• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان ماچه سگ | میم.شبان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع میم. شبان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 344
  • بازدیدها بازدیدها 11,409
  • کاربران تگ شده هیچ

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #331
یه پسره فوری اومد و کار رو تحویل گرفت. مهران من رو به داخل اتاق استراحت هدایت کرد و مشغول چایی ریختن شد.
- بگو ببینم. مکانیکی از کجا یاد گرفتی؟
نشستم روی یکی از صندلی‌ها و در حالیکه لیوان رو بین دست‌هام نگه داشته بودم، گفتم:
-دو سال آخر حبس فرستادنم ترابری. روغن ماشین‌های حمل و نقل رو عوض می‌کردیم، پنچری لاستیک می‌گرفتیم، انجین تعمیر می‌کردیم. از این چیزها دیگه. وقتم اینجوری می‌گذشت.
چندتا قند گذاشت کف دستم و خودشم نشست.
- پس زندون واسه تو همچین بدِ بدم نبود.
پوزخند زدم. یه پوزخند دردناک! از اثرات زندونی که بدِ بدم نبود، تا همین اواخر کابوس‌ دست از سرم برنمی‌داشت و خواب راحت نداشتم.
- هرچی‌ یاد گرفته باشم، پنج سال جوونی در ازاش منصفانه نیست، هست؟
چند ثانیه‌ای نافذ و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #332
هوا که تاریک شد، با ماشین مهران برگشتیم به خونه‌اش. تو راه کلی باهم حرف زدیم و مهران از خاطرات حبس یک سال و نیمه‌اش برام تعریف کرد. می‌دونستم هیچ مشکلی با موندن ما نداره، اما من از سربار کسی بودن نفرت داشتم. پس برای اینکه حتی یک صدم درصد مزاحم زندگی روزمره‌اش نباشیم، هر چه زودتر باید یه جای دیگه برای اقامت پیدا می‌کردم. یه جاییکه به نورایی‌ها نزدیک باشه! ماشین که متوقف شد، پیاده شدم و جلوتر از مهران در خونه رو زدم. حقیقتا دلتنگ و کمی دلگیر بودم. امروز سرم شلوغ بود، تابان چرا زنگ نزد تا صداش رو بشنوم؟ اگه دست من بود، اجازه نمی‌دادم جایی به جز کنارم باشه. بودنش یه جوری بود. مثل یه هاله‌ی روشن! پشتم به در بود که در باز شد. چرخیدم تا برم داخل. قبل اینکه به صورت کامل بچرخم، یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #333
لبخند خجالت زده‌ای زد. حالا که می‌دیدمش، می‌فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده.
- بریم تو.
تند تند سرش رو به اطراف تکون داد.
- نمی‌تونم، باید برم.
اخم کردم. این جواب اصلا باب میل نبود.
- چرا؟ تو که تا اینجا اومدی. نمی‌خوای لیلی رو ببینی؟ ممطمئنم ازش خوشت میاد.
لبخند بی‌جونی زد.
- دیدمش. عاشقش شدم. ولی باید برم.
از جمله‌ی «باید برم» بدم اومد. من کلی حرف باهاش داشتم. اخم کردم و گفتم:
- چرا باید بری؟ اصلا کجا باید بری؟
- نیم ساعت دیگه همایون از سر کار برمی‌گرده. ببینه من نیستم دوباره شر درست می‌کنه. خیلی منتظر موندم بیای.
- خب زنگ میزدی. اون سر دنیام بودم می‌اومدم.
- قرار بود سوپرایز باشه، اما ناراحت نشو. فردا دوباره میام.
- باشه، برو!
مثل بچه‌ها بغ کرده بودم. تکتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #334
از چی ناراحت بودم؟ از خیلی چیزها! من دائما از چیزهای جدید ناراحت می‌شدم.
- چرا بهم زنگ نزدی؟
- گفتم که تکتم... .
پریدم تو حرفش:
- خودت رو میگم تابان. تو چرا امروز بهم زنگ نزدی؟
برای لحظاتی خیره نگاهم کرد و بعد لبخند زد. من عصبی بودم، اون لبخند میزد؟ فاصله رو کم و کمتر کرد. سرش رو گذاشت روی شونه‌ام و دست‌هاش رو دورم حلقه کرد.
- مرد من... .
اگه ازم می‌پرسیدن مگه میشه یه جمله‌ی ساده به آدم قدرت بده، می‌گفتم بله که میشه! تازه اگه این جمله همراه آغوشم باشه که میشه نور علی نور! این آغوش با آغوش تکتم اصلا قابل مقایسه نبود. اون آغوش دلتنگی‌ها رو رفع می‌کرد. این آغوش کشنده‌ی درد بود. زمزمه کرد:
- هنوزم ناراحتی؟
- از تو؟ نه!
- به خاطر تکتم چی. ناراحتی؟
- مجبورم ناراحت باشم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #335
کنار کیوسک راهنمایی رانندگی، روی نیمکت چوبی نشستم و به سر و ته پیاده‌روی شلوغ چشم دوختم. هوا بهاری بود و آدم‌های زیادی توی پارک رفت و آمد می‌کردن. زودتر از موعد مقرر اومدم. خیلی دلم می‌خواست بدونم کدوم یکی از این آدم‌ها تیکه کاغذ رو تو جیبم گذاشته. هر چند حتی شک داشتم که مخاطب اون کاغذ خودم باشم. ولی اگه من مخاطبش نبودم، پس تو جیب من چی‌کار می‌کرد؟ با این وجود حس ششمم بهم می‌گفت که بیام سر قرار، که شاید این قرار یه قرار معمولی نباشه و آینده رو دچار تغییرات جبران ناپذیری کنه. درحالیکه به شلوغی جمعیت چشم دوخته بودم و آدم‌ها رو دونه به دونه آنالیز می‌کردم، احساس کردم یه نفر کنارم روی نیمکت نشست. گردنم چرخید و نگاهم از کفش‌های تخت زنونه و شلوار پارچه مازراتی بالا اومد، از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #336
- چه حرف‌هایی؟
- چیزی از وصیت‌نامه‌ی آقاجون می‌دونی؟
ابروهام بالا پرید. وصیت‌نامه‌ی آقاجون؟ حتی یه بارم بهش فکر نکرده بودم. با سر ناخن گوشه لبم رو خاروندم و گفتم:
- نه! مثلا چی رو باید بدونم؟
یه لحظه دستش رو سمت صورتش برد. فکر کردم می‌خواد عینکش رو برداره، اما فقط روی صورت جا به جاش کرد. انگار که بهش عادت نداشت و اذیتش می‌کرد.
- آقاجون قبل مرگش حجره وسطی رو به اسم مرتضی زد، حجره‌ی سومی رو به اسم مصطفی.
نگاهش کردم. منتظر و جست و جوگر. به چی می‌خواست برسه؟
- خب. این که شد ‌دوتا که. لابد اون یکی‌ام به اسم عمو مهدی زده.
- گره کار همینجاست. آقاجون برای من و مهدی تره‌ام خُرد نکرد. حجره‌ی اصلی به نام تو شده!
یه لحظه به گوش‌هام شک کردم. به نام من؟ شوخی بی‌مزه‌ای بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #337
- بگیر.
کارتی که به طرفم گرفته بود رو گرفتم. روش یه شماره حک شده بود و یه شماره‌ی دیگه با خودکار نوشته شده بود.
- این شماره‌ی خسروی، وکیل آقاجونه. خیلی وقته باهامون در ارتباط نیست، اما می‌تونی بهش اعتماد کنی. هر سوالی که داری از اون بپرس. شماره خودمم نوشتم. من رو در جریان اتفاقات بذار.

کارت رو گذاشتم توی جیبم. کلی سوال توی سرم بود که نمی‌تونستم تا موقع دیدار با خسروی صبر کنم. حتی نمی‌دونستم اول کدوم رو بپرسم!
- اگه اینطوره که تو میگی، پس آقاجون برای تو و عمو مهدی چی گذاشته؟
پوزخند صدا داری زد و در عین حال صورتش درهم شد.
- ویلای انزلی به علاوه باغ پسته‌ی یزد به مهدی و خاله‌ات رسید. برای من؟ واحد آپارتمانم رو به اسمم زد! همین. از کل ثروت آقاجونم یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #338
- پریروز که اومدم تا مادرم رو ببینم، توام مثل بقیه از دیدنم خوشحال به نظر نمی‌رسیدی. چی شده که حالا بهم اعتماد می‌کنی؟
- چون حالا کسی به من شک نمی‌کنه. همه فکر می‌کنن من از تو بدم میاد و امکان نداره بهت سرنخ بدم. از اون‌ حرف‌ها منظوری نداشتم عمه!
همچین بی‌منظورم نبود، اما خب! از روی نیمکت بلند شدم و جلوش ایستادم.
- از من چی می‌خوای؟
بالاخره عینکش رو برداشت و زل زد تو چشم‌هام. تو نگاهش یه آدم زخم خورده می‌دیدم که نسبت خونی دیگه براش اهمیتی نداشت. مطمئن و قاطع، بدون ذره‌ای تردید گفت:
- می‌خوام حق خانواده‌ی من و خودت رو پس بگیری. می‌خوام بی‌رحم باشی! هرکاری که از دستت بر میاد دریغ نکن. دیگی که برای من نمی‌جوشه، می‌خوام سر سگ توش بجوشه.
حرف‌های قشنگی میزد، اما فقط حرف بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #339
منتظر توضیح بیشتر بود. می‌خواست در جریان بذارمش، اما من نمی‌خواستم اون رو وارد کثافت‌کاری‌های خودم کنم. خودخواهانه بود، اما تو فکرم تابان سفید مطلق بود و کل دنیا چرک و بدنما. من این سفیدی رو با دست خودم از بین نمی‌بردم. سکوتم دلخوری به چشم‌هاش انداخت. دستم رو رها کرد و از کنارم عبور کرد. چرخیدم و خواستم دستش رو بگیرم، اما نگاهم به تکتم افتاد و همه چی رو فراموش کردم.
- چشمت چی شده؟
شومیز و شلوار ساده‌ای به تن داشت و با قدم‌های آروم نزدیکم میشد. یه کبودی بزرگ زیر چشمش بود. کبودی که فقط می‌تونست کار یه نفر باشه! با سکوتش به حدسم مهر تایید زد. دندون‌هام رو روی هم فشار دادم.
- می‌کشمش!
تا چرخیدم، قدم‌های آرومش تند شد و جلوم رو سد کرد.
- داداش صبر کن، این راهش نیست بخدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #340
دوباره به بازارچه پا گذاشتم؛ این‌بار با یه تفاوت بزرگ! قبل این هربار که به اینجا می‌اومدم سپر دستم بود، حالا اما دو دستی شمشیر نگه داشته بودم. تو این چند روزه چندباری با خسروی ملاقات داشتم و نتیجه‌ی این ملاقات‌ها این شد که حالا دیگه دستم به دهنم می‌رسید! ناسلامتی الان صاحب حجره‌ی طلا بودم. کی می‌تونست چپ نگاهم کنه؟ حتی خسروی‌ام نمی‌دونست انگیزه‌ی آقاجون چی بوده و چرا بهترین حجره رو به نوه‌ی طرد شده‌اش بخشیده. این راز سر به مهری بود که هیچکی بلدش نبود. بی‌اهمیت از جلوی دوتا حجره‌‌ی دیگه عبور کردم و پشت شیشه‌ی حجره‌ی خودم ایستادم. صورتم رو به شیشه‌ی سکوریت چسبوندم و به داخل نگاه انداختم. مرتضی با دوتا مرد که از لحاظ تیپ و قیافه و سن و سال شبیه خیلی خودش بودن، دور میز کوچیکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا