رمان بامداد خمار روایتگرِ عشق سوزناک دختری محبوبه نام از طبقهی اعیان دورهی قاجار تهران به نجاری به نام رحیم که از طبقهی پایین اجتماع آن دوران بود، است که در آخر با سماجت دختر به ازدواج ختم و مسیر اصلی داستان مشخص می شود. شب و روزهایی که با تلخی و شیرینی که میگذرند و در پایان با طلاق به نقطهی اتمام خود میرسند.
از آن عشقِ آتشین، تنها خاطرهها باقی میماند.
دو عاشق به هم میرسند اما هیچ وقت همدیگر را درک نمیکنند چون از دیدگاه نویسنده فقط عشق لازمهی زندگی و خوشبختی نیست. وقتی که دو نفر با فرهنگهای متفاوت با هم ازدواج میکنند و تصمیم میگیرند که باهم زندگی کنند عشق در مرحلهی دوم قرار می گیرد. چیزی که در مرحلهی اول است لازم است تفاهم و درک متقابل است... .