- تاریخ ثبتنام
- 1/7/25
- ارسالیها
- 52
- پسندها
- 219
- امتیازها
- 1,023
آن وقت، هر روز، هر ساعت، هر ثانیه، با چشمانِ لاوین روبهرو میشود. چشمانی که همیشه، از ته، میپرسند: «چرا؟ چرا من؟ چرا این گونه؟» و آصف، هرگز جوابی برای آن سوال ندارد، جز یک جوابِ ساده و بیمار:
«چون تو، تنها چیزی هستی که هنوز میتواند مرا به خودم یادآوری کند.»
دست راست را از فرمان برداشت. به موهایش کشید. انگشتان، در تودهی انبوه و جوگندمی فرو رفتند.
به آینه نگاه کرد. چشمانش، در آینه، گود بود. گیسوانِ ژولیده، بر پیشانی ریخته بودند و سایهای بر نگاهش انداخته بودند.
نگاهی که نه امید در آن بود، نه یأس. فقط خالی. خالیِ مطلق. چون چاهی که هر چه در آن میاندازی، صدا برنمیگرداند.
بخارِ نفسش، باز از لایِ لبها بیرون زد. زیرِ نورِ چراغ، لحظهای درخشید و ناپدید شد. آصف به آن خیره ماند. به آن جانِ...
«چون تو، تنها چیزی هستی که هنوز میتواند مرا به خودم یادآوری کند.»
دست راست را از فرمان برداشت. به موهایش کشید. انگشتان، در تودهی انبوه و جوگندمی فرو رفتند.
به آینه نگاه کرد. چشمانش، در آینه، گود بود. گیسوانِ ژولیده، بر پیشانی ریخته بودند و سایهای بر نگاهش انداخته بودند.
نگاهی که نه امید در آن بود، نه یأس. فقط خالی. خالیِ مطلق. چون چاهی که هر چه در آن میاندازی، صدا برنمیگرداند.
بخارِ نفسش، باز از لایِ لبها بیرون زد. زیرِ نورِ چراغ، لحظهای درخشید و ناپدید شد. آصف به آن خیره ماند. به آن جانِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش