ناخنهای بلندم پوست سفیدم را اذیت میکرد، فشار ناخنها پوستم را همچون شمشیر برش میداد. صبرم تمام شده بود، دیگر لغتی به اسم صبر در واژهنامه مغزم یافت نمیشد.
ناخنهایم را رها کردم، دیگر توانی برای فشار دادن آنها نداشتم. از روی صندلی بلند شدم و به سمت میز محضردار رفتم. محضردار با تعجب به چهره درهم و بیاحساس من نگاه کرد.
- چی شده دخترم؟ چیزی لازم داری دخترم؟
دخترم؟! چرا کسی منو بعنوان دخترش قبول نداشت؟ چرا من رو کنار گذاشتن، فقط برای یه اشتباه؟ مگه این اشتباه راه جبران نداره؟ مگه خدا نمیگه تو توبه کن، من میبخشم؟ پس چرا به من مهلت توبه نداده بودند؟
- دخترم حالت خوبه؟
- ها؟
صدایی که از ته چاه هم بالا نمیآمد، خود مرا هم متعحب کرده بود، چه برسد به محضردار! صدای نحس و شومش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.