یک داستان بدون طرح درعین حال، پرمفهوم.
راوی داستان، یعنی رئیس، طی یک تصادف با زوربا آشنا میشود. مردی عادی و تحصیلنکرده، اما توانا و بااستعداد.
پیوند این دو، رابطهای شبیه به استاد و شاگرد را رقم میزند و سیر کتاب را بهسمت فلسفه میبرد.
در بخشی از این کتاب میخوانیم:
زندگی همین است، ارباب، یعنی آدم باید خوش بگذراند. ببین در این لحظه طوری رفتار می کنم که انگار یک دقیقه ی دیگر باید بمیرم.
***
این چیست، ارباب؟ این معجزه، این پهنه ی آبی رنگ که در آن پایین ها تکان می خورد، چه نام دارد؟ دریا؟ دریا؟ و این که پیشبند سبزی از گل و گیاه بسته است، چیست؟ زمین؟ قسم می خورم که من بار اول است این ها را می بینم.
***
راه نو و طرح های نو! دست کشیده ام از این که از چیزی که دیروز گذشته است،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.