• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان روح‌نواز | آرزو توکلی نویسنده‌ی افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع A.TAVAKOLI❁
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 138
  • بازدیدها بازدیدها 5,380
  • کاربران تگ شده هیچ

A.TAVAKOLI❁

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
5,123
پسندها
98,542
امتیازها
80,684
  • نویسنده موضوع
  • #21
- اون خواهر...
توپ جلوی پایش را با حرص به سمت او پرت کرد و حرفش را برید.
- خیلی خب، دختر بابات اینجا چی می‌خواد؟ قشنگ توضیح بده ببینم چخبر شده؟
توپ را در هوا گرفت و در دستش چرخاند. هرچه به چهره‌ی خواهر زاده‌هایش نگاه می‌کرد، حس می‌کرد در تمام این مدت هرچه تلاش کرده بود تا آن‌ها را به زندگی عادی‌شان برگرداند، در این یک هفته به کل نابود شده بود و همین عصبی‌ترش می‌کرد.
- می‌خواستی چی بشه؟ یک هفته‌ست اینجا رو برای ما پادگان نظامی کرده. راس ساعت با راننده برو مدرسه و برگرد، راس ساعت درس بخون و بعدم بدون اینکه صدات در بیاد باید بخوابی. اجازه‌ی اینکه جایی بری رو هم نداری. یه هفته‌ست نذاشته ما بریم خونه‌ی مادرجون.
با چشمانی درشت شده نگاهش می‌کرد و سعی می‌کرد حرف‌های او را درک کند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

A.TAVAKOLI❁

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
5,123
پسندها
98,542
امتیازها
80,684
  • نویسنده موضوع
  • #22
چند عدد پست تقدیم نگاه‌های قشنگتون برای تبریک عید به دوست‌داشتنی‌ترین نگاه‌ها:face-holding-back-tears: منتظر نظرات زیبای‌ شما هستم:heart-suit:


چند ضربه به در زد و بعد از چند ثانیه، صدای ملایم طلا، به گوش رسید.
- بفرمایید.
دستگیره را فشرد و در با کمترین صدا روی پاشنه چرخید. صدای موزیک با ولوم پایینی در اتاق پیچیده بود، انگار با گوشی‌اش گذاشته بود. چند ثانیه بعد، صدای شاملو بود که در اتاق پیچید.
«و چشانت راز آتش است. و عشقت پیروزی آدمی‌ست
هنگامی كه به جنگ تقدیر می‌شتابد.
و آغوشت، اندك جایی برای زیستن، اندك جایی برای مردن و گریز از شهر
كه به هزار انگشت به وقاحت پاكی آسمان را متهم می‌كند.
كوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستمگری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

A.TAVAKOLI❁

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
5,123
پسندها
98,542
امتیازها
80,684
  • نویسنده موضوع
  • #23
[THANKS][/THANKS][THANKS][/thanks][THANKS]

قبل از اینکه سوء تفاهمشان قطعی شود، سریع حرفش را رد کرد.
- نه من اصلاً همچین حرفی نزدم. حتماً شما هم به عنوان خواهرشون و کسی که سرپرستیشونو قبول کرده، دوست ندارید اذیت بشید. اما من دارم می‌گم یکم باید منعطف‌تر بود نسبت بهشون. تو این یه هفته بچه‌ها انگار تو این خونه حبس بودن، حال بدشون دوباره داره برمی‌گرده. اینطور نیست؟
افکار جالبی درموردش داشت، شاید هم همه همه شبیه خودش می‌دید. این‌بار طلا بود که به سمت او خم شد. آن نگاه مصمم و سیاهش ناخواسته قسمتی از شعر شاملو را در ذهن آرش تداعی می‌کرد.
انگار نگاهش طولانی شد که ابروهای طلا بالا پرید. آرش سریع نگاه گرفت و به نقطه‌ی دیگری خیره شد. با صدای منعطف‌تری ادامه داد:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

A.TAVAKOLI❁

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
5,123
پسندها
98,542
امتیازها
80,684
  • نویسنده موضوع
  • #24
[THANKS][/THANKS][THANKS][/thanks][THANKS]

با باز شدن در و دیدن نفیسه در قاب، ابروهایش بالا پرید. فکرش را نمی‌کرد به این سرعت خودش را برساند اما با توجه به آخرین قسمت تماسش، باید حدسش را می‌زد که به زودی سر و کله‌اش پیدا شود.
- مزاحم شدم؟
سرش را به چپ و راست تکان داد و از جا بلند شد. نگاه آرش همراه با قدِ بلند او، امتداد پیدا کرد.
- فکر کنم صحبتی نمونده باشه، اینطور نیست؟
باید می‌رفت، اگر بیشتر از این اینجا می‌ماند، تضمین نمی‌کرد که می‌توانست خودش را کنترل کند‌. خونسرد بودن طلا خونش را به جوش می‌آورد‌. از جا بلند شد و به او پشت کرد، بدون اینکه نگاهی به زنی که تازه وارد اتاق شده بود بیندازد، خواست از اتاق خارج شود اما در آخرین لحظه، دوباره به عقب چرخید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

A.TAVAKOLI❁

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
5,123
پسندها
98,542
امتیازها
80,684
  • نویسنده موضوع
  • #25
[THANKS][/THANKS][THANKS][/thanks][THANKS]

حس تلخی داشت. انگار مزه‌ی گسی ته دهانش نشسته بود، از هم‌صحبتی با این دختر که هیچ ردی از ملایمت در او نمی‌توانست پیدا کند. آرام و با متانت، به قول آن زن ناشناس، تخریبش کرده بود.
- اعصاب تو رو هم بهم ریخت نه؟
با صدای علیرضا کف دستش را کلافه روی صورتش کشید و سعی کرد لبخند بزند. به عقب چرخید و نگاهش کرد.
-‌ نه صحبت کردیم اتفاق خاصی نیفتاد، همین روزا مادرجونو میارم پیشتون.
پوسته‌ی لبش را کند و با حرص خندید.
- نگو اتفاق خاصی نیفتاد، بگو با تو هم با همون رفتار وحشتناکش که حس هیچ بودن به آدم می‌ده رفتار کرد. انگار وقتی صحبت می‌کنی وجود نداری، فقط چیزی که خودش دلش می‌خوادو می‌شنوه. مثلاً ممکنه صدای عقربه‌ی ساعت از حرفایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

A.TAVAKOLI❁

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
5,123
پسندها
98,542
امتیازها
80,684
  • نویسنده موضوع
  • #26
[THANKS][/THANKS][THANKS][/thanks][THANKS]

عسلی‌های روشنش را به چشمان او دوخت و با جدیتی که کمتر مواقعی دیده می‌شد، جواب داد:
- اونی که می‌گی، خواهرته. چه بخوای چه نخوای. و منم از کسی نمی‌ترسم، این فقط احترامیه که براش قائل می‌شم،‌ و اگه متقابلاً بهم احترام نذاره دیگه ادامه نمی‌دم.
تُن صدایش که دستخوش بلوغ شده و بم شده بود، داشت رفته رفته بلندتر می‌شد.
- اون خواهر من نیست. رفتارای سردش تو این یه هفته منو خفه کرده، نه فقط من، هممون. و الانم تو رو! باشه گیریم خواهرمه، ولی ناتنیه، اما تو دایی منی، تنی! نمی‌خوام اینجا باشم، نمی‌خوایم... چرا باید بهش احترام بذاری؟
شانه‌ی علیرضا را فشرد و با گذاشتن دستش پشت کمرش، او را وادار به حرکت کرد.
- بابات براش احترام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

A.TAVAKOLI❁

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
5,123
پسندها
98,542
امتیازها
80,684
  • نویسنده موضوع
  • #27
[THANKS][/THANKS][THANKS]
تقدیم به تو که انقدر قشنگ جلد می‌زنی :face-holding-back-tears: @HAFI
جلد روح‌نواز رو دیدید؟:new-moon-face:[/thanks]
[THANKS]

در سالن را باز کرد و دوباره وارد شد. قدم‌هایش را بی‌هدف به سمت اتاق‌ها برداشت. اتاقی که همین چند دقیقه پیش از آن فرار کرده بود. خانه داشت در سکوت خفه می‌شد. نزدیک اتاق کار مجید خان شد، در نیمه باز بود و صدای ضعیف موسیقی «سمفونی شماره نه» به گوش می‌رسید.
می‌خواست در بزند و وارد شود، اما حتی نمی‌دانست باید چه بگوید. دست خودش نبود که‌ نگاهش از همان باریکه‌ی در، روی طلا نشست. لپ‌تاپ پدرش جلویش باز بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

A.TAVAKOLI❁

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
5,123
پسندها
98,542
امتیازها
80,684
  • نویسنده موضوع
  • #28
[THANKS][/THANKS][THANKS][/thanks][THANKS]

- شما به من یاد می‌دید چطور رفتار کنم؟
به عقب برگشت و نگاه پر اخمی به سمتش انداخت. چند سانت بیشتر از او بلندتر نبود اما همین باعث می‌شد فاصله‌ای بین چشم‌هایشان باشد و آرش چقدر از این بابت ممنون بود‌. نزدیک بودن به این چشمان سیاه از خود متشکر، کار راحتی نبود‌.
- بله خانوم، من یاد می‌دم‌. حداقل تا وقتی که یادتون بیاد اونا فقط بچه‌ن نه سربازایی که شما بتونید با دستور دادن تربیتشون کنید.
طلا قدمی عقب رفت، آرش اما در جایش ماند. حاضر نبود یک بار دیگر تحت نگاه او در آن اتاق آن همه حس منفی را تحمل کند.
- من حرفمو زدم، چه بهتر که خودتون شنیدید.
انگشت اشاره‌اش را بین دو ابرویش کشید.
- فکر می‌کردم یکم قبل این موضوعو حل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

A.TAVAKOLI❁

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
5,123
پسندها
98,542
امتیازها
80,684
  • نویسنده موضوع
  • #29
[THANKS][/THANKS][THANKS][/thanks][THANKS]
ابروهای کمانی‌اش بالا پرید و با پرسش نگاهش کرد که آرش ادامه داد:
- یه جوری رفتار می‌کنن آدم حس می‌کنه ارزش معنایی صدای محیط از حرفایی که می‌زنه بیشتره. الان این بی‌جواب ول کردن و رفتن چه معنایی داره واقعاً؟
این‌بار گوشه‌ی لب‌هایش بالا رفت و لبخند زیبایی را به او هدیه داد. اشاره کرد تا با هم به سمت مبل‌ها بروند و در همان حال گفت:
- موافقت کرد دیگه... نفهمیدید؟
- چی؟
یاد آخرین حرکت طلا افتاد که سر تکان داده بود. بیشتر حس کرده بود این سر تکان دادن تأسفی به حال خودش است تا موافقت.
- اون موافقت بود یعنی؟
همراه هم روی مبل‌های بژ سالن که هارمونی جالبی با فضای سالن و رنگ‌های روشن به کار رفته در محیط داشتند، نشستند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

A.TAVAKOLI❁

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
5,123
پسندها
98,542
امتیازها
80,684
  • نویسنده موضوع
  • #30
[THANKS][/THANKS][THANKS][/thanks][THANKS]
***
«من در پی خویشم به تو برمی‌خورم اما...»
- هوشنگ ابتهاج

انگشتانش بی‌حواس ضربه‌هایی را روی گیتار می‌نشاند؛ انگار در دنیای دیگری سیر می‌کرد و صدای ساز به گوشش نمی‌رسید. کسی در آن نزدیکی حواسش به آن‌ها نبود، همین شد که ضربه‌ای نصیب پهلویش شد و صدای نازکی زیر گوشش غر زد:
- به جون خودت می‌زنم یکی از من بخوری یکی از اون مجسمه‌ی فیل کنار دستت.
افکار درهمش کنار رفت و چهره‌ی پر از حرص نیلا و نوید جلوی چشمش آمد. با خنده سر تکان داد و دست از نواختن آن صدای بی‌وزن و قافیه دست برداشت.
- بشین سر جات فنچ. چتونه شما دوتا عین بخت‌النصر بالا سر من وایسادید؟
نیلا با آن چشمان ریزش چشم غره‌ای به سمتش رفت و سر جایش نشست. همانطور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا