ارسال متن ارسال متن چالش نویسندگی | دوره اول

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع mersede
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 24
  • بازدیدها بازدیدها 1,803
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

mersede

مدیر ارشد
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,914
پسندها
38,830
امتیازها
66,872
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #1
•[ به توکل نام اعظمت...بسم الله ]•

سلام و احترام به کاربران خوش‌ذوق و اهل‌قلم انجمن یک رمان. ضمن تشکر از شرکت‌کنندگان چالش نویسندگی، دوره اول رو آغاز می‌کنیم.

موضوع این هفته: رها شدن
رکن: دیالوگ

نکات قابل توجه:
◀ متن فقط باید دیالوگ محور باشه.
(از مونولوگ استفاده نکنید)
◀ دیالوگ‌ها باید 6 الی 7 خط باشه.

محتوای دیالوگ باید با موضوع مرتبط باشه.
◀...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mersede

مدیر ارشد
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,914
پسندها
38,830
امتیازها
66,872
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #2
دیالوگ چیست؟
همگویی یا دیالوگ، صحبت‌ شخصیت‌ها در طول یک روایت است. دیالوگ‌ها نقطه‌ی مقابل منولوگ‌ (تک‌گویی) هستند. در داستان محتوای دیالوگ‌ها مستقیماً مربوط به موضوع صحبت‌ می‌باشد.
یعنی اگر موضوع صحبت‌ کارکترها عشق است محتوای صحبت‌ نیز حول عاشقانه‌ها می‌گردد.

دیالوگ‌ خوب چه ویژگی‌هایی دارد؟
1. باید دیالوگ‌ها طوری نوشته شود که حالت گوینده در جملاتی که به زبان می‌آورد القا شود. برای مثال در عبارت‌های (بفرما، بخور، کوفت کن) تفاوت‌های فاحشی وجود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

mersede

مدیر ارشد
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,914
پسندها
38,830
امتیازها
66,872
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #3

TWCA

مدیر بازنشسته اخبار
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
  • #4
- وارستگی را چشیده‌ای؟!
- آری، توصیفی برایش نیست زیرا که رستن از ان‌‌چه که محبوسش بودی سخت است و دشوار!
- آری… وقتی رهایی را لمس می‌کنی او تو را مادرانه در آغوش می‌کشد و ضمادی بر ناسورت می‌شود.
- همانند یک پروانه سبک بال می‌شوی، همانند یک ماهی تشنه سیراب می‌شوی…!
- صدایش برایم آشناس! گویی چند باری شنیده‌ام، لمس‌ کردنش حس عجیبی را در شریان‌هایم تزریق می‌کند اما گویی چیزی آن را با طناب به عقب می‌کشد و دستانش را بیشتر به سمتم می‌اورد.
- می‌دانم، زیرا که رهایی همان خورشید پس از تاریکی‌ست!
 

حصار آبی

ویراستار تالار کتاب + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
  • #5
-چقدر هوس کردم اینبار از ته دل بخندم.
- خب بخند!
-اگه این حجم از دلتنگی نبود، اگه این بغض گلو گیر نبود، اگر اینقدر سرخورده و بیچاره نبودم که حتی توان گریه و درد و دل رو ندارم، اگر می‌شد کمی، فقط کمی دیگه خودم نباشم.
- نگرانی من نگرانیت رو ببینم و اون سمبلی که از خودت پیش من ساختی بریزه. آدمه دیگه یه‌وقتایی کم میاره. مثل من که کنار تو فقط یه وجب جام تو سایه‌ت و هیچوقت بزرگ‌تر از تو نمیشم.
- تو هیچ‌وقت نمی‌فهمی چی میگم. تو جای من نیستی که ببینی عشق چه کاری با روح و جسمت می‌کنه.
 

Melikadanayii09

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
519
پسندها
2,629
امتیازها
14,573
سن
22
  • #6
- یارمان کدامین از ما مقصر بوده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ایم من یا تو؟
- تو، بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎وفایی کرده‎‎‎‎‎‎‎ای..
- من قبول دارم بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎وفا‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ایی کرده‎‎‎‎‎‎‎‎ام آیا توهم قبول داری سکوت کرده‎‎‎‎‎‎‎ای؟
- چه برایت کم گذاشته بودم که چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هایت را به روی قلبم بسته‎‎‎‎‎‎‎‎ای؟
- من تقاص پس داده‎‎‎‎‎‎‎‎‎ام، همان بدون تو ماندن هزاران شکست بود برایم..
- قلبم دور از تو دگر توان تپش ندارد..
- فایده‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای ندارد یارم، هم تو یارمانی دگر داری و هم من عشاق دگری..قلب ویران شده‎‎‎‎‎‎‎‎ِمان تا قیامت در حسرت هم‎‎‎‎‎‎‎‎دگر باید ماند..
 
آخرین ویرایش

ستآیش

مدیر بازنشسته تاریخ + شاعر آزمایشی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
388
پسندها
1,334
امتیازها
8,563
  • #7
-آیا تا کنون درد رهایی را چشیده‌ای،ای پیرمرد؟
-آری هنگامی که یارم من را میان انبوهی از انسان های بی‌رحم رهاکرد
-یارد که بود عشق غم خورده یا نزدیک ترین دوستد؟
-مادرم ،مگر یاری جز اوهست؟
-افسوس که درد بدیست بزار این شعر را برایت بخوانم،مرارها کرده‌ای،ای یار اما چکنم حتی رها شدن از دست تورا دوست دارم،رویای دوست داشتنی من این‌است چه‌در واقعیت و چه‌در خیال خود تورا درآغوش گیرم ودستان پرمهرت را با بوسه هایم دربرگیرم ای مادر.
 
آخرین ویرایش

Ayli_fam

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/12/22
ارسالی‌ها
157
پسندها
970
امتیازها
5,063
سن
19
  • #8
- دلم می‌خواد همونطور که تا به خودم اومدم دیدم همه چیزم شده، همونطور یهویی و بی‌خبر رها شم از هرچی خاطرات تلخی که یادآوریشون چیزی جز اشک برام نداره!
- خب برو، برو جایی که فراموشش کنی، رها کن و برگرد.
- تو هر جا بری آسمون رهات می‌کنه؟
- چه ربطی داشت؟!
- ربط داره دیگه! هر جا برم آسمون بالا سرم منو یاد چشماش میندازه. رها شدن از خاطرات کسی که یه روزی همه زندگیت رو باهاش تصور کردی همینقدر عجیب و غیر ممکنه! هر وقت آسمون تو رو رها کرد منم می‌تونم خاطراتش رو رها کنم:)
 
آخرین ویرایش

عابر پیاده

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
16/6/23
ارسالی‌ها
48
پسندها
246
امتیازها
1,023
  • #9
_به نظرت اگر شنل قرمزی عاشق گرگ می‌شد؛ اگر شاهزاده با درزیلا ازدواج می‌کرد؛ اگر سفیدبرفی شکارچی را می‌بوسید؛ چه می‌شد؟
_تمام قصه‌های کودکی مان نابود می‌شد.
_ نمی‌شد! تنها کلیشه‌ی عشق معنای جدیدی پیدا می‌کرد.
_ تو چکار به معنای عشق داری؟ نکند عاشق شده‌ای؟ اگر به‌جای این خیال پلو‌ها درس‌ات را می‌خواندی الان...
_ الان یکی مثل تو بودم که با خواندن لیلی مجنون فقط آرایه‌هایش را می‌دید؛ تو به عشق پول درس می‌خوانی و من به عشق تغییر مغز تو! می‌بینی؟ عشق من عشق شنل قرمزی و گرگ است...
 

armıta

سرپرست بازنشسته کتاب + کاربر فعال سرگرمی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,176
پسندها
31,974
امتیازها
69,173
سن
17
  • #10
- دلم می‌خواد برم یه جایی که آسمونش ستاره داره؛ نه ساختمونی ببینم، نه درختی؛ دلم می‌خواد فقط ستاره‌ها رو ببینم.
- ستاره! مامانت می‌‌گفت هر آدمی یه ستاره داره؛ وقتی اون آدم بره... .
ـ ستاره‌شم می‌ره.
- شاید خنده‌دار باشه ولی تو آخرین ستاره‌‌ای هستی که من تو آسمون می‌شناسم!
- خودت چی؟! مگه خودت ستاره نداری؟
- داشتم! ولی آدما وقتی تنها می‌شن آروم‌آروم ستاره‌هاشون کمرنگ می‌شه، شاید وقتی رهات کنن بخندی بگی بزرگ می‌شی یادت می‌ره، ولی رها شدن آدمو از پا درمی‌آره... .
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا