• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان پرنسس سه قلمرو | سایه‌ی ماه کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سایه ی ماه
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 68
  • بازدیدها بازدیدها 1,349
  • کاربران تگ شده هیچ

سایه ی ماه

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
97
پسندها
285
امتیازها
1,113
  • نویسنده موضوع
  • #61
چشمام گرد شد هنوز باور نمی‌کردم یعنی هرچی گفت؟ راست بود و من واقعا می‌تونستم ارتباط بگیرم، سعی کردم افکارم رو‌ پس بزنم اول باید از اینجا خارج می‌شدم بعدش باید می‌فهمیدم که چرا من این قدرت رو دارم .
وانیا: لاریسا می‌تونه از کلید محافظت کنه تو می‌دونستی کلید توی قلعه آتش مخفی شده ؟
شاهزاده: نمی‌دونستم توی قلعه‌ آتش باشه فکر می‌کردم اونم همراه کوه‌‌ نور ناپدید شده!
وانیا: یعنی همون‌کلید؟ کلید قدرت برتر ؟ یعنی چی؟
شاهزاده: کلید برای ترکیب قدرت برتر،ما می‌خواستیم از قدرت برتر محافظت کنیم اون رو به سه قسمت تقسیم‌ کردیم ،قلمرو تایتانا‌‌ قدرت جنگاور من، قلمرو نورسالان اشک سفید و قلمرو کریستالیا چشمان سبز!
وانیا: ترکیب اینا ممکن نیست مگه اینکه کلید باشه درسته؟
شاهزاده: درسته و تازه فهمیدم چرا منو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

سایه ی ماه

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
97
پسندها
285
امتیازها
1,113
  • نویسنده موضوع
  • #62
بی‌حوصله زدمش کنار و بی توجه به تعجبی که زده بود از کنارش گذشتم.
لوکاس: پرنسس!
بهش توجه نکردم صدا کردنش مثل هشدار قبل از خطر بود اما دیر صدام کرد چون من قدم برداشتم ،اولین قدم هیچی ، دومین قدم تا قدم دومی رو برداشتم حس کردم پام کمی تو دل خاک فرو رفت، یک دفعه کشیده شدم به عقب با ترس جیغی کشیدم تا چشم روی هم گذاشتم تیری از کنارم رد شد.
خیلی سریع اتفاق افتاد، خیلی.
لوکاس: مگه نگفتم مراقب باش برای همین بود!
درحالی که خم شده بودم و موهام همه جلوی صورتم ریخته شده بود سرم رو بالا آوردم و کمی موهام ازجلوی‌صورتم‌کنار رفت لبخندی نشست رو لبم.
وانیا: معذرت می‌خوام!
لوکاس که انگار ماتش برده بود همین جوری نگاه می‌کرد.
لوکاس: موهاتو جمع کن پرنسس ترسناک شدی!
سریع صاف ایستادم موهام رو جمع کردم. اخم کردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سایه ی ماه

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
97
پسندها
285
امتیازها
1,113
  • نویسنده موضوع
  • #63
با ترس اطراف رو نگاه کردم حس بدی داشتم، لوکاس دستش رو جلوم دراز کرد لحظه ایی به دستش نگاه کردم اما برخلاف تصورش آستین خونیش رو چنگ زدم.
وانیا:من چشم‌هام رو می‌بندم دنبالت میام!
حس کردم لبخند زد .
لوکاس: شما اگه بترسید اون وقت با اهمرینا چیکار می‌کنید، نباید ترس به دل خودتون راه بدید پرنسس!
وانیا: وانیا اسمم اینه این‌جوری صدام کن ،الان میشه بریم!
آروم آروم قدم برداشت منم دنبالش مثل یه ادرک که دنبال مادرش بود قدم برداشتم، هرچی بیشتر می‌رفتیم بیشتر ترس به نظر میومد.
بالاخره چشمم خورد به نور با دیدنش انگار برق امید و خوشحالی توی وجودم جرقه زد.
اما با دیدن دیوار بلندی که وسطش یک دروازه بود مثل یه بادکنک خالی شده قیافم وا رفت، دروازه سیاه آهنی که روش شکل های عجیبی داشت، یک شکل برجسته روش بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

سایه ی ماه

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
97
پسندها
285
امتیازها
1,113
  • نویسنده موضوع
  • #64
تعجب زده برگشت سمتم لبخند ضایعه ایی زدم.
وانیا: خب می‌دونی من می‌خوام یکم فکر کنم!
لوکاس: به چی فکر کنید؟ خونریزی دارید نباید وقت رو هدر بدیم!
حرفش و زد و باز دستم رو کشید داد زدم.
وانیا: من لاریسا...!
قبل اینکه حرفم رو کامل کنم دستم رو کشید زد به چشم های اون شیر، دستم رو سریع عقب کشیدم محکم کف دستم رو گرفتم.
وانیا: احمقی؟ من لاریسا نیستم...تا ابد اینجا می‌مونیم!
ناامید بودم و هر لحظه منتظر بودم منو بکشه اما با کمال تعجب دیدم دروازه باز شد ،شوک‌بعدی بهم وارد شد خشکم زده بود و حتی نمی‌تونستم تکون بخورم.
مگه این دروازه با خون لاریسا باز نمی‌شد،یا اشتباهی رخ داده.
وانیا: میگم این در خراب نیست؟
لوکاس: نه این دروازه هیچ‌وقت پرنسس رو اشتباه نمی‌گیره نوری که دیدم اشتباه نبود!
مغزم پر شد از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

سایه ی ماه

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
97
پسندها
285
امتیازها
1,113
  • نویسنده موضوع
  • #65
لوکاس به احترامم کنارم مثل یک بادیگارد وظیفه شناس ایستاد، قدم برنداشت و فقط به من نگاه می‌کرد انگار منتظر بود من به حرکتی بزنم اما عجیب این چهره برام آشنا بود.
دیگه نخواستم به چیزهای الکی فکر کنم و قدم به جلو برداشتم کمی به جعبه نزدیک شدم کمی بیشتر بازش کردم کمی برام سنگین بود اما باز شد. با دیدن کلید طلایی درون جعبه حس کردم مغزم یه لحظه گفت.
ـ این همه زحمت بکش آخرشم یه کلید گیرت بیاد!
وانیا: ساکت باش ببینم این برای چیه!
مغزم: مشخصه برای اون در !
وانیا: میشه الان ساکت شی و تحلیل و تفسیر نکنی!
با مغزم کلنجار رفتم و تصمیم گرفتم کلید و بردارم.
دستم رو دراز کردم و کلید رو لمس کردم برداشتم که یک دفعه سوزشی بدی در قلبم حس کردم، قلبم انگار یه چیزی داشت محکم فشار می‌داد یک نیرو که حسش می‌کردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سایه ی ماه

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
97
پسندها
285
امتیازها
1,113
  • نویسنده موضوع
  • #66
چشم‌هام نیمه باز بود ایستاد دیدم تار شده بود ولی فقط متوجه بودم که روبه روی در ایستاده بودیم.
لوکاس: پرنسس به خودتون بیاید... در و باز کنید!
با حال نیمه جونی که داشتم لب زدم .
ـ نمی‌تونم...من نمی‌تونم!
لوکاس: کلید بدید به من قبل اینکه ارباب سایه‌ها برسه باید از اینجا خارج بشیم!
مغزم برای این حرفش اصلا حوصله تحلیل نداشت با حال نیمه جونی که داشتم بزور کلید و دادم دستش، کلید رو ازم گرفت حس می‌کردم دنیا داره دور سرم می‌چرخه قلبم انگار داشتم یک وزن سنگین رو به دوش می‌کشید نفس‌کشیدن برام به قدری سخت شده بود که روحم رو‌ آزار می‌داد.
فقط متوجه شدم در باز شد و من در حالی که دیگه جونی برام نمونده بود حس کردم زیر پام خالی شد و آخرین صدایی که شنیدم صدای لوکاس بود.
لوکاس: پرنسس نه نه شما نباید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

سایه ی ماه

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
97
پسندها
285
امتیازها
1,113
  • نویسنده موضوع
  • #67
ماری اومد کنارم با وقار ایستاد.
ماری: نه شما نمی‌تونید برید!
حس می‌کردم از حرص و اعصبانیت دارم به خودم می‌لرزیدم با خشم داد زدم .
ویترا: بازش کن لعنتی!
یک دفعه دروازه خودش خود به خود باز شد و ما تعجب و حیرت زده برگشتیم سمت دروازه که داشت باز می‌شد با دیدن چیزی که روبه روم دیدم مو به تنم سیخ شد.
یه پسر با لباس خونی و درحالی که وانیا بی هوش روی دستانش بود از دروازه عبور کرد و ایستاد خیره شده بود به ما ولی من تموم حواسم به اون دختر بی جونی بود که روی دستانش افتاده بود.
اصلا نمی‌تونستم از شدت شوکی که بهم وارد شده بود تکون بخورم تا به خودم بیام اون پسر خم شد و وانیا رو روی زمین سرد گذاشت و یک دفعه ناپدید شد.
نفهمیدم کی مثل دیونه ها خودم رو بهش رسوندم ، سرش رو بلند کردم روی‌پام‌ گذاشتم دستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

سایه ی ماه

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
97
پسندها
285
امتیازها
1,113
  • نویسنده موضوع
  • #68
هانا با تعجب سرش رو انداخت پایین و با تأسف سرش رو تکون داد.
هانا: دیگه زنده نیست!
با این حرفش انگار یک سطل آب یخ روم خالی کردند با ذهن باز بهش خیره شده بودم ، برلا سریع نولان رو پس زد و کنار وانیا نشست انگشت دستش رو جلوی بینی ‌وانیا گذاشت یک دفعه رنگش خیلی واضح پرید.
برلا: نفس... نفس نمی‌کشه !
میترا: وانیا خواهش می‌کنم نفس بکش...چرا بیدار نمی‌شی ؟ بلند شو هر شیطونی که با ما و ویترا بکنید من دیگه سرزنش نمی‌کنم قول میدم فقط توروخدا تنهامون نذار !
درحالی که خشکم زده بود آروم آروم بهش نزدیک شدم و کنارش زانو زدم با دستم دستش رو لمس کردم از سردی بدنش یخ زدم چرا بدنش سرد بود
ویترا: احمق دستات خیلی سردن، میا توی اتاق منتظره هنوز از هیچی خبر نداره پاشو‌... پاشو‌ نذار صدای زنگولش دیونم کنه تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

سایه ی ماه

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
97
پسندها
285
امتیازها
1,113
  • نویسنده موضوع
  • #69
در حالی که اشکم رو با دستم پاک کردم هم‌زمان خطاب به میان لب زدم .
ویترا: تو دیگه چی میگی ؟ نمی‌دونم ترجمه ندارم نمی‌فهمم چی داری میگی!
با دست کوچولوش انگشت دستم رو گرفت هی می‌کشید به طرف خودش انگار می‌خواست منو جای ببره .
ویترا: چی می‌خوای ؟
بدون توجه به حرف من هی دستم رو می‌کشید کلافه بلند شدم و دیدم آروم گرفت دستم رو ول کرد و کمی به جلو پرواز کرد باز ایستاد و پشت سرش رو نگاه کرد با دست کوچولوش یکی به پیشونیش زد.
ویترا: می‌خوایی من باهات بیام؟
سرش رو تکون داد و به‌ وانیا اشاره کرد انگار هرچی بود مربوط به وانیا بود با چشم‌ های کنجکاو و قلبی داشت به شدت تند می‌زد می‌ترسیدم حرفم رو به زبونم بیارم و اشتباه کرده باشم اما دلم رو به دریا زدم.
ویترا: می‌تونیم وانیا رو نجات بدیم؟
دوباره سرش و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا