- تاریخ ثبتنام
- 17/10/23
- ارسالیها
- 979
- پسندها
- 11,985
- امتیازها
- 29,073
- سن
- 19
- نویسنده موضوع
- #1
چوک و چوک!… گم
کرده راهش در شب تاریک
شب پره ی ساحل نزدیک
دم به دم می کوبدم بر پشت شیشه.
شب پره ی ساحل نزدیک!
در تلاش تو چه مقصودی است؟
از اطاق من چه می خواهی؟
شب پره ی ساحل نزدیک با من (روی حرفش گنگ) می گوید:
” چه فراوان روشنایی در اطاق توست!
باز کن در بر من
خستگی آورده شب در من.”
به خیالش شب پره ی ساحل نزدیک
هر تنی را می تواند برد هر راهی
راه سوی عافیتگاهی
وز پس هر روشنی ره بر مفری
هست.
چوک و چوک!… در این دل شب کازو این رنج می زاید
پس چرا هر کس به راه من نمی آید…؟
کرده راهش در شب تاریک
شب پره ی ساحل نزدیک
دم به دم می کوبدم بر پشت شیشه.
شب پره ی ساحل نزدیک!
در تلاش تو چه مقصودی است؟
از اطاق من چه می خواهی؟
شب پره ی ساحل نزدیک با من (روی حرفش گنگ) می گوید:
” چه فراوان روشنایی در اطاق توست!
باز کن در بر من
خستگی آورده شب در من.”
به خیالش شب پره ی ساحل نزدیک
هر تنی را می تواند برد هر راهی
راه سوی عافیتگاهی
وز پس هر روشنی ره بر مفری
هست.
چوک و چوک!… در این دل شب کازو این رنج می زاید
پس چرا هر کس به راه من نمی آید…؟