• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان لمس عاشقانه‌هایت | بیتا فولادی کاربر یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Wiseguy
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 14
  • بازدیدها بازدیدها 330
  • کاربران تگ شده هیچ

bita18

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
  • #11
روژمان، به خود آمد و نامه را در دست جابه‌جا کرد، آهسته کاغذ را باز کرد و خیره به صفحه سیاه شده از متنی بلند بالا شد!
- سلام، خیلی اهل مقدم چینی نیستم و این نامه برام بیشتر شبیه به اعتراف می‌مونه تا یه بمب عاشقانه.
یادم دقیقاً اولای تابستون بود، با روژان اومده بودم قدم بزنم که دیدمت، کنار سعید وایستاده بودی، همون خواستگار روژان.
همون‌جا، وقتی دیدمت حس کردم قلبم یه لحظه از تپش وایستاد و چشمام سیاهی رفت، شاید باورت نشه ولی الان که این نامه رو می‌نویسم حتی اسمتم بلد نیستم که بخوام خطابت کنم، خلاصه داشتم میگفتم دلم گیر کرده، شاید با خودت بگی مگه میشه با اولین نگاه اونم نگاهی که به صحبت نرسیده حتی دل باخت، برای خودمم عجیب، اما آره، من دل دادم، دل دادم به اون چشمایی که حاضرم قسم بخورم حتی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bita18

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
  • #12
پدرش که از در عمارت بیرون رفت، بغضش سر باز زده و چشمانش را به مادرش دوخت، انتظار زیادی نبود، اگر در آن لحظه از او یاری می‌خواست، اما مادرش انگار، مهر سکوت بر لب‌هایش زده بودند، که لب از لب باز نکرده و از روی مبل بلند شد.
هناس، لب‌های خشکیده‌اش را با زبان تر کرده و با چشمانی که از اشک پر و خالی می‌شد، به او خیره شد.
- م... مامان؟! تو نمی‌خوای کاری بکنی برام؟!
آیرین، دست بند لباسش کرد، پولک‌های لباس پوست دستش را آزار می‌داد اما، او سفت لباس را چسبیده بود و نمی‌دانست چه جوابی به آن چشم‌های منتظر بدهد.
- من حریفش نمی‌شم، خودتم خوب می‌دونی.
هانس دندان روی هم سایید، موهایش را به چنگ گرفته و کلافه مدام نفس‌های بلند می‌کشید.
- مامان؟! اگه امشب با اون پسره‌ی عوضی برم بیرون، آفتاب نزده خودم و خلاص...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bita18

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
  • #13
صدای در عمارت، همه را به خط کرده بود، مش مسلم در را باز کرده و هیوا با لبخند وارد عمارت شد، سر از پا نمی‌شناخت برای دیدار هناس و قرار امشبشان، بهترین رستوران شهر را برای امشب هماهنگ کرده و قصد داشت برای دختر خان زاده حسابی دلبری کند!
سنگ فرش‌های حیاط را یکی یکی و با قدم‌های بلند طی کرده و در شیشه مانند و سنگین را با ضرب دست باز کرد.
با وارد شدنش به محیط گرم و استقبال باشار خان و آیرین، لبخندی به مراتب وسیع‌تر روی صورتش نشست.
باشار خان دستانش را گرم و صمیمی فشرده و نجوا کرد:
- چند دقیقه دیگه میان.
لحظه‌ای اخم میهمان صورت هیوا شد، چرا جمع بسته بود؟! مگر شخص دیگری هم قرار بود همراهیشان کند.
سعی کرد، موضع نگیرد و اخمش را از صورتش پاک و لبخندش را حفظ کند، تا چند لحظه دیگر هناس می‌آمد و معلوم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bita18

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
  • #14
بعد از رفتن هیوا، هناس چشم غره‌ای رفته و صورتش را در هم کشید، باشار خان که دیگر مراعات را جایز نمی‌دانست، به هناس نگاه دوخته و گفت:
- چرا با پسر مردم همچین رفتاری می‌کنی؟! بیچاره از خجالت روش نشد تو صورتمون نگاه کنه.
هناس، خوب می‌دانست منظور پدرش بی‌محلی او نسبت به هیواست، اما باید درک می‌کردند، همین که حاضر شد، به این قرار مزخرف برود، لطف بود و بس، چه انتظار داشتند از او؟!
- بابا من گفتم امشب نه، شما گفتید بریم، خدانگهدار.
سپس بی‌آنکه پشت سرش را نگاه کند، با روژان که شرمسار با آیرین و باشار خان خداحافظی می‌کرد، به سمت درب خروجی عمارت گام برداشت.
در حیاط عمارت شروع به غر زدن کرده و اولین متهمی که دیوار تخریب شده غرغرهایش شد، روژان بود.
- بهت گفتم نیایم، من اصلا اعصاب این پسر رو ندارم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bita18

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
  • #15
هناس از همیشه کلافه‌تر بود، از وقتی به خانه برگشته بودند، پدرش غر زده و با خشم او را تهدید کرده بود، فریاد کشیده و بابت رفتارش با هیوا او را مواخذه کرده بود.
روژان اما، همچون حامی در هر لحظه‌ای که پدرش بر سر او فریاد می‌زد، کنارش بود و هناس بابت حضورش خدا را شکر کرد.
وقتی پله‌های چوبین عمارت را بالا رفت، دست روژان را گرفته و با یکدیگر وارد اتاق شدند، هناس دلش می‌خواست تا صبح از روژمان بشنود، تا فردا را به بهترین نحو سپری کند.
هر دو روی تخت نشسته و هناس دست‌های روژان را در دست گرفت، بزاقش را بلعیده و با انتظاری که در نی‌‌نی چشمانش هویدا بود پچ زد:
- بازم ازش برام بگو، از شخصیتش، از این‌که چه چیزایی دوست داره، اصلاً چه رنگی دوست داره، فردا چه لباسی بپوشم خوشش میاد.
روژان لبخندی بر لب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
عقب
بالا