• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته دل‌نوشته بچگی | میم. درود کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع M A H D I S
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 14
  • بازدیدها بازدیدها 270
  • کاربران تگ شده هیچ

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,270
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #1
به نام نور
نام دل‌نوشته: بچگی
نویسنده: میم.رویا
ژانر: #اجتماعی
مقدمه:
خوب به یاد دارم که در ایام بچگی دائما چون تشنه‌ای در پی آب، به دنبال بزرگسالی می‌دویدم.
بچه بودم چه می‌دانستم اینجا چیزی برای اشتیاق وجود ندارد.
اینجا، در این دنیای بزرگسالی، همگی مرده‌اند!
در زمان بچگی، در انعکاس آینه، خود بزرگم را، یک روان‌شناس همه‌چیزدان می‌دانستم و الآن یک روان‌پریش گریزانم!
روان‌پریش غریقی که در دریایی از کلمات بیهوده دست و پا می‌زند و برای فرار از یغما، کلمات را می‌نویسد... .
امیدوارم دل‌نوشته‌ی بچگی، برای دل‌های هم‌سو با من مرهمی باشد.

و بچه‌های زیادی دور و برم هستند که هر بار موقع نوشتن ناچارم بگویم این نوشته‌ها، فقط خیالات‌ست و واقعیت ندارد و هر آنچه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

-SETAREH-

فرهیخته ادبیات + مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,442
پسندها
32,819
امتیازها
80,773
سن
21
  • #2

•| بسم رب القلم |•
آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...


1000027937.webp

نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.

خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.

***

قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"

پس از گذشت حداقل ۲۰ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,270
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #3
[THANKS]
به خوبی به یاد دارم.
بهار که به کنگ می‌رسید.
شکوفه‌ها که به آفتاب سلام می‌دادند و صدای خروش رودخانه، روستا را برمی‌داشت،
وقتی با شادی نوید سبز شدن پونه‌های آبی را به پدربزرگم می‌دادم؛ بوسه‌ای به مهر بر گیسوانم می‌زد و آه می‌کشید؛
که دریغا زندگانی... .
که گل از خاک رویید و دریغ از انسان که از خاک نمی‌روید.
بچه بودم! چه می‌فهمیدم چه غمی در صدایش خفته! من از زیبایی بهار می‌گفتم و او آه می‌کشید؟ هیچ درک نمی‌کردم، درک وسعت دنیا، برایم سخت بود!
اما
حالا که به جبر روزگار، بزرگی را چشیده‌ام،
حالا که دوباره صدای بلبل در کوچه باغ های کنگ به ریتم شادی به گوش می‌رسد؛
حالا که در هر نفس، بوی بکر بهار، مشامم را پر می‌کند،
من هم آه می‌کشم که ای کاش، به وقت روییدن گل‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,270
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #4
[THANKS]خوب به یاد دارم!

در زمان بچگی آدم‌ها را به مثال عروسکی جلوی ویترین افکارم می‌گذاشتم و خوب، سبک و سنگین می‌کردم.


آن‌ها را به دید خریدار می‌نگریستم؛ بالا و پایین، مزایا و معایب را می‌سنجیدم و مثل یک قاضی نکته‌بین به هر گوشه‌ی زندگی‌شان ایراد می‌گرفتم.

در دنیای کودکانه خود، کسی را از هر عیبی مبری می‌دانستم و کورکورانه بهتر از آن کسی را نمی‌دیدم و فرد دیگری را با قصاوت از انسانیت می‌راندم و حتی از اسمش بیزار بودم.

قیمت آدم‌های پشت‌ویترین را به برق زیورآلات و صدای سکه ی درون جیب‌ها می‌سنجیدم.

بچه بودم! چه می‌دانستم انسانیت به نگاهی محدود نمی‌شود!

در آن زمان، مغرورانه می‌اندیشیدم وقتی که تعداد بهار‌هایی که دیده‌ام از انگشتان دست فراتر برود، بزرگ شده و به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,270
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #5
این روزا یه جوری می‌گذره که با سوز دل و ناله دائم میگم هیع خدایا شکرت!
یعنی یه جور شکر می‌کنم که عرش خدا به لرزه درمیاد:))))
حالا جدا از شوخی، خدایا تو خودت دلت نمی‌سوزه؟ تو خودت حواست هست ایشالا؟ یا منو مثل بقیه انداختی بایگانی؟


[THANKS]
در بچگی دنیا طور دیگری روشن بود.
هر قسمت از دنیا رنگی داشت و من به هر رنگ در عالم کودکی، حس و حال عجیبی داشتم.
آدم‌ها هم، رنگ خاص خود را داشتند.
بعضی از آنها برایم یک آبی آسمانی بدون حاشیه بودند؛
آن‌ها را خیلی دوست داشتم؛ می‌توانستم به آبیِ آسمانیِ بی حاشیه، ساعت‌ها نگاه کنم، بی‌آنکه لطافتش مرا بیازارد.

بعضی‌ها هم قرمز آتشین بودند؛ آنها را دوست داشتم؛ از دور به آنها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,270
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #6
[THANKS]
خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو!

نمی‌دانم به تلاطم ذهنم در این روزها چه کلمه‌ای را نسبت دهم؟
خوب به یاد دارم، از همان روزهای بچگی، ذهن بیخودم مدام مانند یک بنای تازه‌کار، افکار آجری را بی‌نظم و بدقواره روی هم می‌چید.
دیوار کج افکار تا ثریا که می‌رسید، منتظر یک تلنگر می‌ماند و سپس دل نازکم با کوچک‌ترین تلنگر نامهربانانه‌، جیغ بلندی می‌کشید و دیوار کج از هم می‌شکست.
افکارهای آجری که تکه و پاره هر سو می‌افتادند، تغییر شکل داده و تا روزهای طولانی زالووار مغزم را می‌بلعیدند.
در همان بچگی، تحمل این حجم از افکار، خارج از تحملم بود و هر بار که سوالی می‌پرسیدم مرا به سکوت وا می‌داشتند؛ می‌خواستند مانند آدم‌های دیگر، باشم و مغزم را جایی به امانت بگذارم‌، ولی من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,270
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #7
اگر بچگی به نگاه‌تون نشست، خوشحال میشم نظرتون رو بدونم ♡
بعد از مدت‌ها، شب بیداری...
متن نیاز به ویرایش داره ♡


[THANKS]
در جایی که زندگی می‌کردم، کویر بیداد می‌کرد. باد مثل ماری سمی و مرموز در میان ماسه‌ها می‌پیچید و می‌چرخید و تا آسمان، گردبادی عمیق و وهمناک می‌ساخت.
از مکتب درس، خسته و لاجان بر که می‌گشتم، در میان کوچه‌های تنهایی، وقتی همه سرگرم زندگی بودند، از این گردبادها زیاد می‌دیدم.
بارها پیش می‌آمد که گردبادی در مسیرم به مثال گرگی وحشی، زوزه می‌کشید و من در عالم کودکی از ترس طعمه شدن، راه رسیدن به خانه‌را عوض می‌کردم و با پاهای دردناک از پس کوچه‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,270
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #8

تنها آرزویم این‌ست... ‌.
روزی که در آغوش مرگ افتادم،
دخترم زندگی را از یاد نبرد... .
 

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,270
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #9
مرگ تا وقتی آدم را نمی‌ترساند که به آدم‌ها وابستگی نداشته‌باشی!
حالا که بند بند وجودم به دخترم گره خورده و دنیای قبل از آن را با کاهلی به یاد نمی‌آورم، از مرگ می‌ترسم.
مرگ من هم روزی فرا خواهد رسید!
هرگاه دل‌تان برایم تنگ شد به جایش گل لبخند روی لب‌های دخترم بکارید.
 

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,270
امتیازها
31,973
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #10
[THANKS]
من به خیرات برای آدم‌های مرده،

اعتقادی ندارم!

چگونه می‌توان دل شکسته‌ای را با خیرات تسکین داد؟

[/THANKS]​
 
عقب
بالا