• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان در ریسمان اقیانوس | سیده نرگس مرادی خانقاه کاربر انجمن یک رمان

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #21
آن موقع عاشق سبحان نبودم و بسیار فراوان مغرور بازی در می‌آوردم و مدام آن را با حرف‌هایم ناامید و به ستوه می‌آوردم. او در اَزَل هم به خودش می‌قبولاند که مهندس یک شرکت کاشی‌کاری خواهد شد و این من بودم که به او می‌گفتم:
- تو هیچ‌وقت با این درس خوندن‌های شاهانه‌ات به هیچ‌ جایی نمی‌رسی.
خب آن موقع درس‌هایش بسیار فراوان ضعیف بود که هرچه او می‌گفت، دیگران به او می‌گفتند که تو با این نمرات هفت و هشتت، می‌خوای مهندس کاشی‌کاری یک شرکت بشی؟
ولی هم‌اکنون در آن نجاح و فردی معروف گشته است. او به من می‌گفت که خودش تصمیم گرفته به طور جازِم درس بخواند تا به آن هدفی که در سر دارد، پیروز گردد.
همان‌طور ایستاده بودم که با طعنه‌ای که مهشید بر من زد به خود آمدم.
- خانم مربی، آیا توی این دنیا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #22
با هم‌دیگر وارد خانه شدیم و روی مبل نشستیم. عمه زری تا چشمش به من خورد نیشخندی زد و سپس رویش را از من گرداند.
نفس عمیقی کشیدم تا بلکه بر اعصاب خود مسلط شوم.
حیف که عمه‌ام بود! حیف!
با صدای یالا گفتن عاقد، نگاه عصبی‌ام را از عمه می‌گیرم و به پیرمردی مسن چشم می‌دوزم.
سوفیا باید خودش تصمیم می‌گرفت که چه راهی را انتخاب نماید؟! آیا می‌توانست چنین راهی را مورد خطا و آزمایش خداوند برود؟
سوفیا را نگاه کردم چهره‌اش مغموم و ماتم‌زده بود. همانا از روی مبل برخاست و خطاب به عاقد گفت:
- جناب! آیا شما حاضرید به فردی که اصلاً راضی به ازدواج یک همکار و یک دوست نیست، خطبه رو بخونید؟
این لحنش را به طور قاطعانه گفته بود و همه در حیران و بهت بودن به غیر از من!
عاقد تک سرفه‌ای کرد و گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #23
سپس لبخندی زد و کیف خود را از روی همان مبلی که در کرانه‌ی سبحان نشسته بود برداشت و با سرعت فراوان از خانه‌ی منحوس عمه خارج گشت.
عمه زری نفسی عمیق و عصبی کشید و با خشمی که تازه به آن سرایت کرده بود، به طرف من آمد و خطاب به من گفت:
- هیما! تو از اول به سوفیا کمک کرده بودی، درسته؟
آن‌که من به سوفیا کمکی رسانیده بودم، شکی مورد عنایت نبود؛ اما باید به او کمک می‌کردم تا بلکه همانند من مورد اشتباه واقع نگردد.
نفس عمیقی سر دادم و سرم را پایین افکندم.
- درست فهمیدید! خودم به شخصه به اون کمک کردم؛ چون به هیچ‌وجه راضی به این ازدواج نحس و شوم نمی‌شد. می‌گفت شما اونو به همراه آقا سبحان ایجاب به ازدواج کردین که من بازهم بهش کمک کردم.
به طور قاطعانه سرم را بالا آوردم و به چشم‌های قهوه‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #24
با چهره‌ای که از آن حیران می‌بارید، به قد و قامتش خیره شدم.
یعنی آن‌که عمه می‌دانست که من عاشق سبحان هستم و او داشت با این حرف و کنایه‌هایش از من انتقام می‌گرفت.
دستانم مشت گردید و لب‌هایم را با دندان جلویم گاز گرفتم. این زن، هنگامی که در کودکی به سر می‌بردم، پنهانی که کسی نفهمد مرا ویشگون می‌گرفت و یا محکم بر سرم می‌زد و من بلند گریه می‌کردم، به کل خانواده می‌گفت که سرش به دیوار خورده و برای همان گریه سر می‌دهد.
از گذشته‌ی دردناکم بیرون می‌آیم و چشم‌هایم را با استوار می‌بندم. عمه مرا فراوان آزار می‌داد؛ حتی مواقعی که می‌خواستم به خانه‌شان بروم، مرا با سیخ کباب به نشیمن‌گاهم می‌زد.
خوشبختی، این نیست که فقط بخوری و بخوابی. خوشبختی این است که باید در آن آرامش و با لذت فراوان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #25
و سپس از سرای عمه بیرون آمدم و پاهایم را روی اولین پله که خواستم بگذارم، مهشید و ماندانا خودشان را بر من رساندند که ماندانا گفت:
- کجا داری میری هیما؟
لبخند تلخی در لبانم شکل می‌گیرد. به سمت او برمی‌گردم و می‌گویم:
- میرم خونه‌مون تا بلکه آرامشی در اون‌جا داشته باشم؛ حتی خستم و دیگه نمی‌کشم!
مهشید خندید و مشتی حواله‌ی بازویم کرد.
- صبر کن منم بیام!
دستم را بالا آوردم و گفتم:
- نمی‌خواد؟ خودم باید یکمی استراحت کنم چه فردا با کلی بچه قراره سر و کله بزنم!
مهشید لبخندی زد.
- باشه، من که نمی‌تونم در برابر توی زورگو مقاومت کنم؛ پس برو!
خنده‌ی شیرینی تحویلش دادم و سپس از هر دو خداحافظی نمودم و سوار ماشین ۲۰۶ سفیدمانند خود شدم.
***
دست شایان را گرفتم و لبخندی به بچه‌های بی‌سرپرست و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #26
سری تأسف تکان داد.
- عشق باهات چی‌کار کرده بدبخت؟!
دستم را بر روی میز کارم کوبیدم و سپس همانند شیر، غرش‌کنان گفتم:
- به تو ربطی نداره! اون دختر هرچیزی که هست از تو و دخترت بهتره!
لبخندی از جنس دلسوزی زد و گفت:
- باشه؛ اما دختر من که پولدارترین مد و لباس جهانه! اون چیه که یک پاپاسی هم نمی‌ارزه که تو بخوای براش بمیری!
قلبم از این حرف کثیفش کدر می‌گردد. او داشت دخترش را با هیما مقایسه می‌کرد. طعم فقر را من چشیده بودم و حسرت پول و ثروت را من کشیده بودم؛ اما نباید به فردی که در خانواده‌ای و معمولی مهتر گشته است، توهین نماید.
کسی‌که شاید پول داشته باشد؛ اما در فقر و گدایی به سر ببرد و روزی خود را با حلال در بیاورد او آن کار را کرده است و بهترین فرد در جهان است.
پدر هیما در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #27
تک سرفه‌ای کردم و گفتم:
- سلام فرهاد، خواستم بگم که به نرجس‌بانو بگی که شام امشب رو کوفته درست بکنه! دلم خیلی هوس کوفته‌هاشو کرده!
فرهاد، از پشت تلفن خنده‌ای کرد و نیز گفت:
- از دست تو آرمان، باشه بهش میگم! چرا خودت بهش نمی‌گی؟
پوفی کشیدم و گفتم:
- من کارهای شرکت ریخته روی سرم، اگرچه یه تنبلم، ولی تو بهش بگو! تو پسرشی دیگه و به حرفت گوش میده!
یک‌بار دیگر خنده‌ای کرد و گفت:
- باشه بهش میگم! کار مهم‌تری از این با من نداشتی جناب مهندس یا جناب آقای مدلینگ کشور؟
این‌بار خندیدم.
- چرا، اما بیام خونه بهت میگم!
اوفی به کرد و گفت:
- آرمان، من از این حرفایی که میگی بیام خونه بهت میگم، اصلاً خوشم نمیاد! یاللّٰه سریع بهم بگو چه کارم داری؟
سپس با لحن موذی گفت:
- نکنه به آرزوت رسیدی کلک؟
چشم‌هایم را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #28
با صدایش به خود می‌آیم.
- آرمان، میگم که اگر هیماخانم رو گرفتی، حتماً برای منم آستین بالا بزن داداش!
ناگهان پقی زیر خنده زدم.
- اونو که نرجس‌بانو باید بکنه، نه من!
فرهاد گفت:
- چی میگی برای من خودت؟ من از تو خواستم مادر!
بین خنده گفتم:
- حالا ببینم چی میشه؟!
صدایش را نازک نمود و گفت:
- خب مادر، یکی کنارم نشسته که مدام داره بهم دستور میده! اِ وا خاک به سرم!
خنده‌ام شدید گشت.
- کی کنارت نشسته مادر؟
صدای نرجس‌بانو که داشت موعظه و نصیحت می‌کرد، در گوش‌هایم به طنین انداخت.
- چی‌کار می‌خوای بکنی ورپریده؟ من میگم زود باش مهمون داریم، هی تو با اون گوشی نمی‌دونم چی‌کار می‌کنی؟!
فرهاد برای مخفی نمودن حرفی که چند دقیقه پیش برایم زده بود، تک‌سرفه‌ای کرد و گفت:
- نه مامانی! گفتم آرمان برام یه زن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #29
خواست ادامه‌ی حرفش را بزند که نگذاشتم و با لبخند گفتم:
- لازم نیست این پول رو به من بدین!
با تعجب سرش را بالا آورد.
- راست میگی پسرم؟
با همان لبخند گفتم:
- من این پول رو نمی‌خوام، اما به جاش دخترتون هیماخانم طبق قراردادمون باید با هم ازدواج کنیم، یادتون که نرفته؟
چند لحظه در چشم‌هایم خیره ماند و گفت:
- دخترم راضی به ازدواج با تو نیست پسرم! چی‌کار کنم؟
نفس عصبی سر دادم. چرا چنین کابوسی باید بر من گنجانده گردد که هیما مرا نمی‌خواهد. او در کل مرا ندیده است که بخواهد مرا هم ببیند و نیز مرا بخواهد.
- البته اجباری برای ندادن پولم نیست! یا پول یا دخترتون؟ هرچند می‌دونم که شما پول کافی برای شرکت‌تون ندارین که بدین! پس به جاش دخترتون رو انتخاب می‌کنین و می‌گین که دخترم راضی به ازدواج، اون‌هم با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • #30
بغض در گلویم رخنه می‌کند. دلتنگ آغوش او بودم و حالا دارم او را با چشم‌های خود، او را می‌نگرم. قلب اندوهناکم حاکی از آن دختر بود که داشت به پدرش یاری می‌رساند و چیزهایی می‌گفت.
در پنجره را گشودم و حرفش را شنیدم:
- بابا؟ بابا، حالت خوبه؟
نادر دستش را بالا آورد و گفت:
- حالم خوبه دخترم، فقط هیما، خواهش می‌کنم من رو اذیت نکن دخترم! منظورمو می‌فهمی؟
هیما، چند لحظه به او چشم دوخت و با چهره‌ی شوریده‌حال، گفت:
- باشه، بگو بیاد!
بغض در گلویش، مانع صحبت آن گردید.
- اما من سعی کردم که دختر خوبی براتون باشم بابا!
سپس دست‌های فرتوت نادر را گرفت و آن را از روی زمین بلند نمود. منظورش از این حرفش چه بود که خودم نمی‌پنداشتم؟!
نادر، بیماری قلبی داشت که تازه آن را عمل کرده‌ بود و بهتر گردیده‌ بود.
با صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
عقب
بالا