جشن تولد نانا است و خانواده دیزی دارکر پس از سالها به گرد هم میآیند. همه به سوی جزیرهای کوچک میروند اما در آب شب، با جنازهی نانا مواجه میشوند.
حال خانواده مانند هوای طوفانی میشود. همه آشفتهاند، تا اینکه یک ساعت پس از مرگ نانا، یکی دیگر از اعضای خانواده کشته میشود.
حال خانوادهی دارم میفهمند که راه گریزی نیست و در این جزیره گیر کردهاند.