یکروز میآیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم
یک روز میآیی که من نه عقل دارم، نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین، م.ست و خمارت نیستم
شبزندهداری میکنی تا صبح زاری میکنی
تو بیقراری میکنی، من بیقرارت نیستم.
- افشین یداللهی
این شعر رو ی جور خاصی دوست دارم، روحشون در آرامش؛)
من تماشای تو میکردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند!
گفته بودی که چرا محوِ تماشای منی
و چنان محو که یکدم مُژه بر هم نزنی
مُژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
نازِ چشم تو به قدر مُژه بر هم زدنی...
- هوشنگابتهاج
سایه شاعر باشه و شعری که به دل نشینه؟ نداریم. مثلاً اونجایی که میگه «دریا شود آن رود که پیوسته روان است»
قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاک غريب
كه در آن هيچكسی نيست كه در بيشهی عشق
قهرمانان را بيدار كند.
قايق از تور، تهی
و دل از آرزوي مرواريد،
همچنان خواهم راند.
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دريا-پريانی كه سر از آب به در میآرند
و در آن تابش تنهایی ماهیگيران
میفشانند فسون از سر گيسوهاشان.
همچنان خواهم راند. همچنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشهی انگور نبود.
هيچ آيينهی تالاری، سرخوشیها را تكرار نكرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجرههاست."
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت درياها شهری است
كه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
قسم به عشق که دروازهی سپیدهدم است
قسم به دوست که با آفتابها، به هم است
قسم به عشق که زیتون باغهای شمال
قسم به دوست که خرمای نخلهای بم است
سپس قسم به جنون، این رهایی مطلق
که در طریقت عشّاق، اوّلین قدم است
که زیستن تهی از عشق، برزخی است عظیم
که زندگی است به نام ار چه، بدتر از عدم است
مگر نه ماه شب ماست عشق و خود نه مگر
محاق ماه به خیل ستارگان ستم است؟
ببین! که وقت جهانبینی است و جانبینی
کنون که آینهی چشم دوست، جامجم است
در این سرای بیکسی کسی به در نمیزند
به دشت پر ملالِ ما، پرنده پر نمیزند
یکی ز شبگرفتگان چراغ برنمیکند
کسی به کوچهسار شب درِ سحر نمیزند
نشستهام در انتظار این غبار بیسوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سرنمیزند
گذرگهی است پر ستم که اندرو به غیرِ غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمیزند
چه چشم پاسخ است ازین دریچههای بستهات
برو که هیچکس ندا به گوش کر نمیزند
نه سایه دارم و نه بر بیفکندم و سزاست
وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمیزند...
- هوشنگ ابتهاج