تام و ایزابل، زوجی جوان هستند که نگهبان یک فانوسِ دریاییاند. این زوج برخلاف تلاشهایی که میکردند همیشه فرزندانشان را از دست میدادند، تا اینکه یک شب، در قایقی کودکی را پیدا میکنند و داستان تازه شروع میشود.
در بخشی از این کتاب میخوانیم:
لبهای ایزابل رنگپریده و چشمهایش غمگین و رو به پایین بود. هنوز گهگاه دستش را مشتاقانه روی شکمش میگذاشت، پیش از آنکه تختوصاف بودنِ آن به او یادآور شود که بچهای در کار نیست. و بلوزهایش هنوز پر از لکوپیس شیری بود که در روزهای اول از پستان پروپیمانش میجوشید؛ شیری که ضیافتی برای مهمان غایب بود. در این حال با دیدن این لکهها دوباره گریه میکرد، انگار داغش تازه میشد.