دفتر آزادنویسی دفتر آزاد نویسی آسیمه | اِنزوا؛ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع mersede
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 15
  • بازدیدها بازدیدها 879
  • کاربران تگ شده هیچ

mersede

مدیر ارشد
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,914
پسندها
38,830
امتیازها
66,872
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #1
IMG_20240512_224033_569.jpg
آسیمه | انزوا
@اِنزوا؛ عزیز بابت اشتراک محتوای دفترتان با کاربران یک‌رمان، متشکریم.
-
در این تاپیک فرد دیگری جز نویسنده، حق ارسال هیچ پستی را ندارد.
با مشاهده موارد غیراخلاقی با کلیک بر گزینه "گزارش" با ما همکاری کنید.
درصورت تمایل به ایجاد دفترآزادنویسی، از این تاپیک اقدام نمایید.
-
" تیم مدیریت کتاب | انجمن یک رمان "
 

اِنزوا؛

مدیر بازنشسته سرگرمی + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
7/7/23
ارسالی‌ها
2,132
پسندها
7,050
امتیازها
28,973
  • #2

خب، به نام آنکه یادش در دل‌هاست.
 
آخرین ویرایش

اِنزوا؛

مدیر بازنشسته سرگرمی + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
7/7/23
ارسالی‌ها
2,132
پسندها
7,050
امتیازها
28,973
  • #3

در چهار راه قدم می‌گذارم. شب است، تاریکی در آسمان به مردمان خلقت نگاه می‌افکند. نسیمی می‌وزید، آرام و غم را با خود همراه داشت. انگشت اشاره‌ام می‌سوزد، سیگار است دیگر، به انتها می‌رود، مانند زندگی.
 
آخرین ویرایش

اِنزوا؛

مدیر بازنشسته سرگرمی + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
7/7/23
ارسالی‌ها
2,132
پسندها
7,050
امتیازها
28,973
  • #4

همیشه فکر می‌کردم زندگی آنقدر که می‌گویند دشوار نیست. آن زمان‌ها من نیز زندگی می‌کردم که چنین اندیشه‌ای داشتم. اکنون روند حرکت قطار زندگی با سرعت، شتابان می‌رود و من در یکی از واگن‌های خاک‌خورده و از خاطر رفته‌ی آن بی‌تفاوتی را پیشه کرده‌ام و تنها ماندم.
 

اِنزوا؛

مدیر بازنشسته سرگرمی + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
7/7/23
ارسالی‌ها
2,132
پسندها
7,050
امتیازها
28,973
  • #5

او آمد، چشم‌هایش چشمه‌ی خون! دستانم را گرفت. با خود برد. به سرزمینی دور افتاده‌‌. آنجا شادی پیدا نبود. غم حکم‌رانی می‌کرد. سیاهی جولان می‌داد. اشک‌ها می‌تاختند. او رفت. در آن سرزمین تنها ماندم.
 

اِنزوا؛

مدیر بازنشسته سرگرمی + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
7/7/23
ارسالی‌ها
2,132
پسندها
7,050
امتیازها
28,973
  • #6

هرآنچه ما گفته‌‌ایم، از انتظار بود و دیگر هیچ. انتظار چنین است، خیره به انتها برای آغاز.
 

اِنزوا؛

مدیر بازنشسته سرگرمی + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
7/7/23
ارسالی‌ها
2,132
پسندها
7,050
امتیازها
28,973
  • #7

دگر انقدر که در گذشته، در مقابلم اهمیت واقع می‌شد، دریافت نمی‌کنم. شاید این نیز روی جدیدی از زندگی است. آخر می‌گویند زندگی همانند مرد هزار چهره، انواع و اقسام چهره‌ها دارد. من توانایی هضم این حجم از تغیرات را ندارم، کاش هرچه همانطور هست، بماند.
 

اِنزوا؛

مدیر بازنشسته سرگرمی + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
7/7/23
ارسالی‌ها
2,132
پسندها
7,050
امتیازها
28,973
  • #8

چه روزهای کثیفی! خورشید هر روز در چرک و خون طلوع می‌کند و در لجن مرداب غروب می‌کند. صبح‌ها دلم نمی‌خواهد بیدار شوم و شب‌ها نمی‌توانم درست بخوابم. روز‌هایم در دل‌‌ کسلی و شب‌هایم در خواب و بیدار می‌گذرد.
آلاسکا

 

اِنزوا؛

مدیر بازنشسته سرگرمی + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
7/7/23
ارسالی‌ها
2,132
پسندها
7,050
امتیازها
28,973
  • #9

در پایان این من است که می‌ماند، باید آزاد شوم از بند گرفتاری. می‌خواهم طعم شادی میان زبانم به رقص درآید و غوغا برپا کند. چقدر دلم تنگ آن دورانیست که دغدغه‌هایم در کم‌ترین حجم خود بودند. کاش می‌توانست به گذشته بازگشت!
 

اِنزوا؛

مدیر بازنشسته سرگرمی + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
7/7/23
ارسالی‌ها
2,132
پسندها
7,050
امتیازها
28,973
  • #10

دستانم به دنبال یک‌دیگر با قلم به رقص می‌پردازند، کاغد به استقبال کلمات می‌رود و آنها را در آغوش خود جای می‌دهد. جملات کوتاه و طویل، متولد می‌شوند و وظیفه دارند داستان من را شرح دهند، اما حیف از آنکه نه چشمانی آنها را می‌خواند و نه کسی آنها را می‌شنود و این سطرها تا هنگام انقراضشان در انتطار پدیدار شدن هستند.
 
عقب
بالا