به دنیا آمد
ماهی کوچک عید،
در تنگی کوچکتر از این دنیا
گرسنه از آبادانی
ناناش میدادیم
و امید بسته بودیم به زمان
بلکه تا لحظهی آغاز این سال شوم
زنده بماند
اما از غبار این خانه
راه گریزی نبود
بیصدا نفس را از او میگرفت
شب قبل از عید،
وداع نگفته،
عمرش تمام شد.
خواهرم کز کرده
میان سبزهی زنگ زده
و سکههای واهی
مدام تکرار میکرد:
امید را باید به خدا بست
نه زمان.
همچو مسیح
در سرزمینهای گندم
دعا میخوانم
اما میدانم
کسی نیست،
صدای من، در باد
در سفری دراز
گم شدهاست
و کس را شنیدن نیست
باران نمیآید
و دانههای گندم
با خورشید، هرگز
دیدار نمیکنند،
به مانند تمام این قرنهای خشک.
همانند گذشته
در میان ترکهای خاک میمیریم
و دوباره، از نو زنده میشویم
کسی نیست
اما نمیدانم بازیچهی کدام خدا شدهایم؟
خدای مسیح پس کجاست؟
چرا صدای ما، به صدای او
نمیرسد؟
اغراق نمیکنم.
مانند کف دستی پینه بسته
با تو اینهارا
آشکارا میگویم.
مردان خدا
زِ صدای تو
با ایمان میشوند
زندانیهای کافر در انتهای نامهها، آزادی را
از نگاه تو،
زمزمه میکنند.
نامههایی که خدا هم میداند،
به هیچ کجا تعلق ندارند.
نازنینا
چرا این چنین ستم میکنی؟
نازنیا
چرا این چنین مومنانه،
نام مرا آواز میکنی؟
به خدایم چه بگویم؟
که تو در آسمان من
از هر چه نور، به غایت، روشنتری.