چه شد آن عهد قدیم و چه شد آن یار ندیمچو نزود نبشته بود حق فرقت ما
از بهر چه بود جنگ و آن وحشت ما
گر بد بودیم رستی از زحمت ما
ور نیک بدیم یاد کن صحبت ما
خون کند خاطر من خاطره عهد قدیم
چه شد آن عهد قدیم و چه شد آن یار ندیمچو نزود نبشته بود حق فرقت ما
از بهر چه بود جنگ و آن وحشت ما
گر بد بودیم رستی از زحمت ما
ور نیک بدیم یاد کن صحبت ما
چشم گریان تو نازم ، حال دیگرگون ببینچه شد آن عهد قدیم و چه شد آن یار ندیم
خون کند خاطر من خاطره عهد قدیم
چشم حسرت به سر اشک فرو میگیرمچشم بد دور، که هم جانی و هم جانانی
جان شیرینِ دلم، مثل نفس میمانی...
من کویری پُرِ اندوه و تو لبریز بهار
بر دل تب زدهام، برفتر از بارانی...
چه بگویم چه نه، انگار خبر داری از آن
از نگاهم همهی حس مرا میخوانی...
چشم بد دور، که دیوانهی لبخند توام
تو مرا در دل صد حادثه، میخندانی...
چندیست که احوال دلم سخت خراب استچقدر خسته ام از این دقیقه های پاپتی
از امتــــداد خستــه ی کلاف بی عدالتی
چه حسرتیست بر دلمچندیست که احوال دلم سخت خراب است
کس نیست بپرسدکه چرا درتب و تاب است
گفتم غزلی گویم از این درد نهانم
دیدم که غزل مثل خودم نقش برآب است