کلو از خواب بیدار میشود و متوجه میشود که دزدیده شده و در یک دخمه زیرزمینی تاریک او را زندانی کردند که به اندازه یک قبر هست.
قسمتی از حافظه او پاک شده و اصلا به یاد نمیآورد که چطور سر از آنجا در آورده و کاملا گیج شده.
از آن زندان فرار میکنه و برای همه تعریف میکنه که چه اتفاقی برایش افتاده اما کسی باور نمیکنه.
برای همین مجبور میشود که خودش از وجود خود محافظت کند.
به همسرش لیام مظنون میشود و به دنبال حقیقت میگردد.
او برای کشف حقیقت ردپای خود را دنبال میکند و در این بین متوجه میشود که کسی در تعقیب اوست و همینطور حقایق مختلف و ترسناکی را نیز در این بین کشف میکند.