- تاریخ ثبتنام
- 28/4/21
- ارسالیها
- 1,422
- پسندها
- 51,067
- امتیازها
- 60,573
- سن
- 30
- نویسنده موضوع
- #71
[THANKS]و بیاختیار پوزخندی زد، سرش را پایین انداخت و دستش را دور گردنش کشید. بعد صاف به نگاه سبز رنگ ملودی گفت:
-حرف مهمی نیست ولی برای من علت پشتش مهمه! چرا متاسف بودی؟
ملودی گوشه لبش را گزید و نقس گرفتهاش را بیرون داد:
-شاید چون فکر میکردم حق داری ازم متنفر باشی!
-چرا ازت متنفر باشم؟
ملودی لبهایش را داخل کشید و نبضش تندتر شد:
-چون بلایی که سر زندگیت اومد یه جورایی به بابام وصله!
دستش کنار کیفش بیهوا مشت شد و با صدایی ضعیفتر ادامه داد:
- میدونم دونستنشم کمکی بهت نمیکنه.
نگاه بنیاد به دستبند رنگی ملودی خیره ماند و سر تکان داد.
-میتونم برم؟
با لبخند کمرنگی که پر از زمزمهی تئوری بافی بود، به ملودی نگاه کرد و برایش دست تکان داد. در ساختمان که بسته شد، پشت رل نشست و تمام مغزش پر شد از...
-حرف مهمی نیست ولی برای من علت پشتش مهمه! چرا متاسف بودی؟
ملودی گوشه لبش را گزید و نقس گرفتهاش را بیرون داد:
-شاید چون فکر میکردم حق داری ازم متنفر باشی!
-چرا ازت متنفر باشم؟
ملودی لبهایش را داخل کشید و نبضش تندتر شد:
-چون بلایی که سر زندگیت اومد یه جورایی به بابام وصله!
دستش کنار کیفش بیهوا مشت شد و با صدایی ضعیفتر ادامه داد:
- میدونم دونستنشم کمکی بهت نمیکنه.
نگاه بنیاد به دستبند رنگی ملودی خیره ماند و سر تکان داد.
-میتونم برم؟
با لبخند کمرنگی که پر از زمزمهی تئوری بافی بود، به ملودی نگاه کرد و برایش دست تکان داد. در ساختمان که بسته شد، پشت رل نشست و تمام مغزش پر شد از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش