حالت سوختـــه را سوختـه دل دانــــد و بسحجاب چهره جان میشود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان، که مرغ آن چمنم
شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست
حالت سوختـــه را سوختـه دل دانــــد و بسحجاب چهره جان میشود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان، که مرغ آن چمنم
حال مرا هر کس که میپرسد بگو خوب استحالت سوختـــه را سوختـه دل دانــــد و بس
شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست
حوادث چو باد است و گیتی چو دریاحال مرا هر کس که میپرسد بگو خوب است
اشکش روان، اندوه جاری، زخمها کاریست
حرف منت نیست اما صد برابر پس گرفتحالت سوختـــه را سوختـه دل دانــــد و بس
شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست
حالِ خونین دلان که گوید باز؟حرف منت نیست اما صد برابر پس گرفت
گردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بود
من کی ام باغی که چون با عطر عشق آمیختم
هر اناری را که پروردم به خون آلوده بود
حاشا که به عالم از تو خوشتر یاریستحالِ خونین دلان که گوید باز؟
وز فلک خونِ خُم که جوید باز؟
حُسنت به اتفاقِ مَلاحت جهان گرفتحاشا که به عالم از تو خوشتر یاریست
یا خوبتر از دیدن رویت کاریست
اندر دو جهان دلبر و یارم تو بسی
هم پرتو تست هر کجا دلداریست
حضرت عشق بفرما که دلم خانه توستحُسنت به اتفاقِ مَلاحت جهان گرفت
آری به اتفاق، جهان میتوان گرفت