- تاریخ ثبتنام
- 31/7/24
- ارسالیها
- 856
- پسندها
- 2,561
- امتیازها
- 15,073
- سن
- 18
آن موقع عاشق سبحان نبودم و بسیار فراوان مغرور بازی در میآوردم و مدام آن را با حرفهایم ناامید و به ستوه میآوردم. او در اَزَل هم به خودش میقبولاند که مهندس یک شرکت کاشیکاری خواهد شد و این من بودم که به او میگفتم:
- تو هیچوقت با این درس خوندنهای شاهانهات به هیچ جایی نمیرسی.
خب آن موقع درسهایش بسیار فراوان ضعیف بود که هرچه او میگفت، دیگران به او میگفتند که تو با این نمرات هفت و هشتت، میخوای مهندس کاشیکاری یک شرکت بشی؟
ولی هماکنون در آن نجاح و فردی معروف گشته است. او به من میگفت که خودش تصمیم گرفته به طور جازِم درس بخواند تا به آن هدفی که در سر دارد، پیروز گردد.
همانطور ایستاده بودم که با طعنهای که مهشید بر من زد به خود آمدم.
- خانم مربی، آیا توی این دنیا...
- تو هیچوقت با این درس خوندنهای شاهانهات به هیچ جایی نمیرسی.
خب آن موقع درسهایش بسیار فراوان ضعیف بود که هرچه او میگفت، دیگران به او میگفتند که تو با این نمرات هفت و هشتت، میخوای مهندس کاشیکاری یک شرکت بشی؟
ولی هماکنون در آن نجاح و فردی معروف گشته است. او به من میگفت که خودش تصمیم گرفته به طور جازِم درس بخواند تا به آن هدفی که در سر دارد، پیروز گردد.
همانطور ایستاده بودم که با طعنهای که مهشید بر من زد به خود آمدم.
- خانم مربی، آیا توی این دنیا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.