خستهٔ تیغ غمت را به بلا بیم مکن
کشته را چند به شمشیر همی ترسانی؟
- سیففرغانی
پ.ن: داشتم فکر میکردم، خیلی وقتا میدونیم اتفاقی نمیوفته و خطری نداره؛ ولی باز هم اون کار رو انجام نمیدیم.. مثلا میدونی که میتونی بعد از اینکه کنایههای یه آدم سمی رو شنیدی بازم خودت رو از ناراحتی دربیاری؛ ولی تا میتونی انتخابت روبهرو نشدن با اون آدمه..
و خب فکر کردم چرا؟ چرا انقدر زندگی رو محتاطانه پیش میبریم؟ مگه همیشه خطر کردن هیجان نداشت؟ مگه همیشه ریسککردن جذاب نبود؟
و متوجه شدم.. یه وقتایی ریسککردن سر یه چیزایی بهجای بار هیجانی، خستگی بهبار میاره.. و خب این خستگیا رو دنیای اطراف ما سخت بلده در ببره.. اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
پ.ن: یادم نیست کجا خوندم یا کجا دربارهش با کی حرف زدم.. فقط یادمه که، موضوع سر بیحسشدن بعد از سختیهای زیاد بود..
سوال این بود که، کسی که بیحس شده، دیگه سختیهای احساس نمیکنه.. پس زده تو فاز ضعیف بودن و فرار کردن. اونی که هنوز حس میکنه.. هنوز رنج میکشه و هنوز داره دستوپا میزنه، از همیشه قویتره..
و من میترسم، چون کسی بهم فرق بین بالغشدن و حسنکردن رو درست یاد نداده. به یه قولی.. «گاهی فکر میکنم تنها کار شرافتمندانهی باقی مونده رنج کشیدنه»
خیلی وقتا باهاش کنار میایم، نه به معنای واقعی کنار اومدن یا پذیرفتن؛ با گفتن جملهی «خب، کاریش نمیشه کرد..» و اضافهکردن غم ناتوانی به کوه اندوههای قبلیمون
ولی از کجا معلوم میشه که کنار نیومدیم؟ از اونجا که هنوز آرزو میکنیم که کاش اینطور نبود، که در موقعیتهای متفاوت سعی میکنیم انتقام نشدن اون مطلوبمون رو از چیزای مختلف بگیریم و در کل، اون وقتایی که هنوز داریم اون «نشدن» رو با خودمون حمل میکنیم.
نمیگم خیلی بزرگم.. خیلی عاقلم، خیلی خوبم و خیلی کاملم، نه؛ ولی من آدم خوشحالی هستم.. خوشحال از معمولی بودن.
من، بدنی معمولی دارم
چشمهایی معمولی
دستهایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.