خلاصه:
او فوقالعاده است!
در هنگامهی پستی و بلندای زندگی جوانیاش، او به جبران عشقی که بر دلش جوانه نمیزند، به سودای قدرتی پوشالین میرود.
و قدرت، قرار است همیشه دست و پاگیر باشد، حتی آن زمان که او در منجلاب گرگانی درنده، دست یاری به سوی روباه نقاشیهایش میکشاند.
او فریب میدهد، بیرحم میشود، دوست میدارد و در نقشِ نقاشِ نقشها، او پرده میاندازد از نقش قلممویش بر رازهایی که مُهرشان در لابهلای الماسهاست و بر مِهرهایی که گم میشوند لای گلولههای روباه و گرگصفتان.
او شاید روزی ملکهی جهنم خود شود و شاید هم هدفش همان باشد که روزی بتواند با خود تکرار کند، آیا به راستی “او فوقالعادهاست؟”
قسمتی از رمان:
انگشتانش در میانهی راه ایستادند. برای لحظهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.