• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم BNY رمان میخکوب | مهدیه سجده نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

Mahdiye sajdeh

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
1,422
پسندها
51,067
امتیازها
60,573
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #71
[THANKS]و بی‌اختیار پوزخندی زد، سرش را پایین انداخت و دستش را دور گردنش کشید. بعد صاف به نگاه سبز رنگ ملودی گفت:
-حرف مهمی نیست ولی برای من علت پشتش مهمه! چرا متاسف بودی؟
ملودی گوشه لبش را گزید و نقس گرفته‌اش را بیرون داد:
-شاید چون فکر میکردم حق داری ازم متنفر باشی!
-چرا ازت متنفر باشم؟
ملودی لب‌هایش را داخل کشید و نبضش تندتر شد:
-چون بلایی که سر زندگیت اومد یه جورایی به بابام وصله!
دستش کنار کیفش بی‌هوا مشت شد و با صدایی ضعیف‌تر ادامه داد:
- میدونم دونستنشم کمکی بهت نمیکنه.
نگاه بنیاد به دستبند رنگی ملودی خیره ماند و سر تکان داد.
-میتونم برم؟
با لبخند کمرنگی که پر از زمزمه‎‌ی تئوری بافی بود، به ملودی نگاه کرد و برایش دست تکان داد. در ساختمان که بسته شد، پشت رل نشست و تمام مغزش پر شد از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mahdiye sajdeh

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
1,422
پسندها
51,067
امتیازها
60,573
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #72
[THANKS]پوزخند دومش تلخ و مزخرف‌تر روی صورتش نشست. ریش مرتبش را دست کشید و کلیدی که آخرین بار لیلا به زور به دسته کلیدش وصل کرده بود را از جیبش بیرون کشید. با دیدن آویز هلو کیتی صورتی و ریز به کلید تک، پوزخند از روی صورتش پاک شد و پلک‌های خسته و پر دردش را روی هم فشرد. حرف لیلا مثل مته به مغزش هجوم برد «جانا کیتی که عاشقشه را به کلیدت آویزون کرده تا هر وقت دلش باباش رو خواست یه بهونه داشته باشه برای کشوندت پیش خودش! انقدر این بچه رو نادیده نگیر بنیاد!» انگشتش روی عروسک ریز ماند و لبش را بین ردیف دندان‌هایش فشرد. انگار تمام مغزش شبیه یک گره کور بود. ملودی درست می‌گفت، او هنوز هم تو همان بیست سال پیش مانده بود؛ شاید هم داخل همان سردخانه بعد از دیدن جسد پدرش، غرق شد.
پله‌های سنگی را بالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mahdiye sajdeh

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
1,422
پسندها
51,067
امتیازها
60,573
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #73
[THANKS]با تکان خوردن جانا، از گوشه تخت بلند شد و پیشانی نرم و سفید دخترش را آهسته بوسید. تخت را دور زد و سمت لیلا خم شد. گونه‌ش را بوسید که زمزمه‌ی «دوست دارم» اویی که غرق خواب بود، لبخند عمیقی روی صورتش نشاند. لیلا عادت داشت همیشه قبل از خواب؛ وقتی تو آغوش بنیاد حل میشد؛ درست قبل از خواب عمیق، کنار گوش بنیاد «دوست دارم» را نجوا کند؛ انگار هنوز این عادت از سرش نیوفتاده بود یا رایحه‌ی سرد و تلخ بنیاد را شناخته بود.
بنیاد گوشه لبش را گزید و «دوست دارم منم» را آهسته زمزمه کرد. از تخت فاصله گرفت و قبل از بیرون رفتن از اتاق، دوباره به هردویشان نگاه کرد و نفس گرفته‌اش را بیرون داد و در ورودی را آهسته بست و قفل کرد.
پشت رل نشست و نیم نگاهی به ساختمان انداخت، استارت زد که موبایلش ویبره رفت، با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mahdiye sajdeh

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
1,422
پسندها
51,067
امتیازها
60,573
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #74
[THANKS]حتی نفهمید با آن سرعت سرسام اور و استرسی که نفسش را تنگ کرده بود، چه طور به اداره رسید. ماشین را داخل پارکینگ پارک کرد و پله‌ها را دوتا یکی بالا رفت. وارد سالن بزرگ شد که تیم بررسی از پشت میزهایشان بلند شدند و طرز نگاهشان به بنیاد فهماند، تمام تحقیقات به زیر صفر رفته است!
عصبی در اتاق بررسی اسناد و مدارک را باز کرد که نگاهش به تصویر روی پرده پروژکتور رسید و ثانیه‌ای دستش روی دستگیره در خشک شد. عارف پشت به او در حال بررسی مدارک بود و زونکن داخل دستش را ورق می‌زد و سرگرد دیگری کنارش ایستاده و به عکس روی پرده نگاه میکرد.
نگاه گنگ بنیاد خیره به تصویر بزرگ روی دیوار ماند و حس سنگین و کهنه‌ای نبضش را کنار شقیقه راستش تند و بی ریتم کرد. دستش از روی دستگیره کنده شد و قدمی جلو آمد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mahdiye sajdeh

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
1,422
پسندها
51,067
امتیازها
60,573
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #75
[THANKS]و صدای تق خوردن کفش‌های سرگردی که نگاهش روی بنیاد مانده و لبخند کمرنگی گوشه لبش جا خوش کرده بود، در گوش بنیاد زنگ زد. شکری با چند قدم کوتاه مقابل بنیاد ایستاد و کلاسور کوچک داخل دستش را سمت بنیاد گرفت و عکس‌های دیگر از زاویه‌های مختلف مثل استخوانی لای زخم، مغز بنیاد را سوزاند:
-بله به حوزه شما ربط نداره چون این عکس به بخش ما مربوطه جناب سرگرد.
و نگاه خشک شده بنیاد بالا آمد تا در چشم‌های پر از زمزمه‌ی کهنه‌ای حل شود. این لبخند و این نگاه را بیست سال پیش دیده بود و ده سال پیش وقتی برای استخدام شدن در واحد جرایم خشونت آمیز جنایی مجبور شد به دادگاه صوری برود تا توضیحات پرونده ناتمام پدرش را دوباره تکرار کند. سایه‌ای تیره از گذشته نحسش که می‌توانست از حق پایمال پدرش دفاع کند اما نکرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا