• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم BNY رمان میخکوب | مهدیه سجده نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

Mahdiye sajdeh

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
1,422
پسندها
51,067
امتیازها
60,573
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
میخکوب
نام نویسنده:
مهدیه سجده
ژانر رمان:
اجتماعی، معمایی، عاشقانه، جنایی
کد رمان : 5700
ناظر: @Till
سطح: ویژه، رتبه دوم معمایی-جنایی، رتبه دوم BNY


خلاصه:
«تکرار مداوم دروغ، باعث فراموش کردن حقیقت شد. تکراری زجر آور که ریخته شدن خون را از یادش برد، آینه‌ای روبه‌روی نگاهش گذاشتن تا قسمت تاریک ذهنش را دیگر نبیند؛ اما دقیقا داخل همان قسمت تاریکِ ذهن کودکانه‌اش، کسی داشت کم کم رشد می‌کرد. کسی که نقطه مقابل دروغ بود؛ کسی که می‌خواست با ریختن خون از آینه رد شود!»
شهداد پس از افشاگریِ بزرگی، از کار خبرنگاری به تعلیق درآمده و با حکم کبیرخان، دست از کارهای خطرناک کشید؛ اما گذشته‌ای که بچگی‌اش را بازیچه خودش کرد بود، سیاه‌تر از قبل بازگشت.

زندگی چهاربچه که بیست سال پیش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

asalezazi

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/9/17
ارسالی‌ها
176
پسندها
1,862
امتیازها
11,633
سن
25
  • #2
IMG_20250501_184704_079 (2) (1).jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mahdiye sajdeh

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
1,422
پسندها
51,067
امتیازها
60,573
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #3

مقدمه:
همه‌چیز روزی تمام شد که خیال می‌کردم هیچ راه برگشتی برایم نمانده. روزی که تنها روبه‌روی بستنی‌فروشی ایستاده بودم و خیره به راه رفته ماندم؛ اما در حقیقت همه‌چیز از قبل‌تر از آن روز تمام شده بود.
از زمانی که مردی سعی کرد جانم را نجات دهد و مرد دیگری که تلاش می‌کرد من را با دستانش خفه کند؛ اما در میان آن خفگی و مرگ، تقلا کردنِ زیادی باعث شد همه‌چیز از ذهنم پاک شود...همین فراموشی من را به سمت زندگی جدید هول داد....ولی سایه‌ی مرگ هم پا پس می‌کشید؟



سخن نویسنده:
سلام دوباره به شما دوستای عزیزم، حقیقتا دو به شک بودم برای زدن تاپیک جدید...اما یه جورایی رمان انلاین انگار بدون شما عزیزانی که طی شیش سال نم نم تو سایت باهاتون آشنا شدم لطفی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mahdiye sajdeh

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
1,422
پسندها
51,067
امتیازها
60,573
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #4
به نام نامی او

شروع رمان: بیست و هشتم مهرماه

سلام دوباره من از یه شروع جدید به شما.
امیدوارم این رمان هم به دلتون بشینه و همراهیتون رو با خودم داشته باشم.


چنان چشمانش
به چشمانِ من شباهت داشت
که ما در آینه یکدیگر را
گم می‌کردیم ..
#احمدرضا_احمدی
-----------------------------------------------------------------------------

بند مشکی دوربین عکاسی را محکم‌تر بین انگشتان پهنش نگه داشت و موبایلش را داخل دست خیس از عرقش گرفت. خورشید اواسط مرداد داشت پوسته گردنش را از بیخ می‌سوزاند و عرق از لابه‌لای موهای سیاه رنگش روی پیشانی‌اش ریخت و تا ته ریش مرتبش راه باز کرد.
با صدایی از پشت سرش، گردن چرخاند و مردی هیکلی را دید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mahdiye sajdeh

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
1,422
پسندها
51,067
امتیازها
60,573
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #5
شب جلو رفتیو
فردا به عقب برگشتیو
تو هر بار رسیدی پس گوشت گفتم
عشق مو بافته ی من چه عجب برگشتی
سلام بعد یه غیبت طولانی حسابی شلوغ شده بودم. خب اسم رمان تو یه تغییر اساسی تغییر کرد. در مورد رمان هم باید بگم احتمالا اولش یکم گیج بشید اما به مرور داستان براتون جا میوفته.
دوستون دارم:)

[THANKS]نگاه دخترک خیره به قیافه رنگ پریده او دوخته شد و تا خواست واکنشی نشان دهد، او سمت عقب چرخید و مقابل نگاه بهت زده دخترک دوید. وقتش تمام شده بود. موتورسوار و پرشیا سیاه با سبز شدن چراغ، با سرعت از جهت مخالف سمتش آمدند و همه چیز ته ذهنش رنگ باخت. گاهی نقشه‌هایش برای عملی کردن زیادی ریسک داشتند و او هم دیوانه‌ی ریسک‌های خطرناک بود.
سمت مردی که چند متر با او فاصله داشت و پرشیایی که کنار خیابان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mahdiye sajdeh

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
1,422
پسندها
51,067
امتیازها
60,573
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #6
غم اگر به کوه گویم، بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی، نتوان کشید باری
#هوشنگ‌ابتهاج
سلام خوبین؟ خب باید بگم خلاصه رمان خیلی ناقصه و چون من از خلاصه نوشتن بدم میاد و نمیخوام اسپویل کنم باید بگم معمایی جنایی این رمان رو با تمام تلاشم سعی کردم متفاوت درست کنم و امیدوارم دوسش داشته باشین. من نتونستم رمان رو مثل قبلیا تبلیغ کنم ولی اگر شما دوسش دارید به بقیه معرفیش کنید.
دوستون دارم:)


[THANKS]لبخندی روی صورت ملودی نشست و لپش چال شد:
- امان از دل عاشقت خانم خانما....پس بازم مخالفت خانوادت؟
با «اهوم» ضعیف دوست صمیمی‌اش فهمید، مخالفت خانواده و به خصوص پدر گلاره برای ازدواج همچنان تا زمان عقد محضری ادامه خواهد داشت، دلش به حال دوستش می‌سوخت که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mahdiye sajdeh

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
1,422
پسندها
51,067
امتیازها
60,573
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #7
زنده ام...
نه از جانی که مانده...
از استخوان های لجبازی
که روی هم ایستاده اند...
سلام سلام خوبین؟
خیلی حرفی برای گفتن ندارم فقط اگر نظری دارید برام بنویسید.
دوستون دارم:)

[THANKS]
صدای بوس محکم گلاره در گوشش پیچید و بوسه کوچکی برای او از پشت خط فرستاد و با گفتن «کلاسم شروع شده» خداحافظی کرد. طبق عادت دست‌هایش را مثل آغوش امنی برای هنرجوهای کوچکش باز کرد و لبخند پررنگی روی صورتش نشاند:
- بدویین ببینم جوجه رنگیا.
و بچه‌های تو رده سنی چهار الی هشت سال یکی‌یکی در آغوشش رفتند و ملودی نفس عمیقی کشید.
بعد از اینکه جو کلاس آرام شد، بوم مربعی را روی سه‌پایه قرار داد و رو به بچه‌ها ایستاد:
- امروز قراره با گواش و آبرنگ کار کنیم. می‌خوام همه چشماتون رو برای ده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mahdiye sajdeh

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
1,422
پسندها
51,067
امتیازها
60,573
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #8
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می‌شد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می‌شد... وقتی غروب می‌شد...
کاش آن غروب‌ها را از یاد برده بودم
#محمد_علی‌_بهمنی
سلام خوبین؟ حدس میزنید داستاتن در مورد چیه؟ نظرتون در مورد شخصیت ملودی چیه؟خیلی این رمان رو مثل قبلیا تحویل نگرفتینا!

[THANKS]کلاس که تمام شد، همه بوم‌های مربعی کوچک را از روی پایه‌ها برداشت و یکی یکی نگاهشان کرد. به دنیای رنگی بچه‌ها خیره شد تا اینکه چشمش به بوم خودش رسید و رنگ قرمز و صورتی که دیگر برایش تلخ شده بودند، بوم خودش را پشت همه بوم‌ها گذاشت تا دیگر چشمش به آن رنگ قرمز و صورتی نرسد. افتادن چوب پشمک از دستش و گریه‌ی بیوقفه خودش تنها بهانه بود!.
با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mahdiye sajdeh

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
1,422
پسندها
51,067
امتیازها
60,573
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #9
می‌بینی؟
طوری در رنج کشیدن ماهر شده‌ای،
که گاهی خودت هم زخم‌هایت ر ا از یاد میبری...
#حمیدسلیمی
سلا خوبین؟ شبتون بخیر...
خوب رمان رو تحویل نگرفتینا :grinning-face-with-smiling-eyes:
واقعا همراهی نمیکنید؟ به این روال ادامه بدید کم کم پشیمون میشم از زدن تاپیک جدید...



[THANKS]
نگاهش به عکس‌های پدرش رسید و متن بد خط روی پاکت را خواند. « خواهش میکنم به این شماره زنگ بزن من به این عکسا نیاز دارم!» عصبی پوفی کشید. گوشه نگاهش به چهره سالار رسید و نگاهی که برایش پر از خاطرات تلخ بود، نگاه پدرش را هیچ وقت مثل تعریف‌های حاذق از سالار لمس نکرده بود، سالار همیشه برای او فقط اسم پدر را داشت!
با تقه‌ای به در سریع هارد و رم را داخل پاکت گذاشت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mahdiye sajdeh

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
1,422
پسندها
51,067
امتیازها
60,573
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #10
بی‌صدا فرو می‌ریزم
زیر حجمی از سکوت‌
یک بار دست‌کم
مرا به نام کوچکم
صدا بزن.
#عمران‌صلاحی
اگر رمان رو میخونید میشه نظر بدید؟


[THANKS]روزبه نگاهش را تنگ کرد:
- کم زر بزن ببینم چه خاکی به گلت بگیرم...من میبرمش پیش رفیقم دیگه هرچی شد! حالا جز اون هارد هیچی نداری؟ شاید همین الانم اون مردک زنگ زده باشه دفتر جلوی کاری که استارت نزدیم رو گرفته باشه ها؟!
ابروهای سیاه شهداد درهم رفت و دست مشت شده‌اش را کنارش روی تخت کوبید. تمام ذهنش به همان لحظه‌ای رسید که بعد از سال‌ها آن زن را از پشت پنجره‌های قدی دیده بود. تغییری نکرده بود مثل همان آدم سال‌های خیلی دور بود!
- هیچ غلطی نیمتونه بکنه هنوز اگر یکم وجود داشته باشه دوباره علیه کبیرخان بلند نمیشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا